![]() |
![]() |
|
| در گستره ی فرهنگ ، ادبیات و اندیشه |
|
به نام خداوند یکتا و بی همتا انجمن گسترش اندیشه و عرفان مولانا و بیدل دو کتاب ارزش مند را به علاقه مندان فرهنگ و ادبیات به چاپ رسانید
یکی مجموعه ی سروده های استاد رفیع در 238 صفحه، و دیگری سخنرانی های استاد رفیع در 240 صفحه در « انجمن گسترش اندیشه و عرفان مولانا و بیدل » است که شامل بحث های فلسفی، عرفانی از قبیل: وحدت وجود در کلام بیدل، صور خیال در کلام بیدل، شرح ابیات بیدل، شرح ابیات آورده شده در چهار عنصر و تحلیل ده غزل از دیوان غزلیات ابوالمعانی بیدل می باشد. این دو کتاب نفیس با صحافی بسیار زیبا در کشور فرانسه، شهر لیموژ، انتشارات بامیان، انجمن فرهنگ افغانستان به طبع رسیده. ما انتشارات بامیان را که کتاب های شما را به قیمت مناسب و کیفیت عالی به طبع می رساند، به همه اهل کتاب توصیه می کنیم. کتاب با بیدل، صفحه ی 125 از چهار عنصر ابوالمعانی بیدل
ای خوش آن وقتی که علم و جهل نامعلوم بود شوق موجود و تمیز این و آن معدوم بود بی خبر بودن هیولای دو عالم آگهی اسـت عین معنی بود دل تا فهـم نا مفهوم بود کسب سود اندیشه کـردیم و زیان اندوختیم جنس داتایی در این دوکان عبرت شوم بود
بیدل، حالتی را که انسان در بی خبری بسر م یبرد و از علم و جهل برکنار است، بر دانایی و کسب علمی که انسان را در راه سیر تکاملی اش به هدف نمی رساند و باعث گمراهی وی می شود، ترجیع میدهد و می گوید: آن وقت که علم و جهل نامعلوم بود و انسان از هر دو بی خبر بود، همان حالت رجحان و برتری دارد. منظور بیدل همان علمی است که، حکایت از احوال نمی کند و مقرون با حال نیست، زیرا از دید عرفا، علم باید شامل حال باشد تا به سبب آن معرفت حاصل شود. آن وقت که علم و جهل نامعلوم بود، انسان داشت با شوق و با دل خود حرکت می کرد و در آن عقل و خرد را مجال تمیز این و آن نبود و مداخله ی این هردو صورت نمی گرفت. شوق در اصطلاح تصوف، آتشی را گویند که خدای تعالی در دل انسان های صاحب حال و ذوق برافروزد تا آن چه در دل آن ها از خواطر و ارادات و عوارض و حاجات است، بسوزد. میل زیاد و بیتابیی دل را برای دیدار معشوق، شوق گویند. حضرت عطار میفرماید: شوق چیست از خویش بیرون آمدن بر امــــید مشـک در خــــون آمدن شوق را در ایام فراق استعمال نمایند و یک نوع حرکتی است از جانب دل به سوی معشوق که بعد از وصول به مطلوب، زایل شود، اما عشق و درد برعکس در وصل بیفزایند. شوق نزد اهل سلوک، هیجان دل است هنگام یاد محبوب. بعضی ها گفته اند که، شوق در دل مُحب مانند فتیله است در چراغ و عشق مانند روغن در آتش. هرگاه انسان بی خبر باشد، بدین معنی است که از عالم آگاهی به او هیچ اثری وارد نمی شود و او فارغ از سود و زیان است. هر معنیی را انسان میتواند در این حالت به واسطه ی مکاشفه ی دل و ادراکات که از دید عرفان همان مکاشفه، تجلی و مشاهده میباشد، حاصل نماید و خود دل، عین معنی است، چون در این حالت فهم نامفهوم است و دل با فهمیدن از راه عقل و خرد کاری ندارد. ابن عربی در مورد این نوع ادراک چنین گوید: « مشاهده با تجلی و غیر تجلی و همچنین تجلی با مشاهده و غیر مشاهده صورت می گیرد. ولی آن دو ، یعنی تجلی و مشاهده نمی توانند بدون مکاشفه تحقیق یابند. اما مکاشفه، بدون آن ها امکان دارد.» وقتی از راه و طریق علم، خرّد و دانایی در پی آن شدیم که با کسب آن سود ببریم، در حقیقت زیان نمودیم. ما در فکر سود و فایده از طریق علم و دانایی شدیم و غافل از این که این کار به زیان و ضرر ما تمام شد. هر جنس دانایی که بدست آوردیم، شوم بود و ما را از اصل دور ساخت، چون ما، دل را و شوق را کنار گذاشتیم و دامن عقل را گرفتیم. گوهر خون بسته ی دارم که نام او دل اسـت غنچه ی صد باغ عشرت عقده ی صد دست غم گــــر به آگــهی رسـید آرایش فــردوس کـــرد ور به غفلت رفت بر طـرف جهنم زد عَلم بیدل، که به معراج دل آگاه است، می گوید: گوهر خون بسته ی من که نام او دل است و در این بیت، کلمه ی « گوهر خون بسته » تصویر بسیار جالب ِ از دل را به نمایش می گذارد. این گوهر خون بسته که نامش دل است، غنچه ی صد باغ عشرت است. باغ عشرت از دید بیدل چگونه باغ می تواند باشد و بیدل از کدام عشرت حرف میزند و عشرتی که مراد او است، چیست؟ بیدل از غنچه های عشق و معرفت حرف میزند که در باغ و بوستان معشوق جلوه نمایی می کنند و عیش و عشرت بیدل در این باغ در حضور معشوق و با او است که هر لحظه و آستان بر آستان جبین سای قدم های معشوق خود است. این گوهر خون بسته، گره ی صد دست غم هم می تواند باشد، چون این دل است که شادی و غم را حس می کند و می آفریند. وقتی از یار و محبوب خود دور استیم، در حسرت دیدار او با صد غم و درد هم آغوش استیم و وقتی با او یک جا استیم، در باغ عشرت بسر می بریم. اگر دل ما به آگهی برسد و بافرهنگ شود، یعنی فعال شود و در آن تجلی جمال دلدار را مشاهده کنیم، این جاست که دل ما قابلیت آن را پیدا می کند که آرایش فردوس برین شود. اما اگر دل در اثر غفلت فعال نشود و آیینه ی دل مکدر بماند، همان است که به طرف جهنم رو بحرکت می شود و بیرق خود را در جهنم بالا می کند. کتاب سروده های استاد سمیع رفیع زیر نام « نوید سحر» هنگامه ی دیدار در قبضه ی آن چنگل باز است دل ما عمری ست که در سوز و گداز است دل ما آن جا که خیالش ز کرم جلوه نماید وقت طلب و درس نماز است دل ما از سجده ی سر هیچ نبردیم اثر این جا پیمانه ی هر گونه نیاز است دل ما تا آیینه دار رخ زیبا و جمالیم سرمایه ی صد گلشن راز است دل ما آیینه ی دل گرد و غباری نپذیرد آرایش آن محمل ناز است دل ما هنگامه ی دیدار «رفیع» جامه دریدم دیدم چه قدر محرم راز است دل ما برای بدست آوردن کتاب ها، از طریق این سایت با ما تماس بگیرید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:35 توسط فرهاد کوهستانی |
|
برگرفته شده از کتاب « شرح مثنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی» مولانا و سمبولیزم Maulana and Symblisme روشنگری در قالب هنر بکاربرد نماد ها تألیف: عبدالسمیع رفیع صافی در زمان های قدیم پادشاهی بود که علاوه بر سلطنت دنیوی از عوالم دینی هم نصیب فراوان داشت. روزی این پادشاه با خواص و وزرای خویش به عزم شکار سوار شده و از شهر بیرون رفت. در حالی که برای پیدا کردن شکاری در کوه و دشت اسب می تاخت به دام عشق گرفتار شده و شکار قویتر از خود گردید. شاه کنیزکی را در راه دید که جانش در مقابل او بنده شد و مرغ جانش در قفس تن تپیدن گرفت و ناچار کنیزک را در مقابل نقد فراوانی خریداری کرد. ولی همین که او را خرید و از خریداری اش خوشحال گردید، کنیزک بیمار شد. شاه اطبا را جمع کرده گفت: نه تنها جان کنیزک بلکه جان هر دوی ما در دست شماست. زیرا این کنیزک جان من بلکه جان جان من است. اطبا گفتند در این خصوص نهایت جدیت را نموده هر یک مهارت خود را بخرچ داده به معالجه میپردازیم، زیرا هر یک از ما در استادی مسیحی هستیم و هر دردی نزد ما دوایی دارد. این سخنان را گفتند و بد بختانه انشا الله نگفته به دانش خود مغرور شدند، خدای تعالی نیز خواست به آنها عجز و نا توانی بشر را در مقابل تقدیر بنمایاند. باری اطبا هر چه دوا داده و معالجه کردند به مقصود نرسیدند و درد افزونی گرفت و کنیزک از اثر بیماری چون موی لاغر شده و اشک از چشمان شاه روان گردید. شاه چون عجز طبیبان را را دید ، زبان به مدح و ثنای خداوند گشوده ناله و زاری سر داد. چون ناله های شاه از دل و جان سرچشمه گرفته بود ، دریای بخشایش خداوندی به خروش آمد. و آن امواج، شاه را با حال گریه به عالم خواب راحت و خوشی فرو برد و در میان خواب پیری را دید که با او گفت : ای پادشاه مژده باد که حاجتت برآورده شده، مرد غریبی فردا نزد تو خواهد آمد و بدان که او از طرف ما است. او حکیم حاذقی است و گفته های او را باور کن چون شخص امینی است و در معالجه ی کنیزک قدرت او را تماشاه کن و در کار او قدرت خداوندی را بنگر. پادشاه طبیب را بر بالین کنیزک برد و بعد از معاینه دریافت که بیماری کنیزک، عوامل جسمانی ندارد، بلکه او بیمار عشق است. کنیزک عاشق مرد زرگری بود که در سمرقند می زیست. شاه مطابق سفارش طبیب روحانی، دستور میدهد تا زرگر را به دربارش آورند. شاه زرگر را با کنیزک تزویج کرد و آن دو شش ماه در کنار هم به خوشی به سربردند. طبیب به امر الهی، به زرگر زهر داد که در اثر آن زرگر طراوت و شادابی خود را از دست داده از چشم کنیزک افتاد. محور این داستان عشق پادشاه به کنیزک است نه بر عکس آن. یعنی عشق خداوند نسبت به بنده اش. کنیزک مستغرق در عشقی است که کاملأ مجازی بوده در آن معنویت دیده نمی شود. روح پادشاه با نفس کنیزک عشق می ورزد تا او را صاف و بی غش ساخته به مرتبه ی نفس مطمینه برساند، تا نفس پاک نگردد انسان به معرفت روحانی نایل نمی گردد. کنیزک عاشق دنیا و عاشق زرگر است و در این عشق رنج می برد و از دوری زرگر بیمار می شود. طبیبان مغرور پادشاه، رمز عقل جزئی اند، آنها تلاش می ورزند تا گرایش شهوانی نفس کنیزک را معالجه کنند، ولی حال او وخیم تر می شود. زرگر نمادی از جهان مادی است. عشق کنیزک بمثابه ی دنیا پرستی بوده و به مجرد از بین رفتن طراوت زرگر، رو به زوال می شود، اما عشق پادشاه به کنیزک « عشق خدا به انسان» است. انسان مادی پرست، نسبت بخدایش بی توجه بوده گرایش مادی و دنیا پرستی نمی گذارد که او لحظه ای توجه خود را بطرف خالقش معطوف سازد. او اسیر نفس و تعلقات است و تنها کام خود را ازاین طریق بدست می آورد. عشق این جهان، چشم او را کور کرده است و هرگز ملتفت به عشق خداوندی و مهر ایزدی نمی شود. ولی پادشاه از سر کنیزک دست بر دار نیست و به هر قیمتی که می شود برای صحت یابی او تلاش می ورزد. بلی، بنده در برابر خدایش غفلت می کند، ولی خداوند بنده اش را دوست دارد و او را به حال خودش نمی گذارد. خداوند دنیا را در نظر بنده اش بی مفهوم و زشت جلوه میدهد تا بنده به فنای دنیا پی برده متوجه اصل و خدایش شود و به تعالی رسد و با زهر دادن به زرگر رفته رفته چنین می شود. کشتن زرگر، از بین بردن دنیا پرستی و نفس شهوانی در وجود کنیزک است، چون انسان مظهر عشق حقیقی و ذات الهی است و باید به تعالی برسد. در اين داستان عشق خداوند نسبت به بنده تمثيل شده كه زرگر ، يعني دنيا پرستي و نفس مانع آن مي شود، هم چنان مولانا از عشق مجازی و حقیقی سخن می راند و عشق مجازی را پلی برای عشق حقیقی میداند. در این داستان به سمبول ها نگاه میکنیم: پادشاه، رمز روح خداوندی، کنیزک، رمز بنده ی دنیا پرست، نفس حیوانی و شهوانی، سالک راه طریقت، طبیبان مغرور، رمز عقل جزئی، زرگر، رمز دنیا و طبیب روحانی، رمز عقل عقل، یا عقل کل و مرشد حقیقی است.
حضرت مولانا، در این داستان به چند موضوع اشاره نموده است: اشاره به اولیای کرام، طبیبان حاذق روحانی نیست وش باشد خیال اندر روان .. تو جهانی بر خیالی بین، روان قوه ی تخیل چون ظاهرأ قابل دیدن نیست، این طور فکر می شود که در آدمی وجود ندارد، حال آن که تمام جهان با این همه عظمتش بر محور خیال آدمی می چرخد. قوه ی خیال بالای انسان ها حاکمیت داشته، ذهن را به خود مشغول کرده است. همین قدرت مخیله است که در انسان ها باعث ترس، وحشت، بیم و امید می شود. بر خیالی صلحشان و جنگشان .. و ز خیالی فخر شان و ننگ شان اگر انسان ها با هم صلح می کنند و یا جنگ، ناشی از خیال است و فخر و ننگ شان هم ریشه در خیالات آن ها دارد. خیال در این جا، به معنی شک، ظن و اوهام و تفکرات سست و بی بنیاد آمده است که انسان ها را با وحشت هم آغوش می سازد. حضرت مولانا در ابیات ماقبل قوه ی خیال را که تا چه حد بالای انسان ها تصرف دارد، بیان کرد، اما اولیا را استثنا قرار داده میفرماید: آن خیالاتی که دام اولیاست .. عکس مه رویان بُستان خداست اولیای کرام اسیر و سخره ی خیالات نیستند، بلکه خیالات آنها از نوع دیگر بوده انعکاسی از فروغ حسن زیبارویان بوستان الهی میباشد. مردان حق و اولیای خدا، خیال دوست را در خود نقش کرده اند و هر چه از دوست و معشوق ازلی آید، پاک و مبراست. آیشان خیال محبوب را در سر و جان می پرورانند و آنچه در خیال آنها نمودار شود، پرتوی از ذات پروردگار و صفات جمال معشوق ابدی است. خیال ایشان حقیقت محض است. آموزش عشق و عرفان از آنجا که طبیب رنگ و نبض بیمار را می بیند، از علامت مرض پرسشهایی می کند. پس از آن می گوید : معالجه ی که تا به حال اطبا نموده اند خطا بوده ، عوض آبادی خرابی کرده اند. این ها از حال درونی بیمار بی خبر بوده اند. طبیب دانست که بیماری کنیزک از صفرا و سودا نیست ، زیرا بوی هر هیزمی از دود آن استشمام می شود. دید از زاریش کو زار دل است .. تن خوش است و او گرفتار دل است طبیب از زاری و ناله های او ملتفت شد که زاری و ناله اش از دل سر چشمه گرفته و گرفتاریش از دل است نه از تن. عاشقی پیداست از زاری دل .. نیست بیماری چو بیماری دل عشق از ناله های موثر دل آشکارا دیده می شود و هیچ ناله ی چون ناله ی دل در اعماق دل ها اثر نمی کند. هیچ بیماریی با بیماریی دل قابل مقایسه نیست. علت عاشق ز علت ها جداست .. عشق اُسطرلاب اسرارِ خداست بلی، درد عشق از بیماری های دیگر متمایز است. عشق اُسطرلابی است که با آن اسرار خداوندی دیده می شود. بیماریی عشق از تمام علت ها و امراض جسمانی جداست، به همین سبب است که حکما و طبیبان نتوانسته اند مرض عشق را علاج کنند و تا هنوز دوای این درد را پیدا نکرده اند. اُسطرلاب: ربع دایره ای را گویند که به وسیله ی آن اوضاع و اطوار نجوم معلوم می شود. عاشقی گر زین سرو گر زان سر است .. عاقبت ما را بدآن سر رهبر است عاشقی از هر طرف و به هر کس که متعلق باشد، خواه مجازی خواه حقیقی، باالاخره عاشق را به معشوق ابدی و حقیقی راهنمایی خواهد کرد. هر چه گویم عشق را شرح و بیان .. چون به عشق آیم خجل باشم از آن مولانا میگوید : هرچه از عشق سخن بگویم و بخواهم این حقیقت عالی را شرح دهم چون به خود عشق می رسم از بیان و گفته ی خود خجالت می کشم، زیرا عشق به بیان نمی آید. عشق تعریف شدنی نیست. در جواب کسی که از عشق پرسیده بود، حضرت مولانا فرمودند: پرسید کسی که عاشقی چیست؟ گفتم که چو من شوی بدانی گرچه تفسیر زبان روشنگر است .. لیک عشق بی زبان روشنتر است بلی، اگر چه زبان مفسر احساسات بوده عواطف را با بیانات خود روشن می سازد، ولی عشق همان عشق که زبان ندارد خود روشنتر از هر بیانی است. عشق خودش را بیان می کند و نیازی به زبانی که او بیان کند، ندارد، چون زبان در بیان او عاجز است. چون قلم اندر نوشتن می شتافت .. چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت قلم، که در نوشتن بسیار سریع و شتابان بود، وقتی به عشق رسید بر خود شکافت، وقتی که حالت عشق را در کار شرح دادن و نوشتن بُوَد، هم قلم می شکند و هم کاغذ پاره می شود. قلم در نوشتن هزار مسایل شتابان است و قشنگ می نویسد، ولی به مجرد این که بخواهد موضوع عشق را به سلک تحریر دربیاورد، از حشمت و جلال و مهابت عشق برخود می شکافد و یا کمال لذت و حلاوت عشق بالای او اثر نموده باعث شکافتنش می شود. و یا قلم وقتی که به مبحث عشق رسید، از فرط لذت عشق منشق شد. در هر صورت سخن از اعجاز عشق میرود. عقل در شرحش چو خر در گل بخفت .. شرح عشق و عاشقی هم، عشق گفت عقل در شرح عشق مثل خر در گل میماند و از بیان آن عاجز است و در آخر، شرح عشق و عاشقی را هم خود عشق شرح داده و بیان نموده. جز عشق که تنها قادر به شرح اسرار خود است، هیچ پدیده ی این اسرار را نمی تواند باز گوید، بلکه مانند خر در گِل و لای گیر می کند. آفتاب آمد دلـیل آفتاب .. گر دلیلت باید از وی رو متاب هیچ چیز جز خود آفتاب نمیتواند انسان را به آفتاب متوجه بسازد. اگر راهبر و راهنما می خواهی از آفتاب عالم وجود روی نگردان ، دیگر هیچ نخواهی دید. در اینجا مولانا از کلمه ی آفتاب ذهنش متوجه شمس شده و میگوید : از وی ار سایه نشانی می دهد .. شمس هردم نور جانی می دهد اگر سایه از آفتاب نشانی می دهد ، شمس خودش را در هر آن نور جان بخش منتشر می سازد. دلیل بر هستی ذات آفتاب، خود درخشیدن آن کافی است، اگر چه با سایه میتوان برای آن دلیل و برهان آورد. برای درک حقیقت نباید دنبال دلیل و برهان رفت. همان گونه که با طلوع و ضیای آفتاب روشنی و گرمی آن محسوس است، برای مولانا، شمس جان وی که به او نور و فهم عرفان میدهد قابل لمس میباشد. شمس مولانا، برای دل ها نور می بخشد و حال میدهد. از اینرو مولانا، فیوضات آفتاب را با شمس مقایسه می کند که یکی به کاینات گرمی و نور می بخشد و دیگری به جان ها نور و گرمیی معرفت و عرفان را عطاء می کند. سایه خواب آرد ترا هم چون سمر .. چون برآید شمس اِنشق القمر سایه ی عقل و استدلال، مثل سمر، یعنی افسانه های شبانه ترا به خواب غفلت می برد، ولی وقتی شمس طلوع می کند قمر عقل و استدلال را درهم می شکند. مولانا، از آن روشنایی حقیقی که در شمس دیده است، حرف می زند. خود غریبی در جهان چون شمس نیست .. شمس جان باقیست، او را اَمس نیست در تمام جهان مثل شمس، نظیری وجود ندارد. غریب، در این جا به معنی عجیب و غریب و نظیر و مانند آمده است. مولانا، از بزرگی و جلال شمس حرف میزند و می گوید که، شمس همان آفتاب جان است که محیط بر زمان بوده دیروز و فردایی ندارد. شمس جان ما باقی خواهد بود. در شرح جامع مثنوی ازکریم زمانی، در مورد این بیت میخوانیم: « در جهان چیزی غریب تر و شگفت انگیز تر از خورشید وجود ندارد. خورشید جان، پایدار است و امروز و فردایی برایش نمی توان تصور کرد. ( نیکلسون مراد از « شمس» را در مصراع اول خورشید آسمان میداند، و مراد از « شمس» را در مصراع دوم روح مجرد انسانی یا نفس ناطقه. اما این وجه نیز مناسب می آید که هر دو شمس را بر روح مجرد یا نفس ناطقه اطلاق کنیم. بدین معنی که روح انسان در این جهان، غریب است، زیرا از وطن خود دور افتاده است.» به نظر من، اگر این گونه تعبیرات را به بیت بالا نسبت بدهیم، از اصل بیت دورمیشویم. طوری که در بالا تذکر داده شد، مولانا وقتی از آفتاب حرف میزند، فکرش متوجه شمس میشود و در مورد او سخن آغاز میکند. شمس در خارج اگر چه هست فرد .. می توان هم مثل او تصویر کرد اگر چه شمس ظاهری در خارج یکه و بی نظیر است، لیکن بعید نیست که نظیر آن را در ذهن تَصّور کنی. شمس جان کاو خارج آمد از اثیر .. نبودش در ذهن و در خارج نظیر اثیر، به معنی عالی، بلند، برگزیده، مکرم و کره ی آتش است. وقتی شمس جان از افلاک بالاتر و برگزیده تر وخارج باشد، پس چه در ذهن و چه در خارج از ذهن نظیر و مانندی ندارد. در تصور، ذات او را گُنج کو؟ .. تا در آید در تصور مثل او آیا شمس جان و حقیقت و ذات او در ذهن و تصّور آنسان می گُنجد؟ آیا میتوان چنین چیزی را مانند او در ذهن تصّور کرد؟ چون حدیث روی شمس الدین رسید .. شمس چارم آسمان سر در کشید چون حقیقت شمس تبریزی به تقریر درآید، خورشید آسمان چارم از نور و جمال آن خجل و شرمگین شده، رو می پوشاند. افلاکی در مناقب العارفین شمس را معرفی میکند: « شمس الدین محمد بن علی بن مَلِک داد تبریزی از مردم تبریز بود که پیران طریقت بدو « کامل تبریزی » و مسافران صاحبدل بدو « شمس پرنده» می گفتند به جهت سَیَران دایمی او. ابتدا مرید شیخ ابوبکر تبریزی سَله باف بود، و چون کمالات او از حد ادراک مردم درگذشت در طلب اکملی برآمد و به سفر پرداخت.» واجب آید، چون که آمد نام او .. شرح رمزی گفتن از انعام او چون که نام شمس تبریزی به زبان تقریر و بیان آمد، پس لازم است از محامد ورمز های معنوی او یاد کنم و شکر نعمت های او را کشم، زیرا شکرانگی نعمت، باعث افزایش نعمت است. این َنفَس، جان دامنم برتافته ست .. بوی پیراهان یوسف یافته ست مولانا میگوید، همین لحظه که من از شمس یاد می کنم، جان من، شیخ حسام الدین دامنم را محکم گرفته و اصرار می کند که بیشتر از شمس بگو. همان گونه که بوی پیراهن حضرت یوسف «ع» به دماغ حضرت یعقوب «ع» رسید و چشم وی از آن بینا شد، اکنون، حال حسام الدین با گرفتن نام شمس، مانند حال حضرت یعقوب «ع» شده است و میخواهد که هر چه بیشتراز شمس بگویم، از پیراهن یوسف «ع». حضرت مولانا، حسام الدین را جان خود خطاب کرده است. از برای حق صحبت، سالها .. بازگو حالی از آن خوش حال ها حسام الدین به مولانا میگوید که: از برای پاس و حق آن صحبت ها و دوستیی که با تو دارم، از آن حال های خوش و از آن لذات معنوی که با شمس در میان میرفت، حکایت ها کن. تا زمین و آسمان خندان شود .. عقل و روح و دیده، صد چندان شود از حال خوش و از آن مصاحبت های عارفانه و عاشقانه حکایت ها کن، تا زمین و آسمان شادمان گردد و قوه ی عقل و روح و دیده صد مراتبه بیشتر گردد. لا تُکلّفنی فَانی فی الفنا .. کلت افهامی فَلا احصی ثنا ای حسام الدین، ای جان من! به من تکلیف مکن، مرا زحمت مده، چون که من اکنون رو به فنا گذاشته ام و در حال فنا استم. من نمی توانم مدح و ثنای او را بگویم و بر شمرم، برای این که از حالت فهم و هوشیاری دور شده ام. کُلُّ شیء قالَهُ غیرُ المُفیق اِن تَکلف او تَصلف لا یلیق من که در این حال، سرمست بوده در عالم بی خودی قرار دارم، لازم نیست مدح و ثنای شمس را بگویم، چون هر چه در این عالم بی خودی تقریر کنم، در قدرت فهم بشری نمی گنجد. من چه گویم؟ یک رگم هوشیار نیست .. شرح آن یاری که او را یار نیست من شرح آن یار را که نظیر و مانند ندارد، چه گونه بیان کنم. سخن مست را هوشیاران فهم نکنند. یک رگ من هوشیار نیست، پس کسی که در عالم بی خودی و مستی سخن گوید، از آن سخن به دیگران چه منفعت رسد؟ شرح این هجران و این خون جگر .. این زمان بگذار تا وقت دگر ای حسام الدین! شرح این هجران و خونین جگری ها را به یک زمان دیگر بگذار، بگذار یک زمانی دیگر در مورد آن بحث بکنیم، چون اکنون محو بی خودی استم و در این حالت نمی توانم از آن یار بی نظیر حکایت ها کنم. قال اطعمنی فانی جائعُ .. و اعتجل فَالوقتُ سیف قاطعُ حسام الدین به مولانا میگوید که: من گرسنه استم، به من طعام و غذای معنوی بده و در این باره عجله کن، چون وقت و فرصت مانند شمشیر تیز و سریع می گذرد. صوفی ابنُ الوقت باشد ای رفیق .. نیست فردا گفتن از شرط طریق حسام الدین به مولانا میگوید: ای رفیق شفیق! صوفی ابن الوقت است، یعنی زمان و فرصت را از دست نمی دهد. اهل طریقت به ماضی و مستقبل نظر نمی کند، و به گذشته و آینده توجه ندارد، بلکه در همه وقت حال را مد نظر می گیرد. ابن الوقت: آن که حال و وقت را غنیمت شمرده زمان و فرصت را از دست نمی دهد. امروز به انسان های فرصت طلب نیز ابن الوقت می گویند. تو مگر خود مرد صوفی نیستی .. هست را از نَسیه خیزد نیستی ای مولانا! تو خودت مگر مرد صوفی نیستی؟ یعنی خودت مرد صوفی استی، پس چرا میگویی « این زمان بگذار تا وقت دگر» چیزی که هست و وجود دارد داده نشود و به زمان آینده موکول گردد، دچار نیستی و تباهی می شود. گفتمش: پوشیده خوشتر سر یار .. خود، تو در ضمن حکایت گوش دار به حسام الدین گفتم: بهتر است سِر یار و راز یار پوشیده بماند، تا نامحرمان اسرار از آن آگاه نگردند. تو سعی کن و گوش دار تا از معانیی که در حکایات در میان می رود، بدان مطلع گردی و از آن اسرار معرفت، فیض یابی. خوشتر آن باشد که سر دلبران .. گفته آید در حدیث دیگران خوشتر و بهتر است این که اسرار اولیا و محبوبان حرم الهی در بین حدیث دیگران گفته شود تا نامحرمان ملتفت به آن نگردند. گفت: مکشوف و برهنه و بی غلول .. باز گو، دفعم مده، ای بوالفضول حسام الدین که جانم است بمن گفت: ای صاحب فضیلت ها! به من آشکار و بی پرده، بی غلول، یعنی بدون کم و کاست، برایم بازگو کن و بهانه میاور. پرده بردار و برهنه گو که من می نخسبم با صنم با پیرهن ای مولانا! پرده از اسرار یار بردار و برایم برهنه و آشکارا سخن بگو. من با صنمی که پیراهن در تنش باشد نمی خوابم، یعنی محبوب و معشوق حقیقت را پوشیده و محتجب نمی خواهم. برایم عروس حقیقت را برهنه کن. گفتم ار عریان شود او در عیان .. نی تو مانی، نی کنارت، نی میان مولانا به حسام الدین میفرماید: اگر سر آن یار حقیقی عریان شود و پرده از روی آن حقیقت برداشته شود، در آن مرتبه ی معاینه نه تو میمانی نه کنارت و نه میانت. اسرار حضرت شمس، اسرار وحدت مطلق است. راهروان راه طریقت و حقیقت تا به مرحله ی پختگی نرسند، تاب آن اسرار را ندارند و با آشکار شدن آن تجلی محو و فانی می گردند. حضرت مولانا که حسام الدین را در آن مرحله و کمال پختگی هنوز نمی بیند، به او تدریجأ برای رسیدن به آن کمال را توصیه می کند و در بیت بعدی میفرماید: آرزو می خواه، لیک اندازه خواه .. برنتابد کوه را یک برگ کاه ای حسام الدین! میدانم که در دلت آرزوی مراد داری و می خواهی که یشتر و بیشتر بدانی، اما اندازه را نگهدار و مطابق استعدات طلب کن. یک پر کاه طاقت حمل کوه را ندارد. آفتابی کز وی این عالم فروخت .. اندکی گر پیش آید، جمله سوخت مولانا، با آوردن مثال به مسئله می پردازد: آفتاب، همه ی جهان را روشن کرده است، ولی اگر از اندازه و درجه ی خود کمی پیش آید، عالم را می سوزاند. اگر آفتاب حقیقی هم اندکی خود را پیشتر نشان بدهد و بالاتر از فهم و طاقت طالبان راه حقیقت خود را جلوه دهد، آنها را نیست و نابود می کند. فتنه و آشوب و خون ریزی مجو .. بیش از این از شمس تبریزی مگو ای حسام الدین! بیش از این آشوب و خون ریزی مجو و طالب فتنه مشو، دیگر از شمس تبریزی سخن مگوی. چون دانستیم که پرده از اسرار شمس و اسرار وحدت مطلق که از طاقت سالکان ابتدایی بالا است، سبب غوغا و خون ریزی می شود. این ندارد آخر، از آغاز گو .. رو تمام این حکایت باز گو حکایت های شمس و بیان اسرار او نهایت ندارد و آن را انجامی نیست، پس همان حکایتی را که شروع کرده ایم، به آن ادامه دهیم. گر چه عرفا اعتقاد دارند كه عشق مجازي پلي براي رسيدن به عشق عرفاني و بقول عطار معشوق مجازي بهانه ی بيش نيست: ترا اين خود نباشد در زمانه .. كه تو اين كار را باشي بهانه با اين حال عشق صورت به علت ناپايداري و شهوت بازي و ارتباط آن با نفس شيطاني در نظر اين گروه مردود است. عشق عرفاني نه به بيان در مي آيد و نه هيچ كوششي براي بيان و آشكار ساختن آن مفيد است، بقول عطار: چون نيايد سر عشقت در بيان .. هم چو طفلان مهر دارم بر زبان چون عبارت محرم عشق تو نيست .. چون دهد نا محرم از پيشان نشان چون زبان در عشق تو بر هيچ نيست .. لب فرو بستم قلم كردم زبان سعي در بيان عشق آن چنان بهت انگيز است كه كوشش در بيان نفس زندگي. عشق عرفاني ، و شايد عشق جسماني را با هيچ منطقي نمي توان بيان كرد يعني منطق و استدلال در شرح عشق وا مي ماند و به قول مولانا تنها موسيقي است كه تا حدي ميتواند حالات عشق را بيان كند : ني حريف هر كه از ياري بريد .. پرده هايش پرده هاي ما دريد بهر حال عشق بزرگترين راز حيات است و سر بقاي دنيا. آموزش روانشناسی حضرت مولانا، در مورد آن طبیب روحانی « حکیم خارچین» به مطلبی اشاره می کند که از دید روانشناسی از اهمیت خاص برخوردار است: امراض و بیماری های جسمی را هر طبیب معالجه می کند، اما علاج و معالجه ی بیماری های روحی به طبیب خاص نیازمند است، به خصوص بیماری که انگیزه اش عشق باشد و خاری از آن بابت به دل خلیده باشد. در این حکایت می خوانیم: چون کسی را خار، در پایش جَهَد .. پای خود را بر سر زانو نهد هر کسی که خاری به پایش فرو رود، پای خود را سر زانو می گذارد تا خار را پیدا کند. و ز سر سوزن همی جوید سَرَش .. ور نیابد، می کند با لب تَرَش آن شخص با سر سوزن سر خار را جستجو می کند و اگر خار را نیابد، با لب همان جایی را که خار خلیده است، با لب تر می کند تا که پیداکردن و اخراجش آسان گردد. خار، در پا شد چنین دشواریاب .. خار، در دل چون بُوَد واده جواب خاری که به پا خلیده، بیرون آوردنش چنین دشواری ها دارد، پس خاری که در دل خلیده باشد، چه گونه پیدا خواهد شد، به آن پاسخ بده؟ خاری که از عشق در دل خلیده باشد، جستجو و پیدا کردن آن چه گونه و به چه طریق خواهد بود؟ این کی است که این گونه خار را می شناسد؟ خاری که در جسم قابل احساس است، به سختی پیدا می شود، پس خار معنوی را که ظاهرأ به چشم دیده نمی شود، چه گونه جستجو باید کرد؟ آیا پیدا کردن آن به هر کس به آسانی میسر خواهد شد؟ مولانا میگوید: خار دل را گر بدیدی هر خسی .. دست کی بودی غمان را بر کسی اگر خار دل را هر کس و ناکس می دید، یعنی اگر هر فرومایه و پست بیماری های روحی را می شناخت، این قدر غم و اندوه بر مردم چیره نمی شد. پس بیماری های روحی و امراض روانی مستلزم طبیبان روحانی و حکیمان خارچین و روانشناسان حاذق است. آموزش حکمت مولانا حکمت را درلابلای داستان ماهرانه می آورد و با زبان تمثیل بسیار شیوا و روان بیان می کند. در این داستان، پس از آن که حکیم خارچین و طبیب روحانی، بیماری کنیزک را کشف می کند، به او می گوید که راز خود را به کس مگو و ادامه می دهد: گورخانه ی راز تو چون دل شود .. آن مرادت زودتر حاصل شود اگر دلت را گور اسرارت بسازی و از آن به کسی مگویی و تنها در مقبره ی دلت پنهان باشد، مرادت زودتر حاصل خواهد شد. گفت پیغمبر که هر که سر نهفت .. زود گردد با مراد خود جفت حضرت محمد (ص) فرموده اند: هر کس که رازش را مخفی نگه دارد، زود به مرادش می رسد. اشاره است به : « من کتم سره ملک امره» کتمان سر وسیله ی ست برای حصول مقاصد و همچنان این حدیث پیغمبر (ص) « اِستَعینُو عَلی اِنجاح الحَوائجِ بِاکِتمان ِ فَاِنّ کُلّ ذی نِعمَته مَحسُود» نیاز های خود را با پوشاندن آن ها برآورید که هر صاحب نعمتی مورد حسادت است. دانه ها چون در زمین پنهان شود .. سّرِ آن سر سبزی بُستان شود اسرار دانه های پنهان شده در زمین، باعث سر سبزی بُستان می شود. چون دانه ها در زیر خاک و در دل خاک مخفی و پنهان شده اند و حاصل آن همانا سرسبز شدن باغ و بستان است. زر و نقره گر نبودندی نهان .. پرورش کی یافتندی زیر کان؟ باز هم حضرت مولانا یک مثال دیگر می آورد: اگر طلا و نقره در زیر زمین و در معادن پرورش نمی یافتند و مخفی نمی بودند، کی وجود شان نزد انسان ها این قدر مهم و عزیز می بود. هدف مولانا از این دو مثال در مورد ارزش کتمان و پنهان کردن راز و اسرار است. آموزش دیگری که مولانا به آن اشاره میکند، در مورد وعده های حقیقی و مجازی است: ابتدا وعده های آن حکیم روحانی را که برای بهبود و صحت یابی کنیزک است، بیان می کند: وعده ها و لطف های آن حکیم .. کرد آن رنجور را ایمن ز بیم وعده ها و الطاف حکیم روحانی چون حقیقی و راستین بود، کنیزک رنجور را مطمین و ایمن ساخت. وعده ها باشد حقیقی، دلپذیر .. وعده ها باشد مجازی، تاسه گیر وعده های حقیقی و صادقانه، دلپذیر و قابل پذیرش است، برای انسان سکون و آرامش خلق می کند، اما وعده های مجازی، خفقان آور بوده، سبب پریشانی خاطر می گردد. وعده ی اهل کرم نقد روان .. وعده ی نااهل شد رنج روان وعده های اهل کرم و کرامت بمثابه ی گنج روان است و از اشخاص نااهل مثل رنج همیشگی بوده باعث اذیت جسم و روان می گردد. نفس و صورت پرستی در این داستان، مولانا اشاره به نفس و صورت پرستی کرده و تمایل زرگر را به دنیای مادی نشان میدهد. زرگر به خاطر مال دنیا زن و فرزند خود را رها می کند و ترک شهر و دیار کرده به سوی پادشاه می شتابد، اما نمی داند که این تمایل او به سوی پادشاه به قیمت جان وی تمام می شود. نفس انسان با خواهشات بی جا و حرص زیاد باعث از بین بردن او می شود: اینک این خلعت بگیر و زر و سیم .. چون بیایی، خاص باشی و ندیم فرستادگان پادشاه، زرگر را با زر و سیم و خلعت راضی می کنند و به او وعده ها می دهند که وقتی به حضور شاه شرف یاب شدی، از ندیمان خاص او خواهی شد. این وعده ها نفس زرگر را تحریک میکند و چشم وی کور شده همه چیز و کس را فراموش می کند و از همه یک باره می بُرد: مرد، مال و خلعت بسیار دید .. غِرّه شد، از شهر و فرزندان بُرید اندر آمد شادمان در راه، مرد .. بی خبر، کان شاه، قصد جانش کرد مرد زرگر بعد از آن که مال و خلعت چشمش را کور می کند، نفس او مغرور می شود و از شهر و عیال خود یک سره می بُرد. با شادمانی به سوی پادشاه به راه می افتد، غافل از این که شاه قصد جان او را کرده است. اسپ تازی بر نشست و شاد تاخت .. خون بهای خویش را خلعت شناخت مرد زرگر بر اسپ عربی شادی کنان به سوی پادشاه تاختن گرفت، ولی آن چه که خون بهای وی بود، آنرا خلعت پنداشت. ای شده اندر سفر با صد رضا .. خود به پای خویش تا سؤُالقضا ای آن که خودت به پای خود و به رضایت خود و به میل و رغبت خود قصد و آهنگ سفر کرده ای و به اختیار خود به سوی سرنوشت شوم شتابان در حرکت استی. مرد زرگر در پی برآوردن آرزو های نفس خود به سوی دولت می شتابد تا به مراد نفس نایل گردد، اما نمی داند که عاقبت کار به کجا می انجامد و قبل از این که به مراد خود برسد، جان خود را از دست میدهد. حضرت مولانا، عشق های از روی هوس و صورت پرستی را خیلی زیبا با تمثیل به نمایش میگذارد. از آن جا که به امر شاه، زرگر را مسموم می کنند تا رفته رفته زیبایی و طراوت خود را از دست میدهد: چون ز رنجوری جمال او نماند .. جان دختر، در وَبال او نماند وقتی مرد زرگر بر اثر بیماری طراوت و زیبایی و شادابی خود را از دست می دهد، جان کنیزک هم از وبال وی، یعنی از درد و رنج و عذاب او رهایی می یابد. چون آن درد و رنج و عذاب را از بهر صورت و جدایی وی می کشید و فراق صورت داشت، با از بین رفتن صورت، از آن سختی آزاد می گردد. چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد .. اندک اندک در دل او سرد شد زرگر از بابت آن شربت مسموم شده که نوشیده بود، آهسته آهسته رخسارش به زشتی مبدل شد و رنگ و رویش زرد و ناخوش گردید. کنیزک اندک اندک علاقه اش نسبت به زرگر سرد شده به کلی از چشم وی افتاد. عشق هایی کز پی رنگی بُوَد .. عشق نبوَد عاقبت ننگی بود آن عشق هایی که از بابت رنگ و حسن ظاهری به وجود بیاید، عمرش کوتاه بوده در فرجام عار و عیب بار می آورد. این گونه عشق ها ننگ از خود بجا می گذارند و به آن هوس میتوان گفت، اما نه عشق. کاش کان هم ننگ بودی یک سری .. تا نرفتی بر وی آن بدداوری کاش مرد زرگر سراپا عیب و ننگ می بود و حسن نمی داشت، تا به چنین وضع و سرنوشت دچار نمی شد. خون دوید از چشم همچون جوی او .. دشمن جان وی آمد روی او از چشم مرد زرگر خون مانند جوی جاری شد و خون گریه کرد. روی زیبایش دشمن جانش شد و او را به هلاکت انداخت. مولانا، برای اینکه مطلب را خوبتر بفهماند، مثال می آورد: دشمن طاووس آمد پر او .. ای بسی شه را بکشته فرّ او پر طاوس، دشمن جان طاووس است، چون از برای پر های الوان و زیبای او شکارش می کنند و ای بسی شاهانی که شوکت و جلال شان سبب مرگ و از بین بردن شان می شود، چون رقیبان پادشاهان از روی حسد و رشک به جان آن ها می افتند. این جهان کوه است و فعل ما ندا .. سوی ما آید ندا ها را صدا این جهان به منزله ی کوه است و فعل ما نداست، ندا های ما بسوی ما بر می گردد. وقتی رو به کوه ندا کنیم، طنین آن دوباره بسوی ما برمی گردد. اعمال و نیات ما که در این عالم فانی صادر می شود، پاداش آن را نیز خواهیم دید. عشق مرده و عشق زنده مولانا، در این مورد می فرماید: زآن که عشق مردگان، پاینده نیست .. زآن که مرده سوی ما آینده نیست عشق ورزیدن با مردگان و صورت پرستی دوام بیش ندارد و معشوق های صوری فنا پذیر بوده حکم مرده را دارند، پس مردگان به سوی ما برنمی گردند. عشق زنده در روان و در بصر .. هر دمی باشد ز عنچه تازه تر عشق زنده، مراد از معشوق حقیقی است که در روح و ضمیر انسان حتی از غنچه هم تازه تر است. چون معشوق حقیقی زنده و جاودان است، عشق او هرگز نمیرد و با گذشت زمان با طراوت تر و تازه تر می شود. این ذوق و حلاوت پاینده و تازه خواهد بود. عشق آن زنده گزین کو باقی است .. کز شراب جان فزایت ساقی است عشق آن معشوق را در دل و جان جای بده که دایم و باقی است. معشوقی که هردم از شراب جان فزایش سیراب گردی. عشق آن بگزین که جمله انبیا .. یافتند از عشق او کار و کیا عشق آن کسی را انتخاب کن، که تمام پیغمبران از عشق او به عزت، سلطنت و فرمانروایی رسیدند. کار و کیا، قدرت و سلطنت. تو مگو ما را بدان شه، بار نیست .. با کریمان کار ها دشوار نیست تو از بارگاه شاه حقیقی نا امید مشو و مگو که به درگاه آن شاه ترا ره نیست و اجازه ی رسیدن به آن مقام و شرف را نداری، برای کریمان کار ها دشوار نیست، مگر اراده ی قلبی در راه رسیدن به بارگاه ایشان در کار است، هرگاه از روی اخلاص و ارادت رابطه ی قلبی با ایشان پیدا کردی، به آن درگاه آشنا می گردی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 21:53 توسط فرهاد کوهستانی |
|
|
بنام آن که جان را فکرت آموخت
سخنی چند پیرامون نشست افغان های مهاجر در مسکو پس از هفتم ثور 1357 خورشیدی، تعداد کثیری از افغان ها، براي اين که آزار و اذيت بيشتري را به لحاظ داشتن عقاید و اندیشه ی مخالف با نظام حاکم، متحمل نشوند، از افغانستان مهاجرت کردند. پیکارگران و مبارزان راه آزادی و اسلام در این سه دهه، چه در داخل و چه در خارج از افغانستان، خود را ستمدیدگانی می پنداشتند و در برابر دولت وقت افغانستان، قد برافراشته بودند. وقتی طبقه ی برای رهایی خود از استیلا و اسارت می جنگد، ایمان دارد که برای آزادی بشر به طور اعم تلاش می کند و بدین سبب می تواند به آرمانی متوسل شود، به آرزوی آزادیی که در سینه ی همه ی ستمدیدگان ریشه دارد. اما در این نبرد طولانی و تقریبأ مداوم که به قیمت جان میلیون ها انسان تمام شد و نصف ملت افغانستان را به مهاجرت واداشت، زمانی که این گروه ها پیروز گشتند و امتیازات جدیدی را به دست آوردند، با دشمنان آزادی و بشریت همراه شدند و در حق ملت خود جفا کردند. در مجموع میتوان چنین خلاصه کرد که، از همان هفتم ثور 1357 تا امروز، آب در روده ی ملت بدبخت و ستمدیده ی افغان گرم نیامده. هر دو جناح، بسان مدعیان فضل و کمال، با آن که سخنان جذاب و دلنشین می گفتند و می گویند، ولی از نظر عملی اشخاصی ضعیف اند. در کلام و شعار، گوی سبقت از همگان می ربایند، اما در عمل صالح و تعهدات اخلاقی، حالی نومیدکننده دارند. به هر صورت، و اما در مورد گردهمایی که من نیز در آن دعوت شده بودم، گزارش می دهم: همه می دانند که بیشتر از چهار میلیون افغان امروز در تمام نقاط جهان مهاجر اند و بیشترین آن ها در کشور ایران و پاکستان به سر می برند. ما، در ملاقات بسیار ارزنده ای که با یک نهاد جامعه ی مدنی در مسکو، زیر نام « دنیای روسیه» داشتیم، صحبت بسیار مفصل و آموزنده از دو مسئوولین این نهاد را که از تجارب گذشته ی کشور شان در مورد زبان و فرهنگ حکایت می کرد، استماع نمودیم. معاون این نهاد، از اشتباهات در گذشته یاد نمود که اتحاد شوروی با آن های که به عنوان مهاجر ترک وطن کرده بودند، هیچ نوع رابطه ی نداشت و حتی از آن ها به عنوان دشمنان اتحاد شوروی نام برده می شد و چنین استنباط می گردید که گوییا ایشان در کشور های سرمایداری مدغم گردیده اند. پس از انهدام کمونیزم و فروپاشی اتحاد شوروی، تحولات و بازنگری در عرصه های سیاسی، اقصادی و فرهنگی، باعث یک سلسله تغیرات در افکار و برنامه ریزی کشور روسیه گردید. از جمله، برخورد کشور روسیه با مهاجرین روس در کشور های دیگر است که دولت در زمینه ی احیای زبان و فرهنگ خود، کار های بسیار مفید و ماندگار را سر دست گرفته است. در مورد گسترش و احیای زبان و فرهنگ روس و برنامه های عملی آن، خانم « ایلینا ارکیپووا» که آمریت پروژه های به خصوص در عرصه ی زبان و فرهنگ را به عهده داشت، چنین گزارشی را در مورد حراست و نگهداری و توسعه ی زبان و فرهنگ فدراسیون روسیه ارائه نمود: · فراگیری زبان و گسترش فرهنگ روس، به اطفال، توسط کتاب های مفید و خواندنی با میتود های جدید و جالب. · تهیه ی نوار های کارتونی به شکل دی وی دی ها به اطفال. · تهیه و چاپ کتاب های متعدد از آثار باستانی، طبیعت و افتخارات فرهنگی کشور روسیه. · تجلیل از مشاهیر و دانشمندان بزرگ کشور روسیه در عرصه های علوم مختلف از قبیل: فرهنگ و ادبیات، فلسفه، سیاست و ساینس. · تهیه ی نوار های تصویری از زندگیی مشاهیر و دانشمندان روس. · چاپ و نشر کتب در عرصه های ادبیات، فلسفه، تاریخ و علوم دیگر جهت ارتقا و ماندگار ساختن زبان و فرهنگ روس. · ایجاد کورس های زبان روسی و نمایشگاه های فرهنگی در خارج از روسیه. خانم «ایلینا ارکیپووا»به سخنان خود ادامه داده گفت: ما، در نهایت تلاش می کنیم تا روابط خود را با مهاجرین روسیه در سرتاسر جهان مستحکم و استوار نگه بداریم. به این امید که آن ها و فرزندان شان، زبان و فرهنگ خود را در هرجا که زندگی می کنند با خود داشته باشند و به اصالت زبان و فرهنگ خود بیاندیشند، و در هرجا که بسر می برند، ممثل و مرجع خوب از زبان و فرهنگ اصیل خود باشند. ما در این امر مهم، گام های تازه را برداشته ایم و میدانیم که با دشواری ها مواجه استیم، ولی به ارزش و ماهیت کار خود معتقدیم. این نهاد اجتماعی، فعالیت مستقل داشته وابسته به هیچ ارگان دولتی نمی باشد. بعد از ختم سخنان خانم «ایلینا ارکیپووا»، به هر یک از اعضای کنفرانس موقع داده شد تا در این زمینه سخن بگوید. من به نوبه ی خود چند کلمه در مورد اهمیت و زنده نگه داشتن فرهنگ و تبادل فرهنگ ها، سخنانی در خور مجلس و موضوع گفته، از هیأت محترمی که از افغانستان تشریف آورده بودند، تمنا کردم تا سخنان این دو مسئوولین دلسوز و صادق به وطن و فرهنگ شان را به مقامات وزارت فرهنگ و معارف افغانستان بدون کم و کاست وسیله شوند. با توجه به اهمیت زبان و فرهنگ، باید اذعان بدارم که صحبت این دو شخصیت فرهنگی روسیه، نهایت آموزنده بود و هر ملتی که به این سرنوشت مبتلا است و مهاجرین در کشور های دیگر دارد، لازم است از چنین تجریبات سود مند استفاده کند. روابط مهاجرین با سفارت خانه ها: مهاجرین افغان، هیچ نوع رابطه ی با سفارت خود ندارند و سفارت هم هیچ برنامه ی با افغان ها نداشته و ندارد. رابطه ها در حد معضلات قونسلگری با افغان های که پاسپورت افغانی دارند، میباشد. در مجموع، برنامه های علمی، ادبی و فرهنگی به پدیده های کاملأ ناشناخته مبدل شده اند، در حالی که سفارت های افغانستان در چنین مقطع زمانی، تنها میتوانند با این گونه برنامه ها، افغان های که پاسپورت افغانی ندارند را، جذب نموده، رابطه ی آن ها را با دولت افغانستان استوار نمایند. در این صورت، می توان از نیروی فکری ، معنوی و مادی آن ها به نفع افغانستان سود برد. فقدان برنامه های ملی: دولت مردان افغانستان، برنامه های ملی برای ملت روی دست ندارند و در تلاش اند تا برای بقای خود، گروه های مختلف بدنام را به قدرت برسانند و از آن ها به نفع خود سود ببرند. بدین ملحوظ، مردم در داخل افغانستان نسبت به دولت بی اعتماد اند، و در خارج از افغانستان، مهاجرین افغان نیز نسبت به سفارت خود بی اعتماد شده اند. موضوع بحث در این کنفرانس: در کنفرانس بین المللی، تحت نام « صلح و ثبات در افغانستان» که به تاریخ 30 جولای، از طرف « مرکز مطالعات افغانستان معاصر» به ابتکار آقایان محترم عمر نثار و اختر محمد صافی، راه اندازی شده بود، در آن نمایندگانی از کشور های اروپا، امریکا و آسیای میانه اشتراک ورزیده بودند. در این نشست، بحث های در مورد نقش، جایگاه و موثریت مهاجرین زیر نام «لابیزم» و یا «لابی» بودن آن ها مطرح گردید، از قبیل: آیا مهاجرین افغان توانایی آن را دارند که به عنوان یک «لابی» در کشور های که زیست می کنند، برای منافع کشور شان نقشی مفید و موثر را ایفا کنند؟ در این کنفرانس، دوستان در مورد لابی بودن یهودیان صحبت های کردند، از قبیل این که: مهاجرین شان در تمام نقاط دنیا به نفع اسراییل تلاش می کنند، در کشور های مقتدر، مثل امریکا، لابیی صهیونیست ها از نفوذ چشمگیری برخوردار بوده، در تعین رئیس جمهور و انتخاب سناتورران نقش موثر را اجرا می کنند، برای حفظ و منافع کشور شان، از همه قدرت ها تعهد می گیرند و غیره و غیره...... تحقیقات علمی نشان داده است که، صهیونیست ها سعی دارند تا با دعوت از متفکران، استادان و متخصصین یهودی سایر کشور ها، ولو به طور موقت، افکار علمی مدرن، طرح ها و اختراعات این قبیل افراد، به منظور تقویت نیروی فکری و تربیت کارشناس، به داخل اسراییل منتقل گردد. اگر طرز تفکر صهیونیست ها را موشگافی کنیم با یک مقایسه با خود به این نتیجه می رسیم که:
روابط کشور های همسایه با مهاجرین شان: کشور های که مهاجر دارند، برای آن ها برنامه های بسیار مفصل روی دست گرفته شده که پیگیر به آن عمل می شود. مهاجرین در ساختار و تشکیلات و پیشبرد کار ها در عرصه های سیاست، اقتصاد، فرهنگ و و روابط اجتماعی با کشور خود در تماس اند و تلاش می ورزند تا رابطه های بسیار مفید و موثر اقتصادی، سیاسی و فرهنگی کشور خود را با کشوری که در آن زیست می کنند، قایم نموده، به کشور خود مثمر واقع شوند. دولت های شان به اهمیت «لابی» بودن مهاجرین خود پی برده اند. مهاجرین کشور های دیگر، در مورد وطن شان می اندیشند و وابستگی ملی به فرهنگ و به یک کشور واحد را در ذهن خود می پرورانند، و دولت های آن ها نیز نیاز خود را به نیروی فکری و معنوی و مادی مهاجرین خود صریحأ ابراز می کنند. کشور های همسایه ی ما، مثل ایران و پاکستان به اهمیت «لابی» بودن مهاجرین خود ملتفت شده، زمینه ی هر نوع ارتباط و تماس را با آن ها فراهم ساخته اند. این دو کشور، پیشرفت های قابل وصفی را در تمام عرصه ها، در این اواخر نصیب شده اند. پاکستان، پیشرفت تکنالوژی اتومی خود و در مجموع در بیشترین عرصه ها را، مدیون مهاجرین خود می داند، یکی از این مهاجرین، عبدالقدیر خان، پدر بم اتومی پاکستان است. وی، در مهاجرت به پاکستان می اندیشید و این آرزو را که روزی کشورش به یک قدرت اتومی مبدل می گردد، در دل و دماغ خود می پرورانید. کشور ایران، بعد از انقلاب اسلامی، به ایرانی های مهاجر به دیده ی تحقیر می نگریست و حتی آن ها را دشمن ایران و انقلاب اسلامی خطاب می کرد، ولی با گذشت زمان، دولت ایران به اهمیت لابی بودن آن ها ملتفت شد و امروز مهاجرین شان در تمام عرصه ها، نقش شایانی را ایفا می کنند و عملأ در تمام فعالیت ها و پیشرفت های کشور شان سهیم اند. ما شاهد انتخابات در ایران استیم که مهاجرین شان با شور و شوق و اشتیاق به سوی صندوق های رأی رفته کاندید مورد نظر خود را انتخاب کردند، و ما به دلیل این که بودجه برای این امر مهم و سرنوشت ساز نداریم، از این حق محروم شدیم. این دلیل تا چه حد از تصور و عقل بدور است، همه می دانند و نیاز به شرح ندارد، هم چنان، این را هم مهاجرین افغان می دانند که چرا از حق رأی محروم شدند. حق رأی را از مهاجرین گرفتند، مگر حق تفکر را هیچ قدرتی نمی تواند از آن ها بگیرد. اهمیت و ارزیابی کنفرانس مسکو: اکنون بجاست بر مبنای تحلیل کوتاهی که از معنای لابیزم و لابی بودن مهاجرین عرضه شد، از نتایجی در این مورد خلاصه ای به دست دهیم: نکات قابل اهمیت در این کنفرانس:
در این کنفرانس، از صاحب نظرانی که در این زمینه دعوت شده بود، موضوع «صلح و ثبات» و لابی بودن مهاجرین افغان را از زوایای گوناگون مورد ارزیابی قرار دادند. در مجموع، ساختار و محتوای سخنان اشتراک کنندگان، با وصف این که از طیف های مختلف، دارای ذوق و سلیقه های فکری متفاوت بودند، بر مبنای یک تفکر ملی و هسته ی بحث این کنفرانس می چرخید. شیوه ی ارائه و پاسخ گویی به پرسش های حضار، در یک فضای کاملأ صمیمی و دیموکراتیک و با رأی گیری به پایان رسید. در ختم کنفرانس، قطعنامه ی به تصویب رسید که نکاتی چند از آن را در این جا درج می کنم: تجمعی که در ماسکو کارش را به پایان می رساند، امکانات ایجاد یک نهاد فعال و دایمی مدنی را که در سطح جهانی فعالیت داشته باشد بررسی می نماید. این نهاد (سازمان) می تواند بنام مرکز بین المللی تجمع افغان ها مسمی گردد. یعنی سازمانی که در آن عمدتأ افغان های خارج از کشور گردهم خواهند آمد و وظیفه خواهند داشت تا به اهداف ذیل دست یابند:
در پایان، با ابراز سپاس و قدردانی و با تقدیم خالصانه ترین تشکرات قلبی در مقابل این همه بزرگواری و همیاری این دو عزیز، جناب عمر نثار و اختر محمد صافی، که بنای « مرکز بین المللی تجمع افغان ها» را نهایت متین و صادقانه گذاشته، زمینه ی سود بردن جهت منافع کشور و صلح و ثبات در افغانستان را سبب شدند. با عرض حرمت، عبدالسمیع رفیع صافی ـ جرمنی ـ ماه اگست سال 2009 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 6:19 توسط فرهاد کوهستانی |
|
بنام پروردگار عالمیان
دوستان و فرهنگیان عزیز و رجاوند سلام و تحیت
در این اواخر رادیوی گنج شایگان از امریکا، صحبت های بسیار جالب ِ علمی و ادبی را پیرامون فرهنگ و مشاهیر بزرگ با جناب استاد سمیع رفیع، بخصوص مولانا و ابوالمعانی بیدل، براه انداخته که از طرف فرهنگیان ما از تمام نقاط جهان در دو برنامه ی گذشته مورد استقبال و تحسین قرار گرفت. رادیوی گنج شایگان با گرداننده ی موفق، جناب محترم عمر ملکیار، یکی از مجریان نامدار و با تجربه که خود اهل فرهنگ و کتاب است، اجرا میگردد. از شما هموطنان عزیز تقاضا میکنیم تا این صحبت ها را در روز های پنجشنبه و یکشنبه به ساعت نه و نیم شب به وقت اروپا، ساعت چهارنیم عصر به وقت امریکا و ساعت دوازده شب به وقت کابل فراموش نکنید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 0:45 توسط فرهاد کوهستانی |
|
|
در گستره ی کنفرانس و بزرگداشت از مقام والای ابوالمعانی بیدل، عارف و فیلسوف وارسته، در شهر تورنتو کشور کانادا
این مصاحبه با جناب استاد سمیع رفیع، شاعر، محقق و بیدل شناس شهیر کشور ما، قبل از کنفرانسی که بتاریخ پنجم جولای سال 2008 میلادی در تورنتو برگزار شد، انجام داده شده بود.
حیدر بدخشی پس از عرض سلام و ادب به شما گرامی ، می پردازم به سئوالاتی که از جانب من و دوستان حلقه ی بیدل، مطرح شده است. حیدر بدخشی دلیل دشوار بودن کلام بیدل در چیست؟ استاد سمیع رفیع دلیل دشوار بودن فهم کلام بیدل، انواع ترکیب کلام وی است. بیدل برای بیان افکار عرفانی و فلسفی بلند خود، زبان و مفاهیم مروج را تنگ یافت و دست به ابداعات عظیم و گسترده ی در نظام واژه گان زبان دری زد. این ابتکار و فکر بلند و طبع دراک او بر غنای زبان دری افزود. انواع ترکیب در کلام شعرا همیشه مروج بوده و هر شاعری از ترکیبات مختلف استفاده کرده اند، اما ترکیب های بیدل معانی صریح و ساده ی ندارند و فهم معنی هرکدام از ترکیب ها بستگی به صلاحیت و دانش ادبی، فلسفی و عرفانی خواننده است. بطور مثال: فهمیدن ماهرو یا گل اندام ... در ترکیب کلام شعرا کاری ست سهل، اما وقتی، حیرت سرا، حیرت آباد، حیرت آهنگ را در کلام بیدل میخوانیم، ابتدا باید بدانیم که مراد بیدل بزرگ از حیرت چیست و حیرت چه جایگاهی نزد بیدل دارد؟ و وقتی حیرت آباد میشود، منظور بیدل و اراده ی که از این ترکیب کرده است، چه بوده..... از این نوع ترکیبات در کلام بیدل مثال های خیلی زیاد وجود دارد. حیدر بدخشی وقتی ما در رسانه ها در مورد بیدل مطالعه میکنیم، به نویسندگانی برمیخوریم که هر که به ذعم خود چیز های نوشته اند. شما راه رسیدن به شناخت بیدل را در چه می بینید؟ استاد سمیع رفیع یکی از راه های رسیدن به سرزمین پُر رمز و راز بیدل، گشودن راز واسرار ترکیبات کلام وی است. یک طرف رفعت و بزرگی و پیچیدگی زبان بیدل با انواع ترکیبات آن و طرف دیگر افکار بلند عرفانی و فلسفی وی، که هر ذهن به پایهء ادراک آن نمیرسد، دلیل میشود تا علاقمندان و دلباخته گان وی با حدث و گمان های خویش کلام وی را به ذعم خود تعبیر نمایند. مثلأ : یکی که در علوم دین تصرف دارد، کلام وی را با آیت و حدیث و معقوله های دینی گره میزند، دیگری که به فلسفه معتقد است، تعبیر فلسفی میکند، سومی از دید فنون ادبی کلام وی را به تجزیه میگیرد و در آن مشغول جدا کردن اسم، صفت و فعل میشود و چهارمی لغات استفاده شده در کلام وی را میشمرد که بیدل چند بار آیینه و چند بار حیرت را استفاده کرده است. کسی بنام منتقد و شاعر با استفاده از کلمات خارجی و لغات عجیب و غریب و نسبت دادن افکار شاعرانه که ذوق خود گوینده را به نمایش میگذارد، بیدل را شاعر کوچک و نوآموز معرفی میکند. یکی بیدل را زردشتی میخواند، دیگری شکاک و تناقض گو گوید و کسی هم عارف مسلمان. این هم دلالت بر این میکند که ما در قسمت فهمیدن کلام وی محنت و پژوهش را به شکل خوب متقبل نشده به اندک مطالعه اکتفا کرده ایم. آثار بیدل، مطالعهء دقیق و دید ژرف میخواهد تا از بحر معانی وی دُر های ثمین معرفت و نسخه های تجویز شده برای جهان بشریت را در همه موارد بدست آوریم. حیدر بدخشی من در مورد بیدل، نبشته های از نویسندگان مختلف را که در انترنت چشمگیر است مطالعه کردم و در بعضی موارد برایم سئوال ایجاد شد. مثلأ جناب کاظم کاظمی شاعر شناخته شده ی ما مینویسد: " غموض و پيچيدگي به چند دليل نميتوانسته تنها مانع شهرت شعر بيدل در ايران باشد. نخست اين كه شعر او چندان كه ميگويند هم پيچيده نيست. اگر كسي با سنّت ادبي مكتب هندي و بعضي چم و خم هاي كار اين شاعر آشنا باشد، چندان مشكلي در پيش نخواهدداشت. شعر بيدل نه واژگان غريبي دارد و نه تلميحات دور از دسترسي". نظر شما دراین مورد چیست؟ استاد سمیع رفیع اگر پیچیدگی زبان بیدل با انواع ترکیبات مختلف و سحر آفرینش که ذکر آن رفت، و فهم زبان گفتاری بیدل با استفاده ی اصطلاحاتی که در افغانستان مروج بوده و است، دلیل اصلی نمی بود و یا امروز نباشد، به یقین که کتب بی حسابی در مورد بیدل در ایران به چاپ میرسید. در این که آشنایی با سنت ادبی مکتب هندی و بعضی خم و چم های کار شاعر مشکل را تا حدی آسان میکند، تردیدی نیست، اما در این که شعر بیدل نه واژ گان غریبی دارد و نه تلمیحات دور از دسترسی، موافق نیستم. چون دقیق همین واژگان غریب و تلمیحات، کار را در ایران مشکل ساخته است. حیدر بدخشی سئوال بعدی هم به نبشتهء جناب کاظمی ارتباط میگیرد که گفته است: " گذشته از آن، همين شاعر در افغانستان تا حد قابل ملاحظهاي شناخته شدهاست. خوب چگونه ميشود شعري براي مردم افغانستان ساده و قابلفهم باشد و براي همزبانان آنها در ايران، نه؟ با آن كه در ايران، هم ميزان سواد و مطالعه بيشتر است و هم وضعيت آموزش ادبيات فارسي بهنجارتر. ديگر اين كه اگر مشكل اصلي همين بوده است، چرا در اين سالها اين شاعر در اين كشور جا باز كرده است؟ يعني حالا آن پيچيدگيها رفع شده است؟" در این مورد نظر شما چیست؟ استاد سمیع رفیع بیدل در افغانستان هم آنگونه که باید شناخته شود، نشده است. اگر شعر بیدل تا اندازه ی برای ادبای افغانستان قابل فهم و درک بوده است، ریشه در زبان گفتاری و عرفانی بیدل و اصطلاحاتی دارد که در افغانستان مروج بوده و هنوز است. به یقین که در ایران میزان سواد و مطالعه بیشتر از افغانستان است، اما مشکل این جاست که محققین و پژوهشگران ایرانی برای درک و فهمیدن بعضی اصطلاحات در کلام بیدل، از ادبای افغانستان کمک طلبیده اند. در سال 1369 خورشیدی در مجلسی که آیت الله خامنه ای در حضور شاعران نخبهء ایران حضور داشتند، چنین ابراز نظر کردند: ما يك وقت با آقاى معلم راجع به اين بيت بیدل : حيرت دميدهام گل داغم بهانهيى است .. طاووس جلوهزار تو آيينهى خانهيى است صحبت مىكرديم. قرار شد كه ايشان شرح خود را بنويسند و براى ما بفرستند؛ ولى بالاخره به وعدهشان هم وفا نكردند! اين بيت يقيناً در ديوان «بيدل» معنا دارد؛ آیینه خانه، شکست خانه و همینگونه صد ها اصطلاحات در دیوان بیدل وجود دارد که برای دوستان ایرانی ما مشکلات خلق میکند تا چیزی در مورد بیدل بنویسند. و در اینکه به گمان جناب کاظمی، حالا همان دشواری ها و پیچیدگی ها رفع شده است، جای خوشی و مسرت است، اما به باور من نزدیک نیست.. حیدر بدخشی سئوال دیگر: باز هم از جناب کاظم کاظمی میخوانیم که در مورد بیدل گفته است. دكتر شفيعي كدكني نخستين شاعر و منتقد ايراني است كه در سالهاي دههء چهل، دو مقاله دربارة بيدل نوشت و از اين حيث فضل تقدم را از آن خود كرد. ايشان با وجود نگارش آن دو مقاله، بيدل را شاعر موفقي نميدانسته است و حتي در آن دو مقاله هم ستايش خاص و درخوري نسبت به اين شاعر ندارد. شاعر آينهها در ظرف پنج سال (1366 تا 1371) به چاپ سوم رسيد و ارزش اين استقبال را نيز داشت. نظر شما در این مورد چیست و کتاب « شاعر آیینه ها » را چگونه ارزیابی میکنید؟ استاد سمیع رفیع من کتاب شاعر آیینه ها را برای شناخت دقیق از بیدل کافی نمیدانم، بلکه از دید من بسیار سست، دارای تناقض، حسودانه و مخربانه و بی انصافانه نوشته شده. حالا که این کتاب جایگاهی خاصی را در ایران احراز کرده و سه بار اقبال چاپ یافته، خود دلیل بزرگی است بر بی اطلاعی و عدم شناخت مردم از بیدل در ایران. شناخت نادرست شفیعی کدکنی از زبان گفتاری بیدل و صورخیال در کلام وی با تشبیهات پیچیده ی عرفانی، او را چنان دلسرد و دلتنگ ساخته که در مورد بیدل به هزیان گویی پرداخته است. در مجموع، کدکنی شعر بیدل را، پیچیده، نامفهوم، درس عبرتی برای شاعران نوپرداز، پریشان گویی، و ترکیب کلام بیدل را، عوامل عمدهء ابهام در شعر، و نثر او را ناپسند و مبهم خوانده است. چه بی انصافی بزرگ در حق بیدل !! کدکنی مدعی است که، بیدل یک غزل ناب در تمام دیوان غزلیات خود ندارد، و او را شاعر چند مصرعی خطاب می کند. اما وقتی در این کتاب به انتخاب غزلیات بیدل از جانب کدکنی برمیخوریم، یک سلسله حقایق جلو چشم ما روشن میشود. کدکنی از غزلیات بیدل، همان ابیات را که تصاویر مغلق و پیچیده و اصطلاحات مروج در نزد مردم افغانستان دارد، حذف نموده است. ازینرو یک غزل کامل را که همه ابیات آن را هضم و درک کند، نیافته است و تقصیر را بدوش بیدل بزرگ انداخته است. چند مثال بطور نمونه: جناب کدکنی در کتاب شاعر آیینه ها،282 غزل از دیوان غزلیات ابوالمعانی بیدل را انتخاب کرده. در غزل انتخابی دوم که مطلع اش چنین است: زین گلستان درس دیدار که می خوانیم ما .. اینقدر آیینه نتوان شد که حیرانیم ما این ابیات حذف شده: سنگ این کوهسار آسایش خیالی بیش نیست .. در زمینگیری همان آتش بدامانیم ما زمینگیری، یعنی حالت پیری. در این زندگی و در این جهان آسایش وجود ندارد، آسایش جز خیالی بیش نیست و جهان جای آسایش نیست. ما حتی در پیری و زمینگیری هم در عذاب بسر میبریم و آتش بدامانیم. این بیت حالتی را در زندگی انسانها بیان می کند که همه روزه بی جهت و زائد تجربه می کنند. پس این بیت، آگاهی و عبرت را برای انسانها میرساند. سینه چاک غیرتم از ننگ هم چشمی مپرس .. هر که بر رویت گشاید چشم، مژگانیم ما هم چشمی، این اصطلاح در افغانستان وجود دارد. من بسیار با غیرت استم و از ننگ هم چشمی من مپرس. هرکه اگر بخواهد به روی تو چشم بگشاید، تا ترا ببیند، من در آن چشم ، مژگان می شوم. در نفس آیینه ی گرد سراغ ما گم است .. نالهء حیرت خرام ناتوانانیم ما حالت عجز، ناتوانی و افتادگی، که حتی آیینه از نفس ما گرد نمی گیرد. بیدل حالت افتادگی و بیچارگی را بیان می کند و میگوید: ما از بس ناتوان استیم، آیینه حتی از نفس ما گرد نمی گیرد. در آیینه گرد سراغ ما گم است. مشت خاک ما جنون زار دو عالم وحشت است .. از رم آهو چه می پرسی بیابانیم ما وقتی بیدل از وسعت وحشت با «دو عالم وحشت» حرف میزند. بیدل میگوید : طبیعت ما را وحشت فرا گرفته و ما در ترس هردو عالم استیم، دو عالم وحشت، وسعت وحشت را نشان میدهد. از ترس آهو چه می پرسی، یا از گریختن آهو چه می پرسی، ما حتی بیابان رم آهو شده ایم. ما از ترس وحشت، بیابان رم آهو شده ایم. بی طواف نازش از خود رفتن ما هرزه است .. رنگ می باید بگرد او بگردانیم ما در این که از خود رفتن ، بی طواف ناز جانان میسر نمیشود و ما باید شایستگی ، قابلیت و توانایی آنرا داشته باشیم که بگرد نقطهء مقصود بگردیم. نقطهء از سرنوشت عجز ما روشن نشد .. چشم قربانی مگر بر جبهه بنشانیم ما آنقدر باید سجده کرد تا نقش در جبههء ما پدید آید. یعنی سرنوشت عجز ما باید روشن شود. هر که خواهد شبهه ی از هستی ما واکشد .. نامه ی بی مطلب ننوشته عنوانیم ما هر که بخواهد از هستی ما مثال بیاورد، یا شباهتی بسازد، ما نامه ی بی مطلب ننوشته عنوان استیم. یعنی، نه نامه ایست، نه مطلبی، نه عنوانی و نه نوشته ای. نقش پا گل کرده ایم اما در این عبرت سرا .. هرکه در فکر عدم افتد گریبانیم ما گل کردن، به معنی پاک کردن و زدودن. این اصطلاح در افغانستان مروج است. ما نقش پای خود را پاک کرده ایم، گل کردن، یعنی پاک کردن. یعنی زدوده ایم. بدین معنی که ، ما از این جهان، چشم طمع برچیده ایم و توقعی از این عبرت سرا نداریم. هر که سئوالی یا پرسشی از عدم داشته باشد و در فکر عدم باشد، میتواند نزد ما بیاید و با ما این مسئله را مطرح کند. چون نفس بیدل نسیم بی نشان رنگیم لیک .. رنگ ها پرواز دارد تا پر افشانیم ما در این بیت ، بیدل رهایی از طلسمات جسمانی و پرواز بسوی عالم روحانی را بیان میکند. در غزل سوم انتخاب شده، کتاب شاعر آیینه ها مطلع غزل پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ایدل چرا .. همچو شمع کشته بی نوری در این محفل چرا ابیات حذف شده: مشت خون خود چو گل باید بروی خویش ریخت .. بی ادب آلوده سازی دامن قاتل چرا سرخروی ساختن، این اصطلاح در افغانستان مروج است. خود را و یا دیگری را سرخروی ساختن. با اعمال شایسته خود و دیگران را سربلند و سرافراز گردانیدن. بیدل میفرماید: همانگونه که گل به اوج پختگی و طراوت میرسد، و تکامل میکند و باعث شادابی و سرخرویی خود خودش میشود، تو نیز باید سبب سرخرویی خود، خودت گردی و زمینهء سعادت و کمال را خودت برایت میسر سازی و خود را بکمال برسانی. تو باید خودت بیاندیشی و با تعقل و فراست رفتار کنی. بیدل، در اینجا از اختیاری بودن انسان حرف میزند. منظور بیدل بزرگ این است که : انسان در انجام تکالیف و وظایف خود مجبور نیست، و بهانه های جبریانه در این مورد قابل پذیرش نیست. پس نباید مسئولیت و اشتباه و گناه خود را بدوش دیگران بگزاریم و دامن دیگران را محکم بگیریم. آلوده ساختن دامن قاتل، مراد بیدل از آن است که ، انسانها دلیل گمراهی خود را بدوش شیطان میگذارند و دامن وی را آلوده میسازند و میگویند که شیطان ما را گمراه کرد. خاک صد صحرا زدی آب از عرقهای تلاش .. راه جولان هوس کامی نکردی گل چرا بیدل میگوید که ، بسیار محنت کشیدی و از تلاش عرقها ریختی، اما بسیار سهل و ساده بود اگر راه جولان هوس کامی خود را گل میکردی، یعنی پاک میکردی، می زدودی و منصرف می شدی. اینجا باز گل کردن که بمعنی پاک کردن، زدودن و منصرف شدن است، استفاده شده و به سبب همین لغت از انتخاب بیت صرف نظر شده است. به وضاحت درمی یابیم که ابیات نهایت زیبا و ناب، از غزلیات بیدل بزرگ حذف شده و علتش همان زبان گفتاری و تعابیر پیچیدهء بیدل است که ریشه در تجربیات فلسفی، عرفانی وی و ترکیب کلامش دارد و بس. این شیوه و روش با حذف ابیات ناب در تمام غزلیات انتخاب شده که شمار شان در کتاب شاعر آیینه ها به 282 میرسد، تکرار شده است. ازینرو جناب کدکنی مدعی است که در تمام غزلیات بیدل یک غزل ناب نیافته است. حیدر بدخشی شما گفتید که هر که از ذعم خود بیدل را معرفی کرده و نظریات پراگنده دارند، یعنی ، یکی میگوید، بیدل شکاک است، یکی میگوید، بیدل آیین زردشتی داشت، یکی او را ماتریالست میخواند و یکی هم عارف و متصوف. نظر شما در این خصوص چیست؟ استاد سمیع رفیع بیدل از جملهء عارفان وارستهء مسلمان است که عقاید خود را صریح و واضح در مثنوی عرفان آورده است. به این ابیات توجه کنید: اول اینکه او انسان را چنین معرفی میکند: بيدل در مثنوي عرفان مينويسد: چيســــت آدم تجلي ادراك .. يعني آن فهـــــم معني لولاك احديت بناي محكــــــــم او .. الف افـــــتاده علــــــت دم او دال او مغز اول و انجـام .. كه در او حدّ وحدتســت تمام ميم آن ختم خلقــت جــانم .. اين بُود لفـــــــظ معنـــي آدم خلاصهء این مثنوی اینست که : شفاف ترین و ظریف ترین و کاملترین خلقت، انسان است که دارای تجلی ادراک بوده و بنای محکمش احدیت است و ختمش نیز در وحدتست. بيدل، در ثناي رب العالمين كه زمين و آسمان را به يك حرف « كن » كه در سورهء ياسين شريف آمده است، خلق نموده است، ميگويد كه اگر خدا بخواهد چيزي را خلق كند، فقط با گفتن « كن » كه بمعني باش، يا شو است، آنا مي آفريند. در اين مورد ابوالمعاني ميفرمايد: در آن زمـــــان که نبود از زمــانه آثاری .. برون علـــــم و عیان بود ذات او تنها بخویشتن نظری کرد و خود بخود بنمود .. حقیقت همـه اشــــیا بذات خــــود تنها بذوق عـــــرض کمالات معنی اســــرار .. ز کتم غیب خــــرامید جانب صحـــــرا چه کتم غیب؟ فضــــای جهــان بیرنگی .. کدام جانب صحـــرا ؟ بسایط من و مـا وقتی که زمان نبود در علم عیان ثابته خودش تنها بود. خداوند خود را به خود وانمود ساخت و خلاقیت خود را پیش خود تصور کرد. خداوند حقیقت همه اشیا را میداند، یعنی از اول و آخر عالم، و به کنه اشیا واقف است. خداوند خواست که کمال و اَسرار خود را از کتم غیب آشکار بسازد و در عالم هستی ساری و جاری . ما اگر در هستی درست بنگریم ، خرامیدن ذات خداوند را بخوبی میتوانیم مشاهده کنیم. بطور مثال زمین، آسمان، کهکشان، سیارات و کاینات و غیره. این همه جلوه گری و خرامیدن ذات اوست. خداوند هم در غیب است و هم در حضور، وقتی در غیب است ما او را دیده نمی توانیم و در حضور در تمام اشیا ساری و جاری است. محمد (ص) ربوبیت خداوند را در روی زمین تمثیل کرد و خداوند اصل تعریف عارف مطلق را در مورد پیغمبر(ص) میکند . نداشـــت آيينهء دهـــــــر آبروي صفا .. به صيقل كف پايت برآمــــد از زنگار تويي كه باغ ربوبيت از تو دارد رنگ .. تويي كه ســـاز الوهيت از تو بندد تار محيط اعظم ، مثنوي ايست خيلي مهم و پر ارزش در بارهء رموز تصوف و عرفان كه در بيست و چهارسالگي عمر بيدل بوجود آمده.بيدل در اين مثنوي عظمت آدم را كه آخرين مرتبهء ظهور حقيقت لم يزل است، صراحتا بيان ميكند : ز لفظ محمد گر آگه شوي .. ادا فهـم الحمـــــدالله شوي شيونات ذات الله افعــــال او .. ظهور كلام الله اقـــوال او وقتی از محمد (ص) آگاه شوی، از الحمدلله هم آگه میشوی چون افعال پیغمبر (ص) متناسب گفتار خداوند و قول پیغمبر (ص) کلام خداوند است. با این ابیات صریحأ از عقیدهء بیدل آگاهی حاصل میکنیم. بیدل در مورد مجازپرستان چنین میفرماید: " ساز حقيقت از دست مجاز پرستان بي اصول ، كمينگاه صد محشر فرياد است و حسن معني از نگاه لفظ آشنايان بي ادراك، غبارآلود يكعالم بيداد ". حیدر بدخشی سپاس فراوان از شما استاد بزرگوار استاد سمیع رفیع تشکر از محبت شما |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 17:44 توسط فرهاد کوهستانی |
|
|
آگاهی از یک گردهمایی فرهنگی در شهر تورونتو کشور کانادا سلام و ارادت به شما بینندگان گرانقدر: قرار است بتاریخ پنجم جولای سال دوهزار و هشت میلادی، عده ای کثیری از فرهنگیان و علاقمندان ابوالمعانی بیدل، کنفرانسی را در شهر تورنتو برگزار نمایند. در این کنفرانس، صاحب نظران، استادان و فرهنگیان فرهیخته ای حضور بهم میرسانند تا پیرامون ابعاد فکری و اندیشهء میرزا محمد عبدالقادر بیدل، این عارف وارسته، مقالات تحقیقی خود را ارائه نمایند. یک تن از این سخنرانان، جناب استاد سمیع رفیع است که بدون شک ایشان از جملهء صاحبنظران در عرصهء بیدل شناسی بوده، در این کنفرانس پیرامون ابعاد فلسفی و عرفانی بیدل صحبت های خواهند داشت. علاقمندان ادبیات و فرهنگ، بخصوص ابوالمعانی بیدل که در کانادا تشریف دارند، حتمأ از این فرصت استفاده بعمل می آورند. ناگفته نباید گذاشت که در این شب، موسیقی عارفانه از غزلیات ابوالمعانی بیدل، توسط استاد رفیع و استاد مشفق هاشمی نیز نوازشگرگوش های عزیزان این محفل خواهد بود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 23:40 توسط فرهاد کوهستانی |
|
|
با بیدل
مجلس چهارم
دل بیاد پرتو حسنت سرا پا آتش است
حضرت بیدل، در مطلع غزل اشاره به« آیینهء دل» میکند و میگوید: دل ما که در اثر صیقل و کمالات روحانی بی غش و صافی شده است، به آیینهء شفاف مبدل شده، هرگاه شما آیینه را در برابر آفتاب قرار بدهید، نوری که از آیینه به هر شی انعکاس کند، آنرا به آتش مبدل می سازد. شاید این تجربه را کرده باشید و یا از آن آگاهید. هدف بیدل از این تمثیل این است که: نور و تجلی خداوند به آیینهء دل ما تابیده، وجود ما را به آتش مبدل کرده و از جلوهء حضور آفتاب حسن معشوق ازلی، دل ما به آتش خانه تبدیل شده است.
این بیت به بیت اول ارتباط می گیرد و بیدل علاوه میکند: وجود ما که در اثر نور و تجلی معشوق به آتش مبدل شده است، خاصیت شمع را بخود گرفته و شمع صفت شده است. او می گوید که : پیکرش مانند شمع از گریهء شادی ذوب شده است، شادی ایکه حاصل آن نوری است که از جانب پروردگارعنایت شده است. بیدل میگوید: اشک دیگران متشکل از آب است و ما که در درون خود میجوشیم و کورهء از آتش در دل ما است، اشک ما مانند شمع از آتش است. اشک ما حاصل دل به آتش رسیده ای ما است. تا نفس باقیست عمر از پیچ و تاب آسوده نیست
تا زمانیکه هوی و هوس در نفس ما باقیست، عمر ما در پیچ و تاب میگذرد. تا وقتی که نفس می کشیم، از پیچ و تاب آسوده نیستیم. انسان تا زمانیکه خار و خس نفس، یعنی تعلقات دنیوی را از خود دور نکند، جز طپیدن بر خویشتن چارهء دیگری وجود ندارد.
شور و غلغله و هنگامه در آفاق برپا کردن، مربوط به طبیعت انسان هاست. طبیعت آفتاب چنین است که در روز همه جا را گرم و روشن میکند و از طرف شب انسان ها با نور شمع و آتش اطراف خود را روشن می کنند. مراد از این بیت این است که: انسان، فاعل مختار است و باید آفتاب صفت باشد، یعنی در راه سیر و تکامل خود وجود خود را با معنویت چراغان کند، همانگونه که وقتی شب میشود و با روشن کردن شمع و آتش خود را از تاریکی نجات میدهد، پس برای نجات دادن خود از تاریکی ذهن هم باید تلاش بورزد. در این باره حافظ میگوید: عاقبت رفتن ما وادی خاموشان است حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز غلغله در آسمان ها انداختن، با پرواز و معراج معنویت و روحانی میسر میشود، وقتی عمر ما فانی است و عاقبت الامر به وادی خاموشان، یعنی گورستان رفتنی استیم، باید برای معنویت خود کاری بکنیم.
در جهان، اسرار مادي را كشف ميكنند و بر آن غالب مي آيند، اما در قسمت كشف اسرار معنوي هنوز انسان ها عاجز مانده اند. در دل سنگ آتش نهفته است و اين معما را قسميكه در بالا ذكر نمودم، در جمع اسرار مادي كشف نموده اند و انسان امروزي به حل اين معما موفق شده است و ميداند كه با جرقهء سنگ آتش بميان مي آيد ، همينطور در دل انسان هم عشق نهفته است، جون جايگاه عشق قلب است . بيدل ميگويد، اگر سينهء مرا واشگافي، آتش عشق از آن برون مي آيد. بايد يادآور شوم كه سينه واشگافتن هم كار يست بسا مشكل و در مجموع بر اسرار معنوي مسلط شدن، تنها به جد و جهد مربوط نميشود... گرمی یی هنگامـهء آفاق موقوف تب است در مورد این بیت، « موقوف » در لغت بمعنی، وقف شده، باز داشته شده و « تب » بمعنی حرارت بدن است. اما در این بیت مراد بیدل از تب : مزاج و میل طبیعت است که حرارت و گرمجوشی را در آفاق به راه می اندازد، و در افلاک غلغله بر پا کردن، مربوط به مزاج و میل طبیعت و فطرت انسان ها میشود. عروج روحانی و پرواز ملکوتی بسته به تحرک درونی و مزاج و فطرت انسان ها است. از این رو بیدل میگوید: اینکه تا چه اندازه انسان خود را در سیر تکاملی اش به آسمان ها میبرد، مربوط به مزاج ، میل طبیعت و حرارت وجودش است، یعنی باطن و فطرت انسان تا چه حد توانایی پرواز و عروج روحانی را دارد. استاد رفیع
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:32 توسط فرهاد کوهستانی |
|
|
هوالمحبوب
چرا علمای اسلام در افغانستان، از حقوق زن حرف نمی زنند؟ · ارزیابی مختصر علمای اسلامی در افغانستان · زن از دید نظام قبیلوی و شریعت اسلام، یک مقایسهء مختصر · آموزش علوم دینی و تبلیغ و ترویج سالم آن در کشور · برنامه های اسلامی از طریق تلویزیون ها و تبلیغ دین · سخن آخر ارزیابی مختصر علمای اسلام در افغانستان نخست باید میان علمای واقعی و علما نما های که در خدمت زعمای وقت و قبیله بودند و استند، فرق قایل شد. علمای واقعی که چهرهء راستین دین را به نمایش می گذاشتند، نظریات علمی اسلامی شان با منافع دولت وقت و نظام قبیله سالاری در تضاد قرار گرفته مانند، سلطان العلما، سلطان بهاوالدین، امام ابوحنیفه، سید جمال الدین افغان و ابن سینا و ده ها مثال دیگر، مجبور به ترک دیار شدند. یک عدهء هم برای نجات جان شان سکوت اختیار کردند. اکثریت علمای ما در دو قرن اخیر، برای فراگرفتن علوم اسلامی به مدارس هند بریتانوی که در محوطهء پاکستان امروزی قرار دارد، سفر می کردند. در آنجا تحت تاثیر مدارس ظاهرأ اسلامی، اما در حقیقت تحریف شده از طرف استعمار و استثمار بریتانوی قرار میگرفتند و سرانجام به خدمت دولت گماشته می شدند، تا دین و مذهب را مطابق مرام دولت دست نشاندهء وقت و نظام قبیله تدریس و تبلیغ کنند. این علما نما های غافل، دنیا را قبلهء دل خود گردانیده و از شرع آسانی اختیار کرده و جاه ِ خلق را محراب خود کرده بودند و هم اکنون میکنند. گروهی دیگری از جاسوسان اجنبی، بنام پیر و مرشد که دین و اسلام را منحصر بخود و فامیل خود میدانستند « این خانواده ها را در وطن ما همه میشناسند و امروز هم به دستور آنها در دستگاه دولت حضور دارند» ، نیز از جانب انگلیس ها فرستاده شدند، تا طبق مرام انگلیس ها، در دستگاه حکومت و نظام قبیله به ترویج و تبلیغ دین مطابق میل شان بپردازند. زن از دید نظام قبیلوی و شریعت اسلام، یک مقایسهء مختصر بطور مثال، هرگاه شوهر وفات کند، بعد از عدت معین، زن طبق قوانین اسلامی آزاد است تا هر کسی را که خواسته باشد، مطابق میل و ارادهء خود ازدواج کند، اما عنعنهء مضخرف ضد اسلامی قبیله، این اجازه را به زن نمیدهد و زن را جزء ملکیت شخصی فامیل شوهرش دانسته، وی را خلاف رضایتش به برادر شوهرش و یا یکی از اعضای فامیل وی به عقد نکاح درمی آورد. مثال دیگر بد دادن، یعنی وقتی بین دو گروه مناقشه صورت بگیرد و منجر به کشته شدن کسی شود، در این حالت، دختری را از طرف فامیل قاتل به مقتول میدهند تا میان آنها دوباره صلح برقرار شود. به این میگویند، بد دادن. این عمل، خلاف شریعت اسلام است، اما در نظام قبیله مروج است. خوب، حالا شما سرنوشت آن دختر معصوم را خود قیاس کنید که چگونه قربانی این عمل ضد انسانی قبیله سالاری میشود. مثال دیگر تعین همسر توسط دختران بالغ، حق شرعی و اسلامی شان است، اما نظام قبیله به زن این حق را نمیدهد که شوهر ایده ال خود را انتخاب کند، بلکه آنها را حتی قبل از بلوغیت، خلاف میل و ارادهء شان به شوهر میدهند. مثال دیگر میراث از مایملک پدر، حق دختر است، اما متاسفانه در نظام قبیله، هرگز برایش داده نمی شود. اگر زن در این مورد برای بدست آوردن حق شرعی خود دعوا کند، نزد فامیل و جامعهء قبیلوی برای ابد منفور میگردد. در این مواردی که عرض کردم، علما نما ها، حرفی برای گفتن ندارند و نمیتوانند از حقوق زن دفاع کنند، چون خود در خدمت نظام قبیله قرار دارند و از طرف دیگر، منافع شان به مخاطره می افتد. بگذارید از این مثال ها فرتر رفته، چهرهء زشت نظام قبیلوی را در مورد زن به شما به نمایش بگذارم: در یکی از اخبار که از جانب خبرنگار بی بی سی تهیه شده بود، بگوش خود شنیدم که مردی، زن خود را با حیوانی که قاطر نام دارد، « قاطر، حیوانی است از خر بزرگتر و از اسب کوچکتر » تبادله کرده بود. خبرنگار از پسر کوچک این مرد می پرسد که پدرش چرا مادرش را با قاطر تبادله کرده است؟ پسر در جواب گفت که : پدرم میگوید: این قاطر روز پنجصد افغانی کار میکند و درآمد خوبی دارد و مادرت از کار افتاده بود. مورد دیگر که شاید تا امروز هم از جانب قبیله از رواج نیفتاده باشد، چون تا چند سال اخیر مروج بود، در شهر های که نظام قبیله سرسخت حاکم است، محلی است، بنام « زن بازار » در روز بخصوص در این محل، زن ها را برای فروش می آورند. همهء آنها با روپوش صف می بندند، تنها دست های خود را بیرون می کشند، تا خریدار با دیدن دست های آنها، از سن و سال شان ملتفت شوند. همچنان قیمت آنها نیز با دیدن دست ها تعین میشود. شما تصور کنید که این عمل تا چه حد زشت، و ضد انسانی و اسلامی است. آموزش علوم دینی و تبلیغ و ترویج سالم آن در کشور اول، باید که مدارس واقعأ دینی اسلامی تاسیس گردد و در آن، علمای متبحر و با تقوا به تدریس مشغول شوند. دوم، دین و مذهب را از نظام قبیله و عنعنات قبیلوی جدا سازند. سوم ، در مورد دین و مذهب باید روشنگری آغاز شود تا همه به ارزش ها و ماهیت های اصلی دین پی ببرند. برنامه های اسلامی از طریق تلویزیون ها و تبلیغ دین در مجموع در شرایط امروزی، حرکت به طرف روشنگری که آن هم دین و مذهب باشد، قدم بسیار با اهمیت بوده، در این عرصه، فقدان چنین امر مهم و دانستن آموزه های دینی نزد همه بخصوص جوانان محسوس است. من در اوایل، زمانی که برنامه های دینی از طریق تلویزیون ها پخش میگردید، با دقت و علاقهء خاص تعقیب میگردم، اما شنیدن این برنامه ها برایم بسیار زجر دهنده بود که در آن، آیات و احادیث و معقوله های دینی و رویداد های تاریخی اسلام، بشکل بسیار سبک و ناگوار تعبیر و توجیه می شد. فعلأ از دیدن آنها منصرف شده ام، چون باعث ناراحتی من می شود. آیات قرآن و احادیث پیغمبر را تحلیل و تفسیر کردن، کار هر بی سر و بی پا نیست. پیغمبر اسلام، حضرت محمد «ص» فرموده اند: « هر کس قرآن را به صواب ولی به رأی خود تفسیر کند، خطا کار است». کسی دست به تفسیر قرآن یازد که صاحب معرفت بوده به علوم مانند، علم لغت، علم اشتقاق، علم نحو، علم قرآئت، علم سیره ها، علم حدیث، علم اصول فقه، علم معاملات، علم موهبت و علم احکام، تبحر داشته باشد. همچنان در بخش عرفان اسلامی، که اخلاق و طریقت را دربر میگیرد، نیز به اشخاص با معرفت و صاحب حال ضرورت است که از مرحلهء شریعت فراتر رفته، تجربیات معنوی و عرفانی را پشت سر گذاشته باشند. کسانی که در پردهء تلویزیون ظاهر میشوند و ترجمهء قرآن را بزبان شکسته میخوانند و احادیث پیغمبر را تعبیر وارونه میکنند، و حرف های که به ذعم خود به آن علاوه میکنند، به هیچ صورت چهرهء اصلی آیات قرآن و اسلام نبوده، گویندهء آن بی جهت از برای اغراض نفسانی، مرتکب گناه میشود. در سوره ها، کلمه ها و حرفهای قرآن، رمز و اسرار نهفته است، مفسرین و عارفان در این رابطه گفته اند که: در هر حرفی ارادتی، در هر کلمتی اشارتی، در هر آیتی زیادتی و در هر سورتی سعادتی است. یکی، تفسیر کننده است و یکی حکایت کننده، اما تفسیر کننده و حکایت کننده با هم فرق بسیار دارند. بعضی از هموطنان ما که در دانشگاه های غرب، اسلام شناسی تحصیل کرده اند، البته ما میدانیم که اسلام شناسی غرب روی کدام ستون ها استوار است، این ها نیز در زمرهء حکایت کنندگان اند. برنامه های تلویزیون های ما مبتذل است، چون صاحبان آن بدون تعهد و مسئولیت به دین و فرهنگ خود، به دستور دشمنان دین و فرهنگ و وحدت ملی ما، برنامه ریزی میکنند و این برنامه ها از آنجا که از لحاظ محتوا و ماهیت، مبتذل و میان تهی است، توسط خودشان و یا اقارب شان اجرا میشود و نیاز به اشخاص فنی و مسلکی ندارد. همه میدانند که این تلویزیون ها از کدام منابع ناپاک تمویل مادی میشوند. در مجموع، این عمل از دو حالت خالی نیست : یا اینکه این گروه آگاهانه علیه دین اسلام استخدام شده اند تا ازین طریق مردم را بسوی گمراهی بکشانند، یا در اثر جهالت و خودبینی و اغراض نفسانی، خود را مستحق دانسته به چنین کار مهم مبادرت میورزند که جلو آن باید گرفته شود. من دو قضیه از دو شخص را که بنام عالم دین در تلویزیون ها به شهرت رسیده اند، برای خوانندگان حکایت میکنم. البته خودم در این هر دو مجلس که در شهر ما به وقوع پیوسته بود، حضور نداشتم، اما نوار های تصویری آنها را مشاهده کرده ام. چندی قبل، در شهر ما « ایسن، کشور آلمان» یکتن از این علما نما ها که خود را در این کار استاد میداند و درس های دینی میدهد، از امریکا تشریف آورده بود. در مسجد شهر ما، مردم از زن و مرد جمع شده بودند تا از این شخص چیزی در مورد دین بپرسند و بشنوند. این شخص، یک صحبت بسیار سرد و ضعیف در مورد پیغمبر اسلام «ص» کرده، بعد از آن به مردم گفت که هرگاه سئوالی داشته باشند، از وی بپرسند. بعضی از مردمان زیرک هم رفته بودند تا به اصطلاح، با طرح سئوالات مغلق و پیچیده که هم بُعد دینی دارد و هم سیاسی، این شخص را آزمایش کنند. هر سئوالی را که طرح میکردند، این شخص در پاسخ آن عاجز می آمد و مردم آهسته آهسته مجلس را ترک میکردند. سرانجام این آقا با خانم ها تنها ماند. خانم ها هم با سئوالات بسیار مسخره کننده که باعث خنده و هیاهو در مسجد شده بود، با وی شوخی میکردند. بهتر است یکی از سئوالات طرح شده از خانمها را برای شما بیان کنم: سئوال یکتن از خانم ها: « مه هر روز که شوهرم از کار می آیه، از جیبش پیسیشه دزی می کنم، حالی ای پیسه پیش مه زیاد شده، آیا ازی پیسه ذکات سر مه فرض اس یا نی هههههههههه» قبیح تر و شرم آور تر از همه در این روز این بود که این شخص، با بی شرمی و بی حیایی اصرار میکرد که برای وی بالاتر از هزار یورو پول باید جمع آوری کنند، مکرر می گفت که سفر دوازده روزه دارد و از هر مسجد همین مقدار پول را بدست آورده و متباقی مساجد دیگر نیز باید همین مبلغ را به وی بپردازند. این آقا میگفت: شما وقتی در محفل تان جاوید شریف « آواز خوان» را میخواهید، برایش چقدر پول میدهید؟ من که از خدا و قرآن گپ میزنم، باید بمن بیشتر بدهید.... چند نفر از جاهلین که خود را خدمتگار مسجد و دین میدانند، به زور و دعوا از حاضرین پول گرفتند و یک روز قبل نیز جبرأ از دوکانهای هموطنان پول اخذ کرده بودند تا جیب این آدم تن آسا را پُر کنند. شخص دیگری نیز از امریکا، یک هفته بعد آن در همین مسجد آمده، باز مردم اعم از زن و مرد بدور وی جمع شدند. این بار بسیار جالب بود. این آقا که خود را عالم دین میگفت، در مورد حقوق زن حرفهای زد که تا بحال در تاریخ اسلام گفته نشده بود، از اینگونه حرف ها: « عدالته ده مورد زن ها مراعات کنید، هر وقت زن از شما خواهش کرد که کت او خو کنید، نی نگویید، با او عمل خیر ره انجام بتین، چون ثواب داره. خو کدن با زن ها در جملهء عبادت حساب میشه. ههههههه . ههرررر. خندهء سامعین» « وقتی که پیاز خوردین، با زنای تان نزدیک نشین، چون اذیت میشن، یا ایکه او ره هم پیاز بتین باز ...» « هیچ وقت طرف پای زن و چشمای زن سیل نکنین، چون زن ها چشم خراب دارن و شما را گمراه و تحریک میکنن » « این شخص روی خود را بطرف ملای مسجد کرده میگوید: دخترای مجرد و مرد های مجرد فورأ یک لست جور کنن و او ره پیش ملا صاحب بیارن، تا ملا نکاح شانه بسته کنه، مجرد بودن خوب نیست. به مه ده امریکا بسیار زن ها زنگ میزنن و از مه مشوره میگیرن و کمک میخاین ...............» حالا شما با این آموزه های دینی از جانب این تیکه داران اسلام، خود تصور کنید که این ها چه هدف و مرام را تعقیب میکنند و از کجا گماشته شده اند و با این فهم و درایت دینی که دارند، کدام آگاهی را به مردم انتقال میدهند؟ سخن آخر:
سمیع رفیع |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:4 توسط فرهاد کوهستانی |
|
|
آب زنید راه را هین کــــــه نگار می رســد .. مژده دهـــــــید باغ را بوی بهـــــار می رسـد راه دهـــــید یار را آن مـه ده چهــــــــار را .. کــــــز رخ نوربخش او نـــــور نثار می رسـد چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان .. عنبر و مشک می دمــــد سنجق یار می رسـد رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسـد .. غم به کــــناره می رود مــه به کـنار می رسد تیر روانه مي رود ســــوی نشانه می رود .. مــا چه نشستهایم پس شـه ز شکار می رســد باغ ســلام می کند ســـــرو قیام مـی کـــنـد .. ســــبزه پیاده می رود غنچه ســـوار می رسـد خلوتیان آســمان تا چه شـراب می خــورند .. روح خراب و مسـت شـد عقل خمـار می رسد چون برسی به کوی ماخامشی است خوی مــا زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد مولانا غزلي از مولاناي بلخ را انتخاب نموده ام و میخواهم كه در بارهء اين غزل چند سطري بنويسم.
شمس بي خبر ناپديد ميشود و مشام جان مولانا از رايحهء لطف او محروم ميماند. مولانا علاقه و نياز روحاني به شمس داشت، وقتي اطلاع حاصل ميكند كه ( صنم گريز پا اش ) ، بعد از اين همه فراق كه حتي مولانا را تا سرحد جنون كشانيده بود، به قونيه ميرسد، اين غزل را كه آغاز بهار است، ميسرايد. به باغ جانش مژده ميدهد كه بوي بهار و حلاوت نسيم بهاري از جانب شمس ميرسد. بوي بهاريكه باغ جان مولانا را سرسبز و تازه ميسازد. براي پذيرايي از نگار نازنين خود، روح و روان خود را آب ميزند و تازه ميسازد. اين پذيرايي از براي آن نگاري است كه با رُخ نور بخش خود برايش نور نثار ميكند و باعث منور شدن و تنوير جان و روان اش ميشود.آسمان چاك شده است و در زمين غلغله ها برپاست، عنبر و مشك دمیدن گرفته، چون پرچم ولايت شمس ِ جان ميرسد. شمس رونق باغ است، كسي است كه باغ جان و روان از او سر و صورت یافته تجمیل ميگردد، شمس صيقل آیینه و آرايش جان و روح است، چشم و چراغ است، چون او برسد تاريكي از بين ميرود، او هم چشم مولانا است و هم چراغ مولانا ، هم با او مي بيند و هم او راه گشاي مولانا است، از اينجاست كه میگوید: چو تو پنهان شوي بر من همه تاريكي و كفرم .. چو تو پيدا شوي بر من مسلمانم بجان تو وقتي مهتاب به كنار ميرسد، غم و تاریکی به كناره ميرود، يعني شمس كه خاصيت مهتاب را دارد و روشني دهندهء ظاهر و باطن و حقیقت است، با صحابت و نزدیک شدن او همه اسباب تشويش و غم هاييكه انديشه را در عالم اوهام مشغول میسازد، از بين ميروند و ذهن موهوم از نور شمس و مصاحبت با او از تاريكي نجات پيدا ميكند. تیر بسوی هدف پرتاب میشود، تا به هدف میرسد مسیر خود را طی میکند، یعنی عاشق باید بطرف معشوق مانند تیر بشتابد و خود را به معشوق که هدف و شکار است، برساند، عاشق تَبَلُد نمیورزد بلکه همیشه بسوی محبوب خود در حرکت میباشد، ما نشسته هستیم و شاهِ ما یعنی شمس، برای ما شکار میکند و از آن شکار معرفت ما مستفید و بهره مند میشویم. مولانا كه( باغ) جانش بمقام تسليم رسيده است، به محبوبش سلام ميكند و (سرو) روح و روان ِ تشنه اش، براي قيام آماده شده و هرلحظه انتظار سيراب شدن از چشمه سار معنوي شمس را ميكشد. به پيش قدم هاي غنچهء خود مثا ل سبزه فرش ميشود و سر تعظيم فرو ميگذارد. عاشق وقتی معشوق را می بیند، زنده میشود، تَبَلُج برایش دست میدهد و طراوش پیدا میکند. این تصویر بخصوص از حالت متضرع و مشعوف عاشق در حضور معشوق است. خلوتیان آسمان که مراد از عرفا و صوفیان پاکدل و درویشان خدا است، از پیمانهء معرفت، شراب مستی آفرین را سر میکشند ،روح شان مست و سرشار میشود. در این بیت حضرت مولانا مشرب و مقام عرفا و درویشان را بیان میکند و منظورش از شمس است. حضرت مولانا به شمس وعده میدهد که در حضورش زبان تر ننموده، خاموشی اختیار خواهد کرد، بلی، در حضور صاحبدلان نباید سخن گفت، بلکه زبان را به کام باید کشید. شمس آیینهء مولانا است و مولانا با این آیینه خود را تصحیح میکند و به کمبودیهای خود ملتفت میشود. مولانا که در اوایل معرفتش با شمس گفتگو ها و معارضه هاییرا تجربه نموده است، میداند که از این گفتگو ها گرد و غبار میرسد و حالا که چشم باطنش روشن شده و میداند که « پای استدلالیان چوبین بُود»، بُرهان و استدلال را جز مانع عروج از خود رهایی چیز دیگر نمیداند، فقط سکوت اختیار میکند و میگذارد که آیینه اش حرف بزند و او مستفیض گردد. بهار فصل عشق و محبت است، بهار یعنی تولد دوباره، زندگی دوباره، در سینه ها باید آشیانهء از مهر و دوستی بنا نمود و کینه، عداوت ، حسد و بد بینی را باید از خود دور ساخت.
با عرض حرمت، التماس و دعا سمیع رفیع |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:42 توسط فرهاد کوهستانی |
|
|
هوالمعشوق جایگاه زن نزد مولانا جلال الدین بلخی مولانا، سخنور مشفق و مهرباني است كه نور سخنش چون صبح صادق عالم جان را روشن ميسازد و از فروغ آن مملكت دل را منور. او هم در عمل و هم در فضل درياست. از آنجا که میدانیم،عرفان مولانا، عرفان عشق است. یعنی برعکس عرفان خوف و عدل و فضل. در دنیای عرفان و تصوف بعضی از عرفا و متصوفین با خوف و ترس زیسته اند و همیشه اوقات را به زهد و عبادات سپری نموده اند. عرفان عشقی عالیترین نوع عرفان است. در عرفان عشقی انسان به وحدت میرسد. اگر رنگینی سخن حاصلش درد نباشد، چه فایده؟ صفای باطن و صداقت در کلام او و از آن گذشته در راه سعادت و نجات عالم انسانیت، مولانا را در تمام دنیا محبوب ساخته است. مولانا مظهر عشق، محبت و اخلاق است و در راه عشق ورزیدن، تحصیل معارف و عرفان و معرفت، میکوشد تا زنان همدیارش نیز مانند مردان از این نعمت و آزادی مسفید گردند. غرض از این نبشته، آوردن حکایاتی است که رفتار و سلوک عارفانهء مولانا را صریحا در برابر زنان آن عصر به نمایش میگذارد. ما از این حکایات بوضاحت درمیابیم که جایگاه و شخصیت زن نزد مولانا نهایت مقدس و بزرگ بوده، به شهامت و کردار این عارف بزرگ با در نظرداشت به شرایط سیاسی و اجتماعی آن زمان، تحسین میفرستیم. مولانا دو زن داشت: یکی به نام « گوهر خاتون» دختر خواجه شرف الدین لالای سمرقندی که در غایت خوبی و لطافت و در جمال و کمال خود نظیر نداشت و دومی بیوهء جوانی محمد شاه تاجر، بنام « کراخاتون قونیوی» که مولانا بعد از مرگ گوهر خاتون با او وصلت نمود. ثمرهء ازدواج مولانا با کراخاتون، دختری بنام « ملکه خاتون» بود، کراخاتون از شوهر قبلی خود یک پسر بنام « یحیی و یک دختر بنام کیمیا خاتون» هم داشت. کراخاتون، زنی بود نهایت پارسا و به مولانا محبوب تر و مهربانتر از زن اولی. در رساله های نوشته شده در مورد او بسیار بخوبی یاد شده و در حق او، زن بسیار با معرفت و مریم ثانی گفته شده. از کراخاتون که در طهارت و پاکیزگی، یاد شده ، روایت است که: « روزی حضرت مولانا در قلب زمستان با حضرت شمس تبریزی در خلوتی نشسته بودند و مولانا بر زانوی شمس الدین تکیه کرده و من از شکاف در ِ خلوت گوش ِ هوش فاسوی شان داده بودم، تا چه اسرار میگویند و در میانه چه حال میرود، از ناگاه دیدم که دیوار خانه گشوده شد و شش نفر مَهیب مردم غیبی درآمدند، سلام کردند و سر نهاده دستهء گل در پیش مولانا نهادند و تا قرب نماز پیشین بحضور تمام نشسته بودند، چنانک اصلا کلمهء گفته نشد. حضرت مولانا بخدمت شمس الدین اشارت کرد که نماز بگزاریم، امامتی کن. شمس الدین فرمود که با وجود شما کسی را امامتی نرسد. مولانا امامی کرده، بعد از اتمام نماز آن شش نفر کرامی اکرام کنان برخاستند و از آن دیوار باز بیرون رفتند و من از آن هیبت بیهوش شده چون خود را جمع کردم، دیدم که مولانا بیرون آمد و آن دستهء گل را بمن داد که این را نگاه دار و من برگی چند از آن گل به دوکان عطاران فرستادم که این نوع گل ما هیچ ندیده ایم، این گل از کجاست و این را چه نام است؟ تمامت عطاران بر طراوت و رنگ و بوی آن گل حیران ماندند که در قلب زمستان این چنین گل غریب از کجا آمد، مگر در آن جماعت خواجهء بود معتبر، شرف الدین عندی نام که دایم به تجارت هندوستان رفتی و متاعهای غریب و عجیب آوردی، چون گل را بر وی عرضه کردند، گفت، این گل هندوستانست و مخصوص در آن ولایت میروید، در حوالی سرندیب، این تحفه در روم چگونه آمده ؟ خادمهء کراخاتون برگها را برگرفته باز بخانه آمد و حکایت را باز گفت، حضرت کراخاتون را حیرت یکی در هزار شد، از ناگاه حضرت مولانا درآمد، فرمود که کرا « منظور از کراخاتون است» آن گل دسته را سر بسته دار و بکسی نامحرم منما که مستوران حرم کرم و باغبان خُرم اِرم که اقطاب هندوستانند، آن را جهت تو ارمغان آورده اند، تا دماغ جانت را قوت دهد و چشم جسمت را قوت بخشد. الله الله نیکو محافظت کن تا چشم زخم نرسد و گویند تا دم آخرین کراخاتون آن برگها را نگاه میداشت.» همان طور که در ابتدا یادآور شدیم، کراخاتون اخلاص بسیار زیاد نسبت به مولانا داشت، او از روی محبت در پرستاری و مواظبت از مولانا لحظهء غفلت نمیکرد. وقتی مولانا هنگام نماز و حالات انبساط روحانی و کشف شهود عرفانی، اشک میریخت، کراخاتون که زنی با درک و معرفت بود، یکجا با مولانا گریه کنان حال مینمود و پا های مولانا را بوسه میکرد. کراخاتون با اشتیاق تام عقب مولانا نماز میخواند و شرح احادیث و تفسیر کلام خدا را از زبان او آرزو میکرد و در این بابت از مولانا سئوال ها مینمود. از خداوند هنگام دعا، برای مولانا طول عمر میطلبید تا مولانا عالم را از معارف خود غرق معانی گرداند. در این حکایت، می بینیم که مولانا نهایت اخلاص، عشق و محبت قلبی خود را نسبت به کراخاتون نشان میدهد. مولانا، تحفه ای را به کراخاتون همسرش اهدا میکند که شش نفر اقطاب حق از هندوستان، آن گل ها را از باغ خرم اِرم چیده و به مولانا تقدیم کرده اند. این تحفهء الهی نهایت مقدس و با ارج است که حتا از چشم نامحرمان باید حفاظت شود و چه اعجازی در آن نهفته است که چشم سر و سِر را قوت می بخشد، مولانا به خانمش، کراخاتون که او را از ناز « کرا» صدا میکند، با یک دنیا محبت و نوازش مثل این جملات: ...... آن را جهت تو ارمغان آورده اند، تا دماغ جانت را قوت دهد و چشم جسمت را قوت بخشد...، پیشکش میکند. زهی اخلاص و زهی محبت. ................................................................................................................... بهاوالدین سلطان ولد، پسر مولانا، با دختر شیخ صلاح الدین زرکوب بنام ، فاطمه خاتون، بقول افلاکی « مریم ثانی و صدیقهء ربانی » ازدواج کرده بود. فاطمه خاتون و خواهرش هدیه خاتون هر دو در حرم مولانا بزرگ شده بودند و از مولانا روگیر نبودند. موجودیت مولانا در حرم، تاثیر بسزایی در تربیت روحانی و عرفانی این هر دو خواهر گذاشته بود. فاطمه و هدیه نزد مولانا بسیار عزیز بودند تا حدی که مولانا روزی فرمودند: فاطمه خاتون چشم راست منست و هدیه خاتون چشم چپ من و به مادر شان، لطیفه خاتون سخت ارادت و حرمت قایل بود. فاطمه خاتون تقریبا صد سال عمر کرد و کتاب مناقب العارفین، اثر افلاکی ، در دو جلد با کتاب، زندگی مولانا، اثر فریدون سپهسالار، از یادداشت ها و گفته های او بهره برده اند. « روایت است که مابین حضرت سلطان ولد و فاطمه خاتون اندکی انفعال خاطر شده بود. همانا که حضرت مولانا مرحمت فرمود در تمهید عذر فاطمه رضی الله عنها این مکتوب را بدستخط مبارک خود نبشته بدست جمال الدین قمری ارسال فرمود. « خدای را جل جلاله بگواهی می آرم و سوگند می خورم بذات پاک قدیم حق تعالی که هرچه خاطر آن فرزند مخلص از آن خسته شود، ده چندان غم شما غم ماست و اندیشهء ماست و حقوق و احسانها و خداوندیهای سلطان المشایخ، مشرق انوار الحقایق، صلاح الحق و الدین قدس الله روحه بر گردن این داعی وامیست که به هیچ شکری و به هیچ خدمتی نتوان گزاردن، شکر آن را هم خزینهء حق تعالی تواند خواست. توقع من از آن فرزند آنست که ازین پدر هیچ پوشیده ندارد، از هر که رنجد تا منت دارم و در یاری بقدر امکان ان شاً الله تقصیر نکنم. اگر فرزند عزیز بهاوالدین در آزار شما کوشد، حقاً ثم حقاً دل از او بر کنم و سلام او را جواب نگویم و بجنازهء من نیاید، نخواهم و همچنین غیر او هرکه باشد، اما خواهم که هیچ غم نخوری و غمگین نباشی که حق جل جلاله در یاری شماست و بندگان خدا در یاری شما اند. هر که در حق شما نقصان گوید، دریا به دهان سگ نیالاید و تنگ شکر بزحمت مگس بی قیمت نشود و یقین دارم که اگر صد هزار سوگند نخورند که ما مظلومیم من ایشان را طالم دانم که در حق شما محب و دعاگوی نباشند، ایشان را مظلوم ندانم، سوگند و عذر قبول نکنم. والله و بالله و تالله که هیچ عذری و سوگندی و مکری و گریه ء از بدگوی شما قبول نکنم، مظلوم شمایید با آنک شما را حرمت دارند، خداوند و خداوند زاده خوانند پیش رو و پس پشت. بی نفاقی و عیب برخود نهند که مجرم ماییم با آن همه ظالم باشند و شما مظلوم، زیرا حق شما و حق آن سلطان صد چندانست که ایشان کنند، والله که چنین است، و بالله که چنین است و تالله که چنین است. من اگر در روی جماعتی بسبب نازکی خویش زهی خنده کنم، حق تعالی آن روشنایی داده است که الحمدالله که بدل راست نباشم تا آنگه که ایشان بدل و جان و آشکارا با حق و بندگان حق راست نشوند و مکر را در آب سیاه نیندازند و کار ها را بازگونه ننمایند و خاک پای غلام بندگان حق نشوند، پیش رو و پس پشت و اعتقاد این پدر اینست که برین میرم و برین در گور روم ان شاً الله تعالی. الله الله از این پدر هیچ پنهان مدارید و احوال را یک بیک بمن بگویید تا بقدر امکان بیاری خدا معاونت کنم. شما هیکل امان حقید در عالم از آثار آن سلطان که ببرکت شما روح پاک او از آن عالم صد هزار عنایت کند بسبب شما بر اهل زمین هرگز خالی مبادا، آثار شما منقطع مباد تا روز قیامت و غمگین مباد دل شما و دل فرزندان شما، آمین یارب العالمین.»2 از این حکایت، شفقت بی حد مولانا را در مورد فاطمه خاتون احساس میکنیم. التفات، دلجویی و توجه بی اندازهء مولانا از لابلای جملات، قابل لمس بوده صداقت کلام در این امر که مولانا چگونه خاطر آزردهء فاطمه خاتون را شاد بگرداند، بخوبی و بوجه احسن چشمگیر است. ................................................................................................................... مولانا و خاتون چنگی: مولانا با زنان اهل فن و هنر نیز دید و وادید های داشت، از جمله یکی طاووس نام خاتون چنگی است که حکایت آن را از زبان افلاکی نقل میکنیم: « در خان ِ ضیاالدین وزیر، طاووس نام خاتونی بود چنگی، بغایت خوش آواز ِ شیرین ساز ِ دلنواز ِ جامه براز ِ نیکو دلربا و نادرهء جهان بود، و از لطافت چنگ او تمامت عاشقان اسیر چنگ او گشته بودند. اتفاقاً روزی حضرت مولانا در آن خان درآمده برابر حجرهء او بنشست، همانا که طاووس چنگی جلوه کنان پیش آمده سر نهاد و چنگ در دامن مولانا زده بحجرهء خود دعوت کرد. حضرت مولانا اجابت فرموده از اول روز تا نماز شام بنماز و نیاز قیام نموده از دستار مبارک خود مقدار گزی بریده بوی داد و کنیزکان او را دینار های سرخ بخشیده روانه شد. همان روز شرف الدین خزینه دار ِ سلطان را بر وی عبور افتاد، عاشق و مفتون او شد و طاووس را به عقد نکاح خود درآورد. .. در شب زفاف از او سئوال کرد که تا غایت ترا این خوبی و ملاحت نبود، در این ایام چه معنی که ترا رابعهء عهد و زلیخای زمان می بینم و آن نیستی که پیش از این بودی و این زیب و زینت ترا از کجاست؟ همچنان حکایت تشریف دادن مولانا را تعریف کرد و پارهء دستار او را که برو سربند کرده بود، باز نمود. خزینه دار دلشاد گشته بحضرت مولانا شکرانها فرستاد و مرید شد. عاقبت کار حال طاووس چنگی بجایی رسید که حوریان قونیه و نوریان قدس مریدهء او شدند و میان ایشان صریح کرامات می گفت و از ضمیر مردم خبر میداد و مجموع کنیزکان خود را آزاد کرده به شوهران داد....» نشست و مصاحبت مولانا با طاووس، اثرات عمیقی را در باطن طاووس سبب شده حالت درونی او را منقلب ساخت. مولانا که خود رقص و سماع را دوست داشت و فطرتش با موسیقی گره خورده بود، بر اعجازی که در حالت رقص و سماع بدست می آید، نیز واقف بود. هرگاه شور و حال و جذبه ای که از طریق موسیقی، چه سرایندهء آن مرد باشد یا زن، دست میدهد، سیر آن روحانی و ملکوتی میباشد. چه کسی بهتر از مولانا بر این اسرار میتواند آگاه باشد و هرگاه مولانای مسیحا نفس، با کسی مثل طاووس که، بغایت خوش آواز ِ شیرین ساز ِ دلنواز ِ جامه براز ِ نیکو دلربا و نادرهء جهان بود، و از لطافت چنگ او تمامت عاشقان اسیر چنگ او گشته بودند، این اسرار را در میان بگذارد و به او توجه کند، خواهی نخواهی کار او بجایی میکشد که حوریان و نوریان مریدهء او میشوند. در گلستان سعدي آمده است كه |" روي زيبا مرهم دلهاي خسته است و كليد در هاي بسته " این مصاحبت و توجه، اخلاص و ارادت مولانا را نسبت به زن نشان میدهد. ................................................................................................................... مریده های مولانا در عصر مولانا، زنان نیز با آن حضرت مجالس و صحبت ها داشتند و مولانا هم شرایط سماع، رقص و پای کوبی را برای شان مهیا میساخت و همواره آنها را به راه و رسم و سلوک تصوف و عرفان رهنمایی مینمود. از جملهء این زنان که از مریده ها و دل باخته گان حضرت مولانا بودند، یکی ملکه گرجی خاتون دختر غیاث الدین کیخسرو دوم از حاکمان سلجوقی است که زوجهء معین الدین خان پروانه بود. گرجی خاتون، از جملهء مریدان خاص آن حضرت بحساب میرفت که ارادت و پیوند قلبی او نسبت بمولانا تا سرحد جنون بود. از افلاکی میخوانیم که نقل میکند: « .. ملکهء زمان ، بانوی جهان، خاتون سلطان، گرجی خاتون رحمها الله که از جملهء محبان خالص و مریدهء خاص خاندان بود و دایم در آتش شوق مولانا می سوخت، اتفاقا خواست که به قیصریه رود و سلطان را از او ناگزیر بود، از آنک گزین و صاحب رای رزین بود و تحمل بار ِ نار ِ فراق آن حضرت نداشت، مگر در آن عهد نقاشی بود که در صورتگری و تصویر مصورات مانی ثانی بود و در فن خود مانی را در نقش ما فرومانی می گفت و او را عین الدولهء رومی گفتندی، او را تشریفها داده اشارت کرد که تا صورت مولانا را در طبقی کاغذ رسمی بزند و چنانک می باید در غایت خوبی بنگارد و گزار کند مونس اسفار او باشد. پس عین الدوله با امینی چند بحضرت مولانا آمد تا از این حکایت اعلام دهند. همچنان سر نهاد و از دور بایستاد، پیش از آنک سخن گوید، فرمود که مصلحت است اگر توانی، همانا که طبق چند کاغذ مخزنی آورده عین الدوله قلم بر دست گرفته توجه نمود و حضرت مولانا بر سر پا ایستاده بود. نقاش نظری بکرد و بتصویر صورت مشغول شد و در طبقی بغایت صورتی لطیف نقش کرد، دوم بار چون نظر کرد، دید که آنچ اول دیده بود آن نبود، در طبقی دیگر رسمی دیگر زد، چون صورت را تمام کرد، باز شکلی دیگر نمود، علیهما در بیست طبق گوناگون صورتها نبشت و چندانک نظر را مکرر میکرد، نقش پیکر دیگرگون می دید. متحیر مانده نعرهء بزد و بیهوش گشته قلمها را بشکست و عاجزوار سجده ها میکرد. همانا که حضرت مولانا همین غزل را سرآغاز فرمود که: آه چه بیرنگ و بی نشــــان که منم .. کی ببینم مــــــــرا چنان که منم گفــــــتی اســــــــرار در میان آور .. کــــو میان اندرین میان که منم کی شـــــود این روان من ســــاکن .. این چنین ســــاکن روان که منم بحر من غرقه گشت هم در خویش .. بوالعجب بحر بی کران که منم تا آخر غزل همچنان گریان گریان عین الدوله بیرون آمد و کاغذ ها را بخدمت گرجی خاتون بردند. مجموع آن صور ها در صندوق نهاده در سفر و حضر خود با خود میداشت و در حالتی که شوق آن حضرت او را غالب شدی در حال مصور و مُشَکل می شد تا آرام می گرفت » .................................................. زنی دیگر بنام، فخرالنساء، خاتونی نهایت پارسا که با مولانا همواره دیدار ها داشت و در اکثر موارد با مولانا مشورت مینمود. مولانا هم از فخرالنساء دیدن مینمود و گاهی چنین می افتاد که صحبت شان از پاسی شب گذشته، فخرالنساء شب را بخانهء مولانا سپری مینمود. .................................................. همچنان زنان دیگر مثل : نظام خاتون و ملکه گوماج خاتون، خانم سلطان رکن الدین. کراماخاتون زنی دیگری که مولانا در باغ او سماع میکرد. این ها همه از جملهء دلباخته گان و مریده های صدیق حضرت مولانا بودند. ................................................. ارادت و اخلاص زنان نسبت به مولانا از حد گذشته، دلها در هواي محبت او قدم ميزدند و همهء آنها از شیفته گان او شده بودند. قابل تفکر است که چگونه و چرا مولانا برای زنان آن روزگاران چنین کشش و جاذبه ای داشته ؟ زنان آن عصر، تمام این همه همدلی ، همدردی را نسبت به مولانا از کجا احساس میکردند؟ مولانا، این مقناطیس قلب کی بود که دل ها را می ربود و چه کمالی داشت که با هرکس برمیخورد، به او سرمینهادند؟ اين شراب را مستي از كجاست كه هركه جرعه اي از او مي نوشيد، مست و بي هوش ميگشت؟ در مجالس او سخن از کجا میرفت، اين سخنان چه اعجاز داشت كه تخم ارادت را در زمين دل اين زنان ميكاشت؟ در حرف و عمل او چه می دیدند؟ این جوشش و جاذبه، این کشش و مستی و اين درياي معرفت از کجا سرچشمه میگرفت؟ گويند هر چيز را قوتي است و قوت روح سماع است. زندان انسان تن او است، چون از وي بيرون آمد در راحت مي افتد و راه براي عروج روحاني باز ميشود. معني تصوف نيز چنين است كه انسان در خود بميرد و در وجود دوست زنده شود. باز هم از افلاکی میخوانیم که نقل میکند: « .. هر شب آدینه ( جمعه ) مجموع خواتین اکابر قونیه پیش خاتون امین الدین میکائیل که نایب خاص سلطان بود جمع می آمدند و لابها میکردند ( التماس میکردند) که البته حضرت خداوندگار دعوت کند، چه حضرتش را بدان خاتون آخرت از حد بیرون التفات و عنایت ها بود و او را شیخ خواتین میگفت و چون آن جماعت جمع شدندی و بحضور تمام منتظر گشتندی بی آنک اعلام کردندی بعد از نماز عِشا حضرت مولانا همچنان بی زحمت تنها تنها پیش ایشان رفتی و در میانهء ایشان نشسته همشان گرد آن قطب حلقه گشتندی و چندانی گل برگها برو ریختندی که به تبرک از آن گل برگها ساختندی و حضرتش در میان گل و گلاب غرق عرق گشته تا نصف اللیل بمعانی و اسرار و نصایح مشغول شدی، آخر الامر کنیزکان ِ گوینده (آواز خوان) و دفافان ِ ( دف نوازان) نادر و نای زنان از زنان سر آغاز کردندی و حضرت مولانا بسماع شروع فرمودی و آن جماعت بحالی شدندی که سر از پا و کلاه از سر ندانستندی و تمامت جواهر و زرینه آلتی که داشتندی در کفش ِ آن سلطان کشف ریختندی تا مگر چیزکی ثبول کند و اما التفاتی نماید، اصلا نظر نمی فرمود و نماز صبح را با ایشان گزارده روانه می شد، و این چنین شیوه و طریقت در هیچ عهدی ، هیچ ولی و نبی را نبوده است، مگر که در زمان سیدالمرسلین (ص) خواتین عرب بر او آمدندی و اسرار احکام شرعی پرسیده مستفید گشتندی و آن بر و حلال بود و از خصایص حضرتش بود و همچنان شوهران این خواتین در خدمت نایب بیرون سرا جمع آمده صحبت داشتندی و محافظت کردندی تا مردم اغیار برین اسرار مطلع نشوندی » .................................................................................................................... افلاکی از زبان شیخ محمود، صاحب قرآن نقل میکند که: « در خان صاحب اصفهانی ، فاحشه زنی بود بغایت جمیله و او را کنیزکان بسیار در کار بودند، همانا که روزی حضرت مولانا از آنجا میگذشت، آن عورت پیش دویده سر نهاد و در پای خداوندگار افتاده تضرع و شکستگی مینمود، فرمود که رابعه ، رابعه ، رابعه، کنیزکان او را خبر شد، بیکبارگی بیرون آمدند سر در قدم او نهادند، فرمود که زهی پهلوانان ! زهی پهلوانان ! زهی پهلوانان ! که اگر بار کشی شما نبودی، چندین نفوس لوامهء اماره را کی مغلوب کردی و عفت عفیفهء زنان کجا پیدا شدی. همانا که از بزرگان زمان یکی گفته باشد که این چنین بزرگی با قحاب خرابات چندین پرداختن و ایشان را به انواع نواختن وجهی ندارد. فرمود که حالیا او در یکرنگی میرود و خود را چنانک هست بی زرق مینماید، اگر مردی، تو نیز چنان شو و از دو رنگی بیرون آی تا ظاهر تو همرنگ باطن شود و اگر ظاهر و باطن تو یکسان نشود، باطل شود و عاطل گردد. عاقبت الامر، آن خاتون جمیله رابعه وار توبه کرده کنیزکان خود را آزاد کرد و خانه اش را یغما فرمود و از نیک بختان آخرت گشته ارادت آورد و بسیار بندگی ها نمود » مولانا، آفتاب است و آفتاب را نشايد كه بر يكي بتابد و بر ديگري نتابد. او پاکبازی و یکرنگی را دوست داشت و آيينهء دلش به صيقل حقيقت چنان متجلي بود كه صورت اسرار غيب پيش ديدهء خاطرش مانند صبح صادق بود، به اینگونه زنان رابعه و پهلوان خطاب میکرد، بلی، هر که نمیتواند یکرنگ باشد و به یکرنگی رسیدن را شجاعت و ایثار در کار است. ظاهر و باطن را یکسان آراستن، جد و جهد میخواهد و آنچه که انسان مینماید، همانگونه بودن، طریق پاکبازان و عارفان و عاشقان صدیق است. مولانا، با یک بار ملاقات و هم صحبت شدن، مسیر انسان را تغیر میداد، او میدانست که بهترین وسیله و روش در برابر انسانها، محبت و از سر اخلاص پیش آمدن است و كليد در ِ تمام نيكويي ها تواضع و فروتني است.همین محبت و عشق مولانا نسبت به انسان است که کلامش را اثر می بخشد و صداقت همین کلام است که جان امی و عارف را میسوزند و میشوراند. معرفت حيات دل است و قيمت هر كس بمعرفت بُود و بي طهارت دل، معرفت حاصل نگردد. مولانا عاشق انسان بود و با تربیه نمودن انسان عشق میورزید. هدف مقدس و والای مولانا این بود که، انسان را از اسارت ذهن نجات بدهد و نمیخواست که انسان اسیر و سُخرهء اندیشه باشد. غفلت حجاب دل است و هر كه را دل محجوب گشت، از ساحت قبول حق و از نظر معشوق پنهان ميگردد. مولانا، طریق عشق ورزیدن و پاکبازی را برای مرد و زن می آموزاند و چنین که از حکایات آورده در بالا، دانستیم، زن نزد مولانا جایگاه بسیار بالا و شامخ داشت. در آثار بزرگانی مثل، مولانا، بیدل، و غیره مشاهیر عالی مقام و عرفای وارسته، الحاقات نادرستی صورت گرفته یک عده ای از کج اندیشان كه فكرت هاي شان در وادي اوهام و حسادت سرگردان اند، خواسته اند با این کار، تغیری را در جهان بینی این بزرگان نسبت به همنوع و پدیده های اطراف شان وارد بكنند که خوشبختانه اهل خرد و صاحبان بصیرت فریب اینگونه الحاقات را نخورده بدین باوراند که، آفتاب را نمیتوان با دو انگشت پنهان نمود. غواصان ادب و هنر همواره از درياي معرفت مولانا دّر هاي ثمين و جواهر نفيس يافته اند. كشتزار معرفت او چون رخسار دلبران زيبا و چون روضهء بهشت دلگشا و مانند پرطاووس آراسته است، ليكن چشم بصيرت در كار است. خداوند، دل ما را به نور ادب روشن كند و علمي نصيب كند كه از كردار نيك، جمال گيرد، زيرا ميوهء درخت دانش، نيكوكاري است. سمیع رفیع .. جرمنی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 13:2 توسط فرهاد کوهستانی |
|
|
چند گپ با جناب عبدالکریم خرم، وزیر فرهنگ پس از عرض سلام، در این اواخر، ارشادات و اشارات بی تدبیر از جانب شما، جمال نامیمون خود را آشکار نمودند که به چین اندوه ِ جبین اهل مراد و فرهنگ افزوده شد. گر چه عقل بر سخنان و ارشادات تان می خندد، لیکن بر هزار چشم بر شما میباید گریست. در مورد واژه های مانند: دانشجو، دانشگاه و فرهنگ و در اینکه زبان، فارسی، یا پارسی و دری همه یک زبان مشترک بوده، تمام شعرا و نویسندگان به آن تکلم کرده اند، با شما حرفی ندارم، زیرا صاحب نظران، از قبیل: جناب داکتر صاحب اکرم عثمان، استاد رهنورد زریاب و استاد واصف باختری و دیگر اهل قلم، در این باب با شما بقدر کافی با تمثیل سخن گفته اند. آنچه مرا واداشته است تا چند سطری برایتان به سلک تحریر دربیاورم، تعصب و تنگ نظری و خامی شما است. مولانای بزرگ، که یقینأ حالا کم و بیش بعد از تجلیل سالگرد وی از طرف یونیسکو در کابل، با نام وی آشنا شده اید، کتابی دارد بنام مثنوی، وقت کرده این کتاب مبارک را باز کنید، در دفتر سوم به این آموزه برمیخورید که فرموده اند: این جهان همچون درخت است ای کرام ما بر او چون میوه های نیم خام سخت گیرد خام ها مر شاخ را زانکه در خامی، نشاید کاخ را چون بپُخت و گشت شیرین لب گزان سست گیرد شاخ ها را بعد از آن چون از آن اقبال، شیرین شد دهان سرد شد بر آدمی مُلک جهان سختگیری و تعصب خامی است تا جَنینی، کار، خون آشامی است بلی، مولانا بما چنین میگوید: ای بزرگواران! جهان مانند درختی است که ما بر آن بسان میوه های خام عرض اندام نموده ایم. میوه های خام خاصیتأ شاخ های درخت را سخت میگیرند. بمعنی دیگر، مردمان خام طبع و خام صفت، سخت به دنیا مایلند و در آرزوی بدست آوردن همان خواهشات خام و بیهوده، سخت به دنیا می چسپند. وقتی میوه ها به پختگی میرسند، شاخه ها را سست می گیرند. هرگاه انسانها، با به دست آوردن اقبال و سعادت معنوی، کام جان های خود را شیرین گردانند، در نظر شان، مُلک این جهان، جذابیت خود را از دست میدهد. و میرسیم به اصل موضوع که مرام و هدف ما است: در نظر مولانا، هر که در اثر خام طبعی، تعصب و خامی، خود را به شاخ دنیا می چسپاند، جز تباهی و خون آشامی چیز دیگری از وی سر نمی زند. تا زمانی که انسان، در شکم مادر به صورت جَنین است، کار وی نوشیدن خون است. ناگفته نباید گذاشت که بعد از مولانا، هر که به هر زبانی و نژادی که ظهور کرده، ریزه خوار دسترخوان مولانا بوده و است و تا جهان است، خواهد بود. بر عظمت این فرهنگ و زبان باید ببالید و فخر کنید. اگر اشعار رحمن بابا را مطالعه کرده باشید، او هم تعصب را محکوم کرده، دنیای که در آن عشق و بی غشی است، انتخاب کرده بود و توجه سخت به عرفان و بخصوص، مولانا، حافظ و سعدی داشت. در این بیت چه زیبا گفته است: زه رحمن یم سروکار می دی له عشقه نه خلیل نه داود زی یم نه مومند به این دو بیت توجه کنید که لب و لباب عرفان و تصوف در آن نهفته است: ژوندى ځان په ځمکه ښخ کړه لکه تخم که لويي غواړې د خاورو په مقام شه ........................................ هغه زړه به له طوفانه په امان وي شما فرموده اید که کلمهء فرهنگ، واژهء بیگانه است، اما باید متذکر شد که این کلمه در زبان فارسی و پشتو بکار برده شده. در زبان فارسی، تقریبأ همهء مشاهیر کلمهء فرهنگ را استفاده کرده، در زبان پشتو، شاعر نامور، خوشحال ختک، کلمهء فرهنگ را این چنین بکار برده است: نه به زما غوندې بل ننګیالې راشي نه به زما غوندې بل جنګیالې راشي البته باید یادآور شوم که خوشحال ختک، سخنوری و شاعری را به زبان فارسی آغاز کرد و دیوانی دارد مشتمل بر غزلیات، قصاید، رباعی، دو بیتی، قطعه و شیر و شکر. با تاسف که سیاست انگلیس در منطقه، نگذاشت تا چهرهء اصیل و فرهنگی این بزرگمردان به معرفی گرفته شود و از آشعار فارسی این شاعر نامدار هرگز یاد نشد. تا امروز تلاش میورزند و نمی گذارند که میان ما، وحدت فرهنگ و زبان بوجود آید، زیرا بعد از آن زمینهء تفرقه مساعد نمی گردد. محققین پشتو زبان ما نیز در اثر تعصب، توجهی به دیوان فارسی خوشحال ختک نکرده اند. چند ابیات از یک غزل فارسی خوشحال ختک: نوبهــــار و می و معشــــــــوقه و جـــام است اینجا قصــــــــه کوتاه که در مذهب مـــــا ای صــــــــوفی یارب آن مغـــــــبچه را هــــــیچ گزندی مرســــــان شاه من تند مران رخـــــش که بس مـــــــردم شهر پیشـــــــــم از مشک ختا دم مزن ای مشک فروش مینوازم نی خـــــــوش لحــــن به جــــــادوی نفـس با نـوایی ســــــــخن ننگ مــــــــــــــگویید دگـــــــر مسئلهء دیگر، وحدت میان اقوام مختلف در افغانستان است که شما به عنوان وزیر فرهنگ، بجای آنکه، وحدت فرهنگ و زبان را میان آنها مستحکم کنید، برعکس سبب نفاق میشوید. در مورد ارزش و اهمیت وحدت، بیایید که ازاحمد شاه بابا بخوانیم که خیلی بجا فرموده است: که موږ یو له بله پوه شو نور کارونه ټول آسان دی ................................. ځان به ویښ کړو هری خواته هری خواته غلیمان دي ................................ زه یم ستاسی تاسي زما یاست په وحدت خدای خوشحالیږي سخن آخر: نور ادب، دل را روشن کند و داروی تجربت مردم را از هلاک جهل برهاند. علم به کردار نیک جمال گیرد که میوهء درخت دانش، نیکوکاری است. این کرسی های چند روزه در افغانستان با حوادث زمانه، بوتهء وفا و محک مردان تاریخ است، هیچ چیزی بدتر از بی فرهنگی نیست و تاریخ قضاوت میکند. در اینکه از بین تشکیلات ما و مواضیع زندگانی اجتماعی و مدنی ما، فرهنگ از تمام آنها مهمتر است، هیچ شبهه ای نیست و جز شخص کوته نظر کم فکری در آن تردید نمی کند. ممالک معظم دنیا جز به وسیلهء معارف بزرگ نشده اند و تشکلات صحیح گیتی، جز بر پایهء فرهنگ استوار نگشته و ضامن بقای یک ملت غیر از فرهنگ نیست. آنچه ملت یونان را چندین قرن نگه داشت و نگذاشت آن ملت کوچک در معدهء امپراطوری عظیم عثمانی هضم شود، فقط فرهنگ آن، یعنی آثار ارسطو، افلاطون و سقراط بود و آنچه نگذاشت ملت ما در امپراطوری عرب مستهلک گردد، نیز همان فرهنگ قدیم بود. پس از این نعمت بزرگ باید از دل و جان حراست و نگهداری کنیم. یک بار دیگر این سخن را تکرار میکنم که: تعصب انسان را از دیدن حقیقت محروم میکند و همچنان نشانهء سبک مغزی است. سمیع رفیع |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 1:25 توسط فرهاد کوهستانی |
|
|
جناب حمیدالله عبیدی جناب استاد سمیع رفیع مصاحبهء محترم، حمیدالله عبیدی، مدیر مسئول سایت وزین آسمایی، با جناب استاد سمیع رفیع سميع رفيع با هنر و ادبيات از خانقاه تا اروپا و از ميراث های تاريخی تا دستاوردهای مدرن پرسش : شما كه در چندين هنر ، موسيقي، شعر، نقاشي ، خطاطي ، دسترسي داريد، از اين هنر ها كدام يك براي تان جذاب تر است؟ پاسخ : بنام آنكه جان را فكرت آموخت از هنر هاي زيبا، همهء آن ها را دوست دارم، بيشتر گرايش من به طرف شعر و موسيقي است. موسيقي مزرعه هاي روح را آبياري مي كند و وقتي با شعر مي آميزد، به بزرگي و طراوت روان مي افزايد. اين خوشباشي معنوي، در لفظ و كلام نمي گنجد. من سروده هايم را كه تقريباً بيشتر آن ها در حالت رياضت موسيقي از طريق الهام صورت گرفته است، مديون موسيقي مي دانم. موسيقي از جملهء كاملترين هنر هاست، چرا كه هنري است مجرد و قادر است بدون استفاده از كلام و با الحان گوناگون، دروني ترين و نهفته ترين راز ها و خواستهاي انساني را بيان كند. خلاصه يكي از انتزاعي ترين هنر ها، موسيقي است. پرسش : به نظر شما چرا موسيقی بيش از هر هنر ديگری هوادار دارد ؟ پاسخ : از روزی كه فرزند انسان گريستن آغاز كرده، موسيقي شروع شده است. يعني، از ابتداي آفرينش بشر، موسيقي بوجود آمده است. به گمان اغلب، باستاني ترين هنر را بايد موسيقي دانست. از همان وقت كه بشر براي نياز هايش ابزار ساختن را آغاز كرد و پيشتر از آن، نوعي موسيقي براي همان ابزار وجود داشته است. هر قدر كه شما به عقب برميگرديد، مي بينيد كه بشر براي خودش موسيقي داشته است. موسيقي براي كاشت، برداشت، كار، عزا، عروسي و غم و براي همهء چيز در همهء روز هايش موسيقي داشته است. با لاخره ميتوان چنين گفت كه: موسيقي چيزي است كه از تولد تا مرگ با انسان هست. پرسش : تاثير موسيقي بر شعر تا چه حد است؟ پاسخ :موسيقي به شعر، قوت پرواز عروجي ميدهد و همين موسيقي است كه به فرياد شعر می رسد و آنرا جان و روح می بخشد. با توجه به صنايع لفظي شعر، موسيقي واژه گان، اهميت موسيقي و آهنگ را خوبتر احساس می كنيم. به طور مثال: وقتي يك غزل از مولانا و يا حافظ، به خوانش گرفته شود، خوانندهء آن، اول در امواج موسيقي اين غزل غوطه می زند و خود را با آهنگ آن در جست و خيز مي يابد و با موسيقي غزل به اوج افق هاي ماوراي حس مي پرد. تا اين جا اين حالت تقريبا به همه كساني كه می توانند شعر را روان بخوانند، دست می دهد. اكثر علاقمندان شعر و ادبيات، شيفته گان مولانا و ساير شعراي از اين دست، فقط از موسيقي و آهنگ شعر مستفيد می گردند و همين موسيقي و آهنگ است كه باعث اين وصلت می شود، اما كساني كه چراغ معرفت و عرفان به دست دارند پا فراتر گذاشته در شور ، جذبه و تجربه هاي عرفاني اين غزل غرق می شوند، تا آن كه خود را بي جسم، بي وزن، و بي خود در فضاي كه به دنياي «خودي» شان تعلق ندارد و در عالمي كه با روح بيش از عقل و با قلب بيش از حس ارتباط دارد، مستغرق مي يابند. پرسش : شما وضع شعر و موسيقي افغانی را در اين سه دهه چگونه ارزيابي می كنيد؟ پاسخ :با عدم پيشرفت موسيقي در كشور ما، شعر هم از آن متاثر شده است. چون شعر و موسيقي رابطهء بسيار نزديك با يكديگر دارند و پا بپاي هم به پيشرفت شان ادامه می دهند. اكثر شعراي ما، بنابر عدم آگاهي از موسيقي، شعر شان از زيور آهنگ و موسيقي محروم مانده و در سروده هاي شان اين دو عناصر مهم شعر، قابل لمس نيست. فقدان موسيقي واژگان در شعر امروز، حتا بالاي صنايع معنوي شعر تاثير گزار بوده، اكثر مضامين خوب و بكر در پيام اشعار شاعران، بنابر ضعف موسيقي و آهنگ، محسوس نمی گردد. پرسش : نظر شما به حیث شاعر وهنرمند ، در مورد فرهنگ نقد، چيست؟ پاسخ :با تاسف كه ما از فرهنگ نقد بسيار فاصله گرفته ايم و به معناي واقعي، منتقد هم نداريم. عموما كساني كه به عنوان منتقد قلم فرسايي می كنند، با در نظر داشت به آگاهي لازم و دقيق از هنر وادبيات، كساني هستند كه در اين عرصه آموزش كافي نديده اند. اين عده، اندوخته هاي شان منحصر به همان تيوري هايي است كه در ذهن شان به شكل يك كليشه درست شده و به همه مسايل و آثار ادبي و هنري از همين دريچه نگاه می كنند. حالا، اگر برابر به قامت يك اثر ادبي، در ذهن شان جامه يی پيدا شود، خوب، در غير آن در برابر همان اثر بي توجهي صورت می گيرد. با تاسف، در جامعهء ما، همين تصوير هاي درست شده از تيوري هاي ادبي و زيباشناسي غريب كه در ذهن قلم به دستان ما، جاي خلاقيت را پُر كرده است، با فرهنگ و زبان ما بيگانه استند. شاعر و يا نويسندهء واقعي، داراي ذهن خلاق است و منتقد برعلاوهء دانش لازمي بايد با خلاقيت تام در برابر آثار ادبي برخورد نمايد. ما به فرهنگ نقد، شديدا ضرورت داريم و به منتقداني كه واقعا آثار ادبي را نه از روي غرض و يا خوشبينانه، بلكه از ديد سالم و به منظور پيشرفت در اين راستا، بر رسي و حلاجي كنند، سخت نيازمنديم. پرسش : قوی یا ضعیف ، در عرصهء ادبیات کم از کم نقد داریم ، و اما چرا نقد موسیقی تقریباً هیچ نداریم؟ پاسخ :مردم ما با تاسف از سواد موسیقی بهره ندارند، حتا کسانیکه بنام هنرمند پُرآوازه سر زبان ها میچرخند، فاقد فهم در موسیقی نظری وعملی میباشند. اگر ماهیت کار های هنری هنرمندان مطرح ما، با توجه به نوعیت و کیفیت موسیقی، ساختار آهنگ، انتخاب شعر، کیفیت آواز، بررسی شود، آنوقت بوضاحت میتوانیم به این کمبودی ها که ناشی از فهم و سواد موسیقی میشوند، ملتفت شویم. یکی از علت های که مردم ما به موسیقی مبتذل رو آورده و هنرمندانی از این دست را تشویق میکنند، عدم آگاهی درست از موسیقی میباشد. پرسش : اگر منتقدی بیاید و تعارفات معمول افغانی و ملاحظات را کنار بگذارد و آثار شما را نقد کند ، واکنش شما چی خواهد بود ؟ پاسخ :من به این عقیده استم که نقد سالم باعث پیشرفت بوده، در جامعه ایکه نقد وجود نداشته باشد، پیشرفت هم بچشم دیده نمیشود. امروزی ها، تاختن به هرکس را نقد می پندارند، حال آنکه، نقد، سره کردن و آشکار ساختن محاسن و معایب در یک اثر میباشد. منتقد، در نقد باید مشی کلی خود را مشخص بسازد و نشان دهد که از چه دریچه ای به یک اثر ادبی یا هنری مینگرد و با کدام دانش، ایراد ها و تحسین خود را وارد میسازد. هرگاه صاحب نظری آثار ناچیز بنده را نقد کند و با چراغ دانش خود مسیر راه این نملهء ادنی را که تا چه حد بر صواب یا بر خطا است، روشن بسازد، برای من جای افتخار خواهد بود. بررسی و شکافتن، نتیجه گیری در بارهء یک اثر ادبی، شخص نقد شده را در آفرینش کار هایش به آینده امیدوار ساخته، راه را بسوی بهتر شدن و خلاقیتش هموار میسازد. پرسش : چي شد كه شما به جاي هنر در رشتهء تعليم و تربيه و روانشناسي تحصيل كرديد؟ پاسخ : در وطن ما، بنده كدام شاعر و موسيقي داني را سراغ ندارم كه از طريق هنر خود به خوبي نان شباروزي خود را تهيه كرده باشد، چی رسد به آنکه شكم چند گرسنهء ديگر را هم سير نمايد. من فكر می كنم، اگر به اميد اين كه از راه هنر و موسیقی لقمهء ناني بدست بياورم، دست بكار ديگر نمي زدم، شايد امروز بار دوش جامعه می بودم و يا دستم به هر طرف بهر گدايي دراز می بود. بدين باورم كه در وطن ما هنرمند بودن، شاعر و نويسنده بودن، «جرم» و «گناه» است، در حالي كه كشور هاي ديگر به هنرمند و صاحب قلم خود فخر و مباهات می ورزند و از آن ها در همه موارد قدرداني به عمل مي آورند. يك هنرمند واقعي، در اجتماعي كه زندگي می كند، بيشتر به احترام ارزش قايل است و دوست دارد در بين مردم و از طرف آن ها احترام شود و از دست آورد ها و خلاقيت او در شعر و هنرش قدرداني و ستايش بعمل آيد. ولي با تاسف همين هم براي هنرمندان ما نصيب نشده است و به جاي قدرداني، مورد اذيت و آزار قرار گرفته اند. پرسش : در مورد دانش موسيقي در كشور ما چه فكر می كنيد؟ پاسخ : دانش موسيقي با تاسف در سرزمين ما، از سابقهء ديرينه تا به امروز بي بهره مانده است. پرچمداران موسيقي در وطن ما اين هنر را بر علاوهء اين كه توسعه و گسترش نه بخشيدند، بلكه آن را هميشه پوشيده و مخفي نگه داشته اند. كتاب و تيوري موسيقي از هيچ آدرسي در دسترس مردم قرار نگرفت. زمامداران و دولت مردان ما نيز توجه به اين هنر اصيل نداشته ، در اثر اين بي توجهي ها، ارزش و مقام موسيقي در جامعه پايين آورده شده، تا سرحدي كه به اين علم شريف اهانت صورت گرفت و كار بجايي كشيد كه مردم از اين هنر فاصله گرفته حتا آموختن و اجراي آنرا ننگ می دانستند. اگر كسي به اين هنر دست می زد، شخصيت او در جامعه زير سوال می رفت و مردم به او به ديدهء حقارت می نگريستند. در اين، هيچ جاي شكي نيست كه موسيقي سرزمين ما، بسيار غني است و بايد آنچه كه از طريق راديو و تلويزيون پخش مي شده و می شود، جدايش كرد. موسيقي در سه دههء آخر در كشور ما از طريق راديو و تلويزيون به آن عده يی اهميت دارد كه ، پيالهء آب را به اندازهء اوقيانوس مي بينند و مي پندارند كه می توان در آن شنا كرد. پرسش : شاگردي شما نزد استادان موسيقي، به خصوص ، استاد فتح علي خان از چي نوع بوده است و آيا عملاً هم در محضر اين استادان به آموزش موسيقي پرداخته ايد؟ پاسخ : به موسيقي و شعر از آوان كودكي بسيار علاقه داشتم و می توانم بگويم كه با همین پديده ها بزرگ شده ام، اما موسيقي را بشكل علمي در هندوستان، شهر دهلي سال 1988، نزد استاد علاوالدين خان كه استاد چهار آلهء موسيقي است، آموختم. استاد علاوالدين خان، ارمونيه و تمرين راگها را با نشان دادن انگشتان روي پرده ها بمن آموخت و همزمان نزد استاد حفيظ احمد خان كه در آنوقت، رئيس « آل انديا راديو» بود، آواز خواني را فراگرفتم. همچنان نزد استاد لطيف احمد خان و استاد منجو خان، در مورد تبله آموزش خوب را كسب نمودم. در سال 1998، استاد فتح علي خان را در لندن ملاقات نمودم و چون شخصا به آواز و كلاسيك استاد فتح عليخان علاقه ء مفرد داشته، از دير زمان هوس شاگردي شان را در دل مي پروراندم، از ايشان خواهش نمودم تا مرا به شاگردي خود بپذيرند كه ايشان با محبت زياد پذيرفتند. از استاد فتح علي خان، بسيار خوب و زياد آموخته ام. اين آموزش ها همه جنبهء عملي داشته است، چون موسيقي بيشتر نياز به عمل دارد. من اندوخته هاي خود را كه در اين مدت طولاني از استادانم سينه به سينه و عملي آموخته ام، در كتاب « موسيقي و قانون طرب » كه عنقريب به چاب خواهد رسيد، آورده ام تا هموطنان عزيز و علاقمندان موسيقي از آن استفادهء درست و علمي نمايند. طريق آموزش ذريعة نوت و نشان دادن روي تصاوير، كار هاي اند كه از نوع آوري هاي خودم می باشند، تا آناني كه اين كتاب بدست شان مي افتد، استفادهء خوب ببرند. پرسش : در فاصله ميان خانقاه - كه از كودكي به آنجا می رفتيد- و اروپا جايی که اکنون در آن زنده گی می کنيد، در فاصله ميان تصوف و دانش هاي معاصر و در ميان عنعنه گرايي و مدرنيزم، شما در كجا قرار داريد؟ پاسخ : بگذاريد اول يك بررسي نموده، ببينيم از اين مفاهيمي كه شما نام برده ايد، بنده از آن ها چه دست آورد هاي دارم و بعدا بياييم سر موقف خودم. آنچه مربوط به خانقاه، عرفان و تصوف می شود، بايد بعرض برسانم كه: در دوران صباوت، به لحاط خوش نويس بودنم، پدر مرحومم اكثر آثار عرفا و متصوفين را از قبيل: مناجات و الهي نامهء خواجه عبدالله انصاري، مثنوي مولانا، هفت اورنگ و نفحات الانس جامي، مكاتيب سنايي، پند نامه و منطق الطير شيخ عطار، چهار عنصر، رقعات و نكات ابوالمعاني بيدل، ديوان حافظ، ديوان مظهر جان جانان، بوستان و گلستان سعدي و بعضي كتب هاي از اين قبيل كه اسماي شان فراموشم شده، توسط من دوباره نويسي كردند و من هنگام نوشتن اين كتب، آنها را بدقت می خواندم تا اشتباهي در نوشتن صورت نگيرد. اين آثار گرانبهاي عرفا و متصوفين بالاي من سخت اثر گزار شد. دست آورد و غواصي من در اين بحر بيكران عرفان و تصوف و آموزشم از درسهاي پدر بزرگوارم را می توان چنين خلاصه كرد: عرفان معجون خوشگواري از مكاتب مختلف فلسفي جهان است. در عرفان عقايد مختلف اديان، مذاهب، فلسفيان، مسلمانان زاهد و نكات از آيين زردشتي را می توان يافت. انديشمندان بطور خلاصه از ديد فلسفه اگر خلاصه بسازيم دو دسته را دربر می گيرند، يعني آنانيكه به فلسفهء توحيدي عقيده دارند و ديگري به فلسفهء ماترياليزم و بعبارت ديگر، دستهء معتقد به حقيقت اين عا لمند و می گويند آنچه را كه ما بوسيلهء حواس درك می كنيم، به ذات خود قايم است و با از بين رفتن ما از بين نمي رود و زوال ناپذير است. دستهء ديگر به حقيقت اين عالم معتقد نيستند و مذعنند كه خارج اين جهان ، تنها جزء خيالات ما بوده و حاصلي از تصورات ذهني ما را دربر می گيرد كه به ذات خود حقيقت ندارد و تنها در ذهن ما حضور دارد. بين اين دو دسته همواره مناقشات وجود داشته و دارد. اما، عارفان از بين دو نظريه بالا راه متوسطي را گزيده اند. بدين معني که به ادراکات حواس که جهان آگاهي عملي از آن تکوين مي يابد اقرار مي کنند، و آن را قوه تصويرگر فکر مي دانند، ولي به وجود جهاني از علل که در ماوراء ادراکات حواس قرار دارد نيز قائلند، و مي گويند آن راه حقيقتي است برتر از حقيقت عالم حسي. بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه يی را پيش روي مي نهند که بيشتر مورد توجه دينداراني است که مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يکسو، و موهبتهاي علم که از تجربهء حسي حاصل شده است از ديگر سو، تلفيق کنند. بزرگان معتقدند كه، عرفان تنها ميوهء بنام تصوف نمی دهد، بلكه ميوهء اين درخت، آزادي، برابري هم می تواند باشد و از آن گذشته ميوهء بنام مبارزه و بالاتر از آن ديموكراسي هم دارد. عارف كسي است كه به وضع ايده آل براي جامعه و مردمش و جهان بشريت مي انديشد. زمانيكه مغول ها با اعراب به سرزمين ايران و افغانستان حمله كردند، عرفاي آن زمان در برابر آنها مسئلهء دوست داشتن و عشق ورزيدن را و در برابر موجي از خشونت و خونريزي، عشق و لطافت و دوست داشتن را مطرح نمودند و با همين عناصر توانستند اصالت خود را حفظ كنند. يكي از ويژه گي هاي عرفان مبارز، عشق و مهرورزي است. عرفاي ما اهميت جان يك مورچه را از ملك سليمان كمتر نمی دانند. خلاصهء دست آورد ها از اين مبحث « عرفان و تصوف» عشق ورزيدن، دوست داشتن، با تمام موجودات عالم محبت كردن است. رشك، حسد، تنگ نظري و خصايل نقيصه و رذيله را از وجود خود بايد بيرون نمود. در مورد دانش هاي معاصر، هدف از آموزش بايد اين باشد كه بما كمك كند تا حقايق را براي خود كشف كنيم و با هر كشف تازه يی آفرينش تازه يی بيابيم و خود بيافرينيم. هدف ديگر اينست كه دانش بايد در خدمت انسان و انسانيت قرار بگيرد. بنده هم در همين مسير راه مي پيمايم و با حصول و كسب از همين دانش هاي معاصر، روزانه هشت ساعت در بخش تعليم و تربيه و روانشناسي، براي همنوعانم مشغول خدمت استم. در قسمت عنعنه گرايي و مدرنيزم، پديده هاي پذيرفته شده بنام عنعنه را در يك فرهنگ، بايد موشگافي كنيم تا بدانيم كه اين پديده ها از كجا آمده اند و آيا پذيرفتن آنها زيربناي عقلاني داشته يا نه؟ من خودم شخصا بيشتر به ماهيت يك پديده معتقد استم نه به ارزش ها. ارزش ها در جامعه محصول طرز تفكر افراد است و با ماهيت پديده اكثرا مطابقت ندارد. مدرنيزم، حاصل اتصال و توالي حلقات زنجيرهاي از انديشه هاي نوين در عرصه هاي، اقتصادي، اجتماعي، سياسي، ديني و فرهنگي است كه يكي پس از ديگري به ظهور پيوسته است. می خواهم يك مسئله را در ارتباط با « جامعهء مدرن و يا انسان مدرن » كه اكثرا، برداشت درست از آن بعمل نمي آيد، خاطر نشان بسازم. ما وقتي از جامعهء مدرن و يا انسان مدرن، صحبت می كنيم، ذهن ما ناخود آگاه متوجه جامعه و يا شخصي می شود كه از افزار مدرن، مثل: كمپيوتر، انترنت، تيلفون، ماشين آلات مجهز و موتر هاي لوكس و قصر هاي مفشن و ديگر آلات مدرن استفاده می كند. اين گونه برداشت و تصوير از انسان مدرن و جامعهء مدرن، كاملا غلط و نادرست است. جامعهء مدرن آن است كه، در آن زمينهء عقلاني شدن، عموميت و همگاني يافته باشد. وقتي در جامعه، عقلانيت حكمفرما شود، خرافات و توهمات در آن جامعه از بين می رود. انسان مدرن، يعني كسي كه با عقلانيت و زيور عقل و فراست، از خرافات و توهمات فاصله می گيرد. حالا، با تحليل به اين مفاهيم ذكر شده، فكر می كنم شما و خوانندهء عزيز، می توانيد موقف مرا مشخص نماييد. پرسش : شما در اروپا درس خوانده و در محیط اروپا زنده گی می کنید ، هنر، ادبیات و فرهنگ اروپایی -کم از کم از نظر علمی و فنی- تا چی حد بر آفرینش ادبی ، هنری وفرهنگی شما تأثیر داشته است؟ پاسخ : فرهنگ، عادت هاي پسنديده و نيكويي استند كه از گذشتگان به آيندگان ميرسد و به اين معني، فرهنگ را ميتوان مجموع معارفي دانست كه از نسلي به نسلي ديگر انتقال يابد. تعريف هاييكه از ادبيات ارائه شده است، مستقيما به زمينه هاي فكري و جهان بيني ارائه كنندگان آن مربوط بوده است و بر پايهء احساسات، تفكرات اجتماعي و سياسي و مذهبي و حتي فلسفي صاحب نظران ، مطرح شده است. به عبارت ديگر هر صاحب نظري آن را به گونه يی هماهنگ با جهان بيني اجتماعي ، علمي و مذهبي خويش تعبير و تفسير كرده است. ماكسيم گوركي ادبيات را قلب گيتي ميخواند، قلبي كه همه شاديها و اندوههاي جهان و رويا ها و اميد هاي بشر و نوميديها و خشمها و تاثر او در برابر زيبايي هاي طبيعت و هراس او در برابر رمز هايش ، آن را به تپش در مي آورد. بنده هم از عادت های پسندیده و مزایای فرهنگ غرب بی نصیب نبوده، با آموزش دقیق از ادبیات و تجربیات در فرهنگ غرب، اندوخته های را فراهم ساخته ام که در آفرینش اثر های ادبی و هنری مرا دستگیری میکنند. پرسش : شما برای معرفی هنر ، ادبیات و فرهنگ افغانی با اروپایی ها هم کار هایی انجام داده اید و این کارها تا چی حد مورد دلچسپی قرار گرفته و چی گونه استقبال شده است؟ پاسخ : کار هایی که من در این زمینه انجام داده ام، بنظر من قابل ملاحظه اند. برعلاوه از تبجیل و تجلیل از مشاهیر شرق و بزرگداشت ها و ترجمه های آثار آنها به زبان آلمانی و کنفرانس ها، که همهء آنها بسیار موفقانه سپری شده، در سال 1991 انجمنی را با دوستان آلمانی هفتهء یکبار براه انداختیم که در آن روی مسایل اشراق، ادبیات، فلسفه و عرفان اسلامی بحث صورت میگرفت. در این انجمن که تقریبا هفتاد در صد آنها را متخصصین تعلیم و تربیه و روانشناسی، جامعه شناس و کشیش ها تشکیل میدادند، بحث های بسیار علمی و جدی صورت میگرفت. من برای اینکه در این مباحث با مقایسه در هر دو فرهنگ استدلال علمی و عینی بتوانم، مجبور بودم، بیشتر از اوقات خود را صرف مطالعه در هردو فرهنگ و ادبیات بسازم. همزمان با این انجمن، حلقهء دیگری از دوستان آلمانی که علاقهء مفرد به عرفان اسلامی داشتند، شب های شنبه را برای تبادل افکار و بحث های عرفانی معین ساخته بودند که خوشبختانه هر دو تا سال 2000 بسیار خوب ادامه یافتند. بطور خلص میتوان چنین ارزیابی کرد که، عده ای کثیری از این حلقات، با فرهنگ و ادبیات شرق، نه تنها آشنایی کسب نمودند، بلکه امروز بعضی از آنها با دایر نمودن سیمینار های بزرگ در مورد فرهنگ و ادبیات شرق برنامه های موفقانه را سپری میکنند. بنابر خواهش و تشویق همین دوستان آلمانی ، نوشته های من پیرامون، مولانا، بیدل، ابن سینا، سعدی، عطار و سنایی بعد از اینکه در آیندهء قریب بزبان فارسی اقبال چاب را یافتند، آنها را بزبان آلمانی ترجمه نموده در اختیار علاقمندان آلمانی زبان میگذارم. در این زمینه، دوستانی هم وعده داده اند که این آثار را بزبان انگلیسی نیز ترجمه نمایند. در قسمت موسیقی و نقاشی هم کار های در حد توان خود برای شناسایی فرهنگ ما انجام داده ام که مورد دلچسپی قرار گرفته است. در سال 2003 بعد از ختم فیستیوال موسیقی در فرانسه، شهر پاریس، افتخار تدریس موسیقی کلاسیک را در دانشگاه موسیقی پاریس داشتم. در این دانشگاه بنابر تقاضای پروفیسوران موسیقی، دو راگ « مقام» را بشکل عملی و نظری برای دانشجویان پیشکش نمودم که خیلی خوب از من استقبال بعمل آمد. این نکته را باید یادآور شوم که مردم فرانسه بیشتر از دیگر اروپاییان اهمیت به فرهنگ قایل بوده در پذیرش فرهنگ بیگانه از همه مساعدتر اند. پرسش : آیا ما چیزی به نام موسیقی افغانی داریم و اگر داریم مشخصات آن کدام ها اند؟ پاسخ : بلی، ما انواع موسیقی داریم و هر کدام آن از مزایای خاص برخوردار است. ما موسیقی کلاسیک داریم که در آن راگ ها « مقام ها » خوانده میشود و در چوکات این راگها، خیال بزرگ، خیال کوچک، غزل، قوالی و ترانه اجرا میگردد. در این زمینه امیر خسرو بلخی خدمات شایسته ای را انجام داده است. با تاسف این گونه موسیقی ما که میراث گرانبهای فرهنگ ما را تشکیل میدهد، امروز در افغانستان بنابر عدم توجه، از رواج افتاده است و برعکس در کشور هندوستان از آن قدردانی میشود. نوع موسیقی دیگر ما، موسيقي محلي است. ما وقتي كه از شهر بيرون مي آييم ، ميبينيم كه موسيقي محلي ما هيچ نوع رنگ و ريا ندارد و هرزه گي در آن ديده نميشود. موسيقي محلي شادي آفرين است. در اطراف و محلات موسيقي با آزادي تام و مطلق بوجود آمده است، و مثل موسيقي شهر نيست كه هركس او را به هر طرف بكشاند و مانع پيشرفت آن شود. در موسيقي محلي صفا و صميميت ديده ميشود، مردمان روستايي براي تولد نوزادان خود موسيقي دارند، براي كاشت و برداشت و عروسي موسيقي دارند و آنها بدون هيچ ملاحظه يی براي آنچه دوست دارند، مي خوانند. هيچ نوع هرزه گي هم در آن وجود ندارد. يك كلمهء ركيك در آن نيست. شما هيچ ترانهء محلي را پيدا نمي كنيد كه آهنگساز و ترانه سراي شناخته شده يی داشته باشد، يعني كسي سازنده اش را بشناسد. اين ترانه ها در ذهن مردم آنقدر جولان پيدا ميكنند تا صورت واقعي خود شان را بگيرند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:11 توسط فرهاد کوهستانی |
|
|
بنام خـــــــــداوند جان آفرین حکیمی سخن بر زبان آفرین فراخوان به یک نظر خواهی و روشنگری سلام به شما اهل فرهنگ و اندیشه آرزومندم در هر جا که استید، زندگی بر وفق مرام تان باشد. در حاشیه ای مصاحبهء جناب فضل الرحیم رحیم با استاد گرامی، جناب سمیع رفیع، پیام های از بینندگان ارائه گردیده که بازتاب آن جهت روشنگری و نظر خواهی، خالی از مفاد نخواهد بود. برآن شدم تا این پیام ها را با جناب استاد رفیع عبور نموده، نکته نظر های شان را به اشاره های دوستان پیامگذار از وضع کنونی فرهنگ، علاوه نمایم. من به آن نکته ها در پیامهای دوستان تماس گرفته ام که از دید ناقص بنده مهم و قابل بحث است. از دوستان و فرهنگیان آگاه و با درک سپاس فراون که با حسن نیت از جناب استاد رفیع تمجید بعمل آورده اند. از شما هموطنان عزیز تمنا میکنم تا در این مباحثه نظریات ارزشمند تان را جهت بهتر ساختن وضع فرهنگ در کشور دریغ ننمایید، تا به همکاری هم در راستای فرهنگ و روشنگری، کاری شایسته و ماندگار از خود بجا بگذاریم. پیامگذار : حشمت ضیا نظر جناب رفیع: در این مورد باید اذعان بدارم که تقرر های در راس وزارت و یا مشاورین و مسئولین آن، مربوط به ریئس جمهور و پارالامان کشور می باشد. از این مقامات باید پرسیده شود که این آقایان به کدام حساب در این مسند تکیه زده اند؟ این حق ملت ستمدیدهء افغانستان است تا از حریم مقدس فرهنگ خود مسئولانه حراست و نگهداری کنند. این که من اشاره به یک انقلاب فرهنگی کرده ام، خیلی بجاست و وقت آن هم رسیده. نظر شما خوانندهء عزیز ؟ پیامگذار: عبدالسلام احمدی من نمیدانم چرا مردم همه سکوت را اختیار کرده اند و کاری برای فرهنگ خود انجام نمیدهند؟ چرا در بین فرهنگیان وحدت فرهنگی وجود ندارد تا در برابر این سبکسران حرکتی را براه بیاندازند و نگذارند که فرهنگ ما بازیچهء این بی فرهنگان شود. نظر جناب رفیع: راستش من هم نمیدانم چرا؟ اما توقع حرکت از آنها میرود که آگاهی فرهنگی دارند و اینها تا هنوز زیر پرچم وحدت و اتفاق همدیگر را ندیده اند. هر روز بر ضد همدیگر صد ها مقاله مینویسند و هر کدام نسبت به دیگری ادعای فهم و فضل میکنند، ولی از این حقیقت که در وطن شان فرهنگ زدایی میشود، بیخبرند. نظر شما خوانندهء عزیز؟ پیامگذار: امان الله بارکزی چرا در این سیمینار دست ناپاک رهبران مجاهدین و قومندانان را دخیل ساختند، و چرا آبروی ما را نزد همسایگان ما ریختند؟ نظر جناب رفیع: در افغانستان همه بنیاد های مادی و معنوی در اختیار، رهبران مجاهدین و قومندانان قرار دارند، قدرت بالا تر از اینها وجود ندارد تا ممانعت صورت بگیرد. در اینکه آیا مفاهیمی از قبیل آبرو نزد آنها جای دارد، جوابش را هر هموطن میداند. در مورد ( شورای متحد از فرهنگیان ) باید متذکر شوم که هر چه سریعتر باید این کار صورت بگیرد. نظر شما خوانندهء عزیز؟ پیامگذار : مهناز من فکر میکنم که این مردمانی که در این سمت ها تقرر یافته اند، انسان های تحجر گرا و فوندمنتالیست ها استند، به این لحاظ برداشت این ها از موسیقی، سماع در طریق عرفانی مولانا چه خواهد بود و یا مقالهء را که جناب استاد رفیع در مورد جایگاه زن از دید مولانا نوشته است، نزد این ابله ها چه معنی دارد، آیا زن از دید این جانوران حق و حقوقی دارد که مقالهء آن را بشنوند؟ نظر جناب رفیع: در این که مردمان کم سواد و تحجر گرا و فوندامنتالیست ها به قدرت رسیده اند، هیچ جای شک و تردید نیست، در غیر آن حضور نخبه گان باید در سیمینار مولانا چشمگیر میبود. مفاهیم مانند، سماع در طریق عرفانی مولانا و حقوق زن و این قبیل حرف ها کاملا برای آنها پدیده های نا آشنا و بیگانه استند. تاکید خواهر ما در مورد انقلاب فرهنگی مطلقأ وارد و بجا است. نظر شما خوانندهء عزیز؟ پیامگذار : ح. ورسی مصاحبه ای شما را خواندم. شما با این مصاحبه بطور مستدل پرده از روی آنهایی برداشته اید که زیر نام فرهنگ پروری ، فرهنگ ستیزی می کنند. همین چند لحظه پیش در بی بی سی خواندم که وزیر فرهنگ افغانستان ارشاد نموده است که پخش سریال های هندی در افغانستان بت پرستی را ترویج میکند. من نمیدانم یک نسل تمام در سینماهای افغانستان فلم های هندی را تماشا کرده اند ، هیچ گاهی دیده وشنیده نشد که فلان افغان در اثر تماشای فلم های هندی " بت پرست " شده است. حقیقت همان است که ما چه در افغانستان و چه بیرون از افغانستان به مبارزه فرهنگی نیاز مند هستیم تا از این طریق بتوان روشنگری را در جامعه سریان داد. همین روشنگری سبب خواهد شد که جامعه را متحول بسازد ویا به سخن دیگر آن انقلاب فرهنگی که شما از آن نام برده اید ، سامان یابد. در غیر آن ابعاد بزرگ شخصیت های بلند اندیش مانند مولانا توسط کسانی ارزیابی خواهند شد که نه تنها از اندیشه های این سالاران خرد ، چیزی نمیدانند ، بلکه درجهت کم بهادادن آنها توطئه سکوت را نیز راه می اندازند. اگر نه چرا آنهمه زحمت که شما کشیدید ، حتی یک کلمه از این مقامات به اصطلاح فرهنگی نشنیدید. دلیل آن از قبل روشن است. توطئه ای سکوت در برابر اندیشه های تابو شکن مولانا ها است ، که از قدیم تاکنون از سوی مرز طلبان قبیلوی اعمال میشود. نظر جناب رفیع: جناب حسین ورسی، که خود یکتن از اندیشمندان راه فرهنگ استند، اشاره ای بسیار بجا کرده اند که من نیازی به تبصره نمی بینم. نظر شما خوانندهء عزیز؟ پیامگذار: نصیر احمد اگر وزیر فرهنگ با شورای علمای دولت اسلامی واقعأ جلو فساد و فحشا را در افغانستان میخواهند بگیرند باید به این نکته ها که اشاره میکنم و چشم دید من است، هرچه عاجل اقدام نمایند : 2. تلویزون های مثل آریانا و طلوع و غیره که با پخش آهنگهای مبتذل و ویدیو کلیب های سکسی به دستور غرب فعالیت دارند، تا نسل جوان امروز ما را بطرف سکس و قهقرا بکشاند و در تلویزیون آریانا و غیره از اولاد های مردم به زور تقاضا میشود که بیایید و استعداد های تان را در پشت یک ویدیو کلیب به نمایش بگذارید، آیا میدانید که دختران با عفت مسلمان از فامیل های شریف و نجیب در پشت این ویدیو کلیب ها کدام استعداد خود را بنمایش میگذارند؟ نمیدانید، من برای شما علمای کرام میگویم: از آنها میخواهند که بدن خود را برهنه در برابر بیست یا پنجا دالر بفروشند و تبلیغ سکس کنند. این هدف ناپاک و مخالف فرهنگ اسلامی را دنیای غرب توسط تلویزیون آریانا در وطن ما پیاده میکند و شما در خواب عمیق فرو رفته اید تا آنوقت که دختران تان را در پشت یک ویدیوکلیب ببینید و باز دست به جهاد بزنید. 3. موسسات خارجی ایکه در افغانستان کار میکنند، از دختران و زنان افغان که خواهران و مادران شمایند، برای ارضای سکس خود استفاده میکنند، این را خوب میدانید، اما خود را بکوچهء حسن جپ میزنید. نظر جناب رفیع: در مورد این ادعا ها از جانب دوست ما، نصیر احمد جان، باید بگویم که، اگر کمترین فیصد آن هم به حقیقت نزدیک باشد، خیلی دردآور و قابل تاثر است. نظر شما خوانندهء عزیز؟ پیامگذار: رضا متن مصاحبه شیرین شمارا خواندم و اشک هایم بی اختیار جاری شد. استاد خردمند و توانا شما آن صوری را بزنید تا باشد که صدایش وزیری را بیدار کند. نظر جناب رفیع: کاش چنین می شد، ولی به دو علت ممکن نیست، یکی اینکه به تنهایی کاری نمیتوان کرد، و دوم اینکه گوش های کر قابلیت شنوایی را ندارند. نظر شما خوانندهء عزیز؟ پیامگذار : مقصود صیاد راستی تلویزیون آقای بیات، آریانا، کورس های رقاصی برای پسران باز کرده است، هر روز زنگ ها بسته میشود و رقص ها چالان است. نظر جناب رفیع: در مورد تلویزیون آریانا و برنامه های آن، منحیث یک هموطن با فرهنگ، نظریات و پیشنهادات خود را به جناب احسان الله بیات، چندی قبل ذریعهء ایمل فرستادم، ولی هنوز عکس العملی دریافت نکرده ام. شاید در فرصت بعدی در بارهء تلویزیون اریانا و برنامه های آن، گزارشات مفصلی با نامه ای که به ایشان فرستاده ام، از طریق این سایت و رسانه های دیگر ارائه گردد. تلویزیون، بزرگترین منبع انعکاس فرهنگ یک کشور بوده، اثرگذاری آن روی فرهنگ، آداب و اخلاق مردم، هر روز چشمگیر همه، چه در خارج و داخل کشور میباشد. نظر شما خوانندهء عزیز؟ پیامگذار : محمد ادریس بقایی: بنده خود شاهدم ،کنفرانسی را که زیر عنوان (مولانا رح) برگزار کرده بودند و میکنند ، جز بخاطر سرازیر شدن پول در جیب های کسانی که در راس بودند چیزی دیگری نیست و نبود. جالب این بود که حتی استاد بزرگوار حضرت حیدری وجودی شاعر و عارف عصر مارا هم اجازه نداده بودند تاحرف هایی در شان و بزرگی حضرت مولانا رح میداشت، ولی ان فقیر مرد در گوشه یی نشسته بود و این رسوایی انها را تماشا میکرد. نظر جناب رفیع: جناب محمد ادریس بقایی، از جملهء جوانان بسیار آگاه و با فرهنگ بوده، خود شاعر و پیرو مکتب مولانا است. آنچه او نوشته است، چشم دید وی و انعکاسی از واقعیت تلخ است. در مورد استاد حیدری وجودی باید یادآور شوم که، ما امروز یگانه صاحب نظر با صلاحیت در عرصهء مولانا در وطن خود، ایشان را داریم، وقتی بقول ادریس جان، به جناب وجودی مجال حرف زدن را در مورد مولانا نمیدهند، این بزرگترین جفا به مولانا، به رهروان وی و به فرهنگ است. نظر شما خوانندهء عزیز؟ پیامگذار : خورشید خراسان کسانی انجا از مقام مولوی حرف میراندند که خود در بربادی افغانستان نقش فعال داشتند و مولانا را سپر دفاعی خود درست کرده بودند. نظر جناب رفیع: بلی، من قبلأ اشاره کردم که تمام بنیاد های مادی و معنوی در دست و اختیار شان قرار دارد. عده ای از فرهنگیان و آنانیکه میخواستند تا از مولانا آنگونه که شایستهء وی است، تجلیل شود، محفلی را در هوتل انترکانتینینتال برگزار کردند، ولی از جانب وزیر فرهنگ منحل گردید. حالا در این زمینه معلومات کافی در دسترس من قرار ندارد، اگر دوستان فرهنگی در این رابطه چیزی میدانند، ما را در جریان بگذارند. نظر شما خوانندهء عزیز؟ پیامگذار : علی هزاره اگر تلویزیون و رادیو های افغانستان بی فرهنگ است ان هم از برکت وزیر صاحب فرهنگ است .تلویزیون ها جز برنامه های عشقی گمراه کننده ، رقص ها و رقاصه سازی ، برنامه های مضخرف، ترویج فرهنگ پاکستانی و فرهنگ های بیگانه و غربی که هر روز شدت دارد، دیگر پروگرام هایی ندارد. نظر جناب رفیع: طوری که قبلأ یادآور شدم، در مورد تلویزیون آریانا و برنامه های آن، یک پروژهء بسیار وسیع با تحلیل و تفسیر، زیر کار است که در آیندهء نزدیک از طریق رسانه ها و سایت های انترنتی پخش خواهد شد. نظر شما خوانندهء عزیز؟ پیامگذار: محمد ادریس بقایی یک مسئله مهم و خنداور دیگر را در مورد تلویزیون آریانا میخواهم به شما یاد اور شوم. نظر جناب رفیع: باز هم بوضاحت درمی یابیم که سخن در مورد تلویزیون آریانا و برنامه هایش بیشتر چشمگیر است. ما در آینده به یاری خدا، مفصل به تمام ابعاد تلویزیون ها چه در داخل و خارج کشور می پردازیم و یک ارزیابی واقعبینانه صورت خواهد گرفت. من مصاحبهء وزیر معارف را با خبرنگار تلویزیون آریانا مشاهده کردم، البته در مجموع، مصاحبه بسیار مبتذل و بی معنی بود. خبرنگار تلاش میورزید تا برای تهیهء گزارشی بدون اجازه نامه به مکاتب برود، چون بعد از سپری شدن چند ساعت، همان خبر که دوست ما در بالا به اهمیت آن پرداخته است، از اعتبار می افتد و وزیر معارف که مسئولیت دارد به اهمیت اجازه نامه اشاره میکرد. در مورد نصاب تعلیمی و وضع تعلیم و تربیه و بهتر ساختن یک پروسهء تعلیمی و تربیوی اصلأ بحثی صورت نگرفت، تنها در مورد چاپ کتب و مقدار آن. عدم آگاهی خبر نگار تلویزیون آریانا از تعلیم و تربیه و معارف و غیر مسلکی بودن وزیر معارف، دلیل مهم و بزرگی است برای ناکام شدن یک مصاحبه و در مجموع عقب مانی پروسهء تعلیم و تربیه در کشور. وزیر معارف که خود هیچ نوع آگاهی از معارف ندارد، همه مسایل را بدوش متخصصینی که از خارج کشور استخدام نموده است، می اندازد. حقوق این متخصصین به قول وزیر معارف در یک ماه هزار دالر میباشد. از آنجا که من مطلع ام، این متخصصین باید در رشته های تعلیم و تربیه دارای خصوصیات ذیل باشند: تجربیات کافی تدریس در مکاتب و بنیاد های علمی، چاپ کتاب، آشنایی با زبان های خارجی، بخصوص انگلیسی، آشنایی مکمل با کمپیوتر. درجهء علمی ، دوکتورا. حالا شما خود قضاوت کنید که شخصی با این خصوصیات در خارج از کشور اولأ، حقوق آن بین پنج تا هشت هزار دالر بوده، زندگی مرفوع را با فامیل خود با داشتن امتیازات از قبیل، بیمهء صحی، حیات، تقاعدی، امنیت و غیره و غیره خیلی راحت سپری میکند. آیا چنین متخصصی حاضر میشود که در وزارت معارف افغانستان با داشتن هزار دالر حقوق و صد ها رسک دیگر ایفای وظیفه کند؟ در حالیکه به متخصصین خارجی بین ده تا بیست و پنج هزار دالر حقوق میدهند و آنها را من منحیث یک کارشناس در امور تعلیم و تربیه که مسلک من است، اصلأ وارد نمی بینم. این به آن میماند که من در چین رفته برای آنها نصاب تعلیمی درست کنم. در مجموع، کار وزارت معارف و وزارت فرهنگ، از بالا گرفته تا پایین سراسر ناقص بوده، به اشخاص مجرب و کاردان موقع داده نمی شود و انگیزهء آن هم واضح است. بطور خلاصه برای شما بیان میکنم: در نظر دارند که معارف و فرهنگ ما را عوض کنند و برای این کار اگر واقعأ اشخاص کاردان و متخصص را استخدام کنند، آنها هیچگاه حاضر نخواهند شد که معارف و فرهنگ اصیل خود را تعویض نموده، در حلقهء مقلدین غرب درآیند، پس برای اجرای این کار، باید از اشخاصی استفاده کرد که اصلأ ریشهء به معارف و فرهنگ نداشته، کمر خدمت را در برابر دالر و قدرت، چاکروار برای باداران خود بسته باشند. این شیوه را در مجموع در تمام عرصه ها آزمایش میکنند. حالا شما قیاس کنید که این متخصصین هزار دالری، چه گلهای را در وزارت معارف آب میدهند... نظر شما خوانندهء عزیز: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:56 توسط فرهاد کوهستانی |
|
|
بزرگداشت هشتصد مین سال تولد عارف بزرگ مولانا جلال الدین محمد بلخی
فضل الرحیم رحیم استاد سمیع رفیع
مصاحبهء جالب و خواندنی فضل الرحیم رحیم، خبرنگار ازاد با جناب سمیع رفیع، شاعر، نویسنده و محقق، موسیقیدان، مولانا و بیدل شناس و رئیس انجمن گسترش اندیشه و عرفان مولانا و بیدل. سازمان یونسکو به مناسبت یاد بود هشتصد مین سال تولد مولانا عارف بزرگ سال 2007 را بنام مولانا نامگذاری نمود. به همین ارتباط از تاریخ 25 الی 27 سال 1385 خورشید ی د ر کابل وبلخ از طرف وزارت فرهنگ افغانستان و یونسکو بزرگداشت به عمل امد. چندی قبل نبشتهء از محترم داکتر لطیف ناظمی را زیر عنوان « در حاشیهء سیمینار جهانی مولانا جلال الدین بلخی» بخوانش گرفتم و هنوز چند سطری را عبور نکرده بودم که به این جملات برخوردم: « جلسات علمي بعد از چاشت همان روز آغاز شد كه گروهي از دانشمندان معمر و فرزانگان جوان در آن شركت جسته بودند، اما حضور شمار زيادي از اعضاي كميسيون چهل و پنج نفري تدارك كه خود از اصحاب نظر و از اهالي فضل اند، در جلسه حس نميگرديد و پشت در ها شنيده ميشد كه جماعتي ازايشان از وزارت اطلاعات و فرهنگ، نا خر سند اند و با رهبري آن وزارت سر ياري و سازگاري ندارند و در جلسات تدارك هم غايب بوده اند.» با خود اندیشیدم و سئوالاتی از این قبیل در ذهنم خطور کرد: چرا اعضای کمیسیون که خود از اصحاب نظر بودند، در سیمینار و جلسات حضور نداشتند؟ علت آن چه بوده؟ چرا ایشان از وزارت فرهنگ ناخرسند اند؟ چه کسانی رهبری وزارت فرهنگ را به عهده دارند که با اصحاب نظر و اهل فضل سر یاری ندارند؟ و از این قبیل سئوالات ذهنم را بخود مشغول ساخت. وقتی بخوانش ادامه دادم، بازهم به حقایق تلخ دیگری روبرو شدم که جناب ناظمی نوشته اند: گويا از ديگر بلاد گيتي نيز، دانشمندان و مولوي شناسان نامبردار، فرا خوانده شده بودند كه شماري از آنان قدم رنجه نكردند و تني چند هم كه رنج سفر را بر تن هموار كرده بودند غالب شان نه مولوي را مي شناختند و نه هم مولوي غالب آنان را. اين فرهيختگان از كشور هاي امريكا، آلمان،ايران، پاكستان، پولند، تاجكستان، تركيه و هند آمده بودند. باز بخود گفتم که ما اینقدر مولانا شناس در دور جهان داریم و من هنوز بیخبر از آنم، ولی جالب این است که این مولانا شناسان را هیچکس نمی شناسد و تا بحال کدام ورقی یا صفحهء از نگارش شان را در هیچ جا کسی ندیده، حتی در این دنیای انترنتی که هزاران مقاله و نبشته های تحقیقی چشمگیر است، اثری از این نابغه ها دیده نمیشود. ناگفته نباید گذاشت که اسم جناب ناظمی هم قرار گفتهء خود شان در لست دعوت شدگان وجود نداشت. باز هم با تجسس و کنجکاوی بیشتر بخوانش ادامه دادم و رسیدم به اینجا: « از سويي هم مقرر گشته بود كه نبايد بيش از پانزده دقيقه وقت در اختيار سخنرانان نهاده شود، از اينرو بسااز آن مقالات و جستار هاي مفصل و ممتع ناخوانده ماندند و اندام نبشته ها مثله و تسليخ شدند و بحث و فحص كه لازمهء يك سيمينار علمي است صورت نگرفت.» به این فکر شدم که صحبت پیرامون ابعاد مولانا، ولو که هر قدر مختصر گفته شود، پانزده دقیقه کافی نیست و هدف آنهاییکه وقت را اینگونه اختصار کرده اند، چه میتوان بود؟ آیا نمیخواهند که مولانا آنگونه که شایستهء آن است به مردم و جهانیان معرفی شود؟ آیا دستان ناپاک و ضد فرهنگ در کار است تا هویت فرهنگ والای ما را بپوشانند؟ آیا واقعأ ما اینقدر مولانا شناس داریم که همهء آنها باید سخنرانی کنند و وقت کفایت نمیکند؟ خلاصه هر چه با خود اندیشیدم، جوابی برای سوالات خود نیافتم. همچنان در نبشتهء جناب ناظمی یک مسئلهء دیگر را نیز دریافتم که برایم بسیار آزار دهنده بود. آقای حلیم تنویر، مشاور وزارت فرهنگ، مثنوی نسخهء قونیه با گزینه ای از کلیات شمس را چاپ کرده بود . آیا با داشتن این همه مولاناشناسانی که از طرف این مشاورین و دست اندرکاران وزارت فرهنگ دعوت شده بودند، حتی یک نفر هم کتابی و یا رسالهء تازه و جدید در مورد آرا و اندیشهء مولانا در دست نداشت که آقای حلیم تنویر دست به چاپ مجدد و تکراری دیگران برد؟ خواستم چیز های را در مورد این سیمینار دقیق بدانم و رسالت ژورنالیستی ام را در حاشیهء این سیمینار بگوش مردم رسانیده، آنچه واقعیت بوده و است، به هموطنان عزیز تقدیم کنم. جناب سمیع رفیع، شاعر، نویسنده و موسیقیدان افغا ن نیز در این بزرگداشت دعوت شده بود تا پیرامون شخصیت ادبی و عرفانی مولانا سخرانی نماید. خواستم گفت وشنودی با اقای رفیع در مورد این بزرگداشت خجسته داشته باشم که خالی از دلچسپی برای خوانندهء صاحب دل نخواهد بود. جناب رفیع، محقق طرازی است که تا کنون کتب متعددی پیرامون ادبیات ، مولانا، بیدل و برخی از مشاهیر بزرگ را به علاقمندان و فرهنگدوستان تقدیم نموده است. جناب شان در این اواخر شرح مثنوی مولانا را نیز در سه جلد آمادهء طبع نموده، و بدون شک امروز یکتن از مفسرین برازندهء مولانا و بیدل به حساب میروند. سئوال: اقای رفیع ، شما برای اشتراک دراین بزرگداشت دعوت شد ه بودید، ایا ممکن است لطف نموده بگویید که شما در کدام عرصه ء از شخصیت مولانا سخنرانی نمودید؟ پاسخ: با تاسف که من در این سیمینار حضور نداشتم. سئوال: قبل از برگزاری سیمینار از چندین رسانه ها شنیدم که شما یک تن از سخنرانان مهم این سیمینار بوده، قرار بود که پیرامون سماع، موسیقی و عرفان مولانا سخنرانی داشته باشید، آیا امکان دارد در این زمینه کمی روشنی بیاندازید؟ پاسخ : بلی، داستان این دعوتنامه و اشتراک من در سیمینار طولانی است، نمیخواهم سر شما را به درد بیاورم، اما از آنجاییکه یک سلسله حقایق برملا میشوند، برای تان توضیح میدهم: من در ماه میزان سال 1385 در کابل برای همایش کتابم زیر نام «سعدی، درخت پُرباری از بوستان معرفت » حضور داشتم، یک تن از فرهنگیان فرهیخته مکتوبی را از جانب وزارت فرهنگ برایم با مهربانی لطف نمود.
جناب حیدری وجودی که در راس کمیسیون سیمینار انتخاب شده بودند، با مسرت برایم مقاله ایرا زیر نام« موسیقی، رقص و سماع در طریق عرفانی مولانا» پیشنهاد کردند. جناب وجودی با تاکید بمن گفتند که این بخش را باید من به عهده بگیرم، چون این بُعد بسیار مهم مولانا است و با شناخت دقیقی که از موسیقی عملی و نظری دارم، باید در این زمینه مقاله ایرا به کمیسیون ارائه کنم، همچنان جناب وجودی از من خواهش کردند تا یک مقالهء دیگر را منحیث مقالهء پیشنهادی نیز به کمیسیون ارائه کنم. من روانهء جرمنی شدم و دو مقاله را برای کمیسیون فرستادم، در ضمن کتابی را زیر عنوان« از سجاده نشین با وقار تا سر حلقهء بزم باده جویان » که حاصل زحمات چندین ساله بود، برای وزارت تحفه گویا پیشنهاد کردم. فکر میکنم بهتر است همان مکاتیبی که در این ارتباط به وزارت فرهنگ به سلک تحریر درآورده شده، در اختیار شما بگذارم. مکتوب آقای رفیع به وزارت فرهنگ، عنوانی معین نشراتی: بنام آنکه جان را فکرت آموخت محترم دین محمد مبارز « راشدی» معین نشراتی وزارت فرهنگ و جوانان: موفقیت و سربلندی شما را در امور کار های محولهء تان از خداوند بی نیاز مسئلت نموده، آرزومندم ایام بکام تان بوده در چمن عافیت قدم گذار باشید. مکتوبی پیرامون سیمینار مولانا عنوانی این حقیر، که از جانب شما نگاشته شده بود، بدستم رسید. به تعقیب آن برای حرمت و نگهداشتن فریضه های ادبی و فرهنگی و بزرگداشت چنین شخصیتی و ارزش میراث پُربار فرهنگ، دو مقالهء تحقیقی زیر نام: 1ـ موسیقی و سماع در طریق عرفانی مولانا، و 2 ـ جایگاه زن نزد مولانا جلال الدین محمد بلخی را به کمیسیون محترم فرستاده، ضمنأ دو پیشنهاد دیگر را هم ضمیمه کردم، یکی: ـ کتابی را که در مورد مولانا زیر عنوان « از سجاده نشین با وقار تا سر حلقهء بزم باده جویان » نوشته ام، خواستم که از طرف وزارت فرهنگ بمناسبت سیمینار مولانا بچاپ رسیده، برای علاقمندان مولانا و مقامات دیگر اهدا گردد، تا جهانیان بدانند که در افغانستان آنجا که زادگاه مولانا است، قلم بدستانی وجود دارند که زبان پُر رمز و راز وی را میدانند، مانند کتاب سعدی که از جانب این حقیر بچاپ رسید و در ایران در زمرهء کتاب های که تا کنون در مورد سعدی نوشته شده است، جایگاهی را نصیب شد. پیشنهاد دومی ام این بود که: غزل های مولانا از دیوان شمس را بنده در این سیمینار بشکل موسیقی عارفانه پیشکش نموده، نوار تصویری آن از طرف وزارت برای مهمانان و جهانیان بطور تحفه اهدا گردد. طوری که بسیاری از دوستان میدانند، بنده در موسیقی دست آورد های در تیوری و عمل دارم و میخواهم که هموطنان با ذوق از آن استفاده ببرند. من در مقاله های فرستاده شده آدرس و نمبر تیلفونم را با آدرس پست الکترونیکی ام درج کرده بودم. بهر صورت، آنچه در حد توانایی این حقیر بود، به پاس حرمت مولانا به اطلاع کمیسیون رسانیدم، ولی تا الحال هیج پاسخی و عکس العملی از جانب کمیسیون برای بنده مواصلت نکرده. از شما و از کمیسیون محترم خواهشمندم تا بنده را در جریان قرار بدهید: ـ آیا مقاله های من مورد تایید کمیسیون محترم قرار گرفته؟ ـ تاریخ برگزاری سیمینار؟ ـ دعوت نامهء جداگانه با تکت رفت و برگشت؟ ـ پاسخ و عکس العمل در مورد دو پیشنهاد، 1ـ چاپ کتاب و 2 ـ نوار موسیقی تصویری ؟ از شما صمیمانه سپاسگزارم تا بنده را در جریان قرار داده سرفراز گردانید. با عرض حرمت و ارادت، عبدالسمیع رفیع صافی ................................................................................... از جانب وزارت هیچگونه عکس العملی دریافت نکردم و با همان دوست فرهنگی که با محبت و مهربانی مکتوب را برایم آورده بود، در تماس شدم: با فرستادن یک ایمل مختصر در مورد سیمینار، پاسخی از ایشان دریافتم: جناب محترم سمیع رفیع سلام و رحمت الله امید است صحت وسلامت دچار تن و روانتان باشد و اعضای محترم خانواده نیز دارای صحت کامل باشند. ایمیل های شما را دریافت نمودم ولی چون تا دقایقی قبل از وزارت فرهنگ جوابی نداشتم لذا برای شما هم چیزی ننوشم. اما دقایقی قبل ریاست شعر وادب وزارت فرهنگ دریک تماس تلفونی برایم گفت که، مقالهء آقای سمیع رفیع مورد تائید کمیسیون قرار گرفته است ولی باید اندکی فشرده گردد و یا اینکه در روز سیمینار آقای سمیع پیرامون مقالهء شان ( البته نه خود مقاله بلکه پیرامون مقاله) صحبت نمایند. آنها گفتند که اگر تا روز یک شنبه آقای سمیع بتواند مقاله را به صورت فشرده به وزارت فرهنگ تسلیم نماید پذیرفته خواهد شد.(باید گفت که اگر شما مقاله را فشرده بسازید وبرای من ارسال دارید من به مجرد اینکه مقاله را دریافت نمودم آن را به وزارت فرهنک تسلیم می نمایم) درمورد دعوت نامهء شما گفتند که دعوت نامه آماده شده است ولی مدعویین باید به مصرف شخصی به کابل/افغانستان بیایند. من منتظر جواب شما هستم و گوش به فرمان به امید دیدار .......................................................... پاسخ جناب رفیع به دوست فرهنگی در کابل ........................... جان عزیز و گرامی: سلام و ارادتم را بپذیرید، از خداوند برای شما و فامیل شریف تان عزت و سلامتی میخواهم. از طرف من به کمیسیون و به ریاست شعر و ادب وزارت فرهنگ بفهمانید که پیرامون مقاله صحبت نمیشود، بلکه پیرامون مطلب مقاله بشکل فشرده صحبت میشود که این کار از جانب من ممکن است، اما : تا بحال چرا کمیسیون با من تماس نگرفته، علت آن چیست؟ آیا آدرس پست الکترونیکی و نمبر تیلفون مرا نداشتند؟ آیا مخارج و مصارف سیمینار از طرف یونیسکو تمویل نمیگردد؟ من خودم قادر به آن نیستم که تکت رفت و برگشتم را آماده سازم، نه قومندان مجاهد بوده ام، نه ریس کدام انجو استم و نه از طرف امریکا کدام حقوق دالری دارم. در مکتوبی که از طرف معین وزارت بما نوشته شده بود، به این جمله توجه کنید ... در صورت پذیرش از شما جهت اشتراک در سیمینار، جداگانه دعوت به عمل خواهد آمد. در آن صورت کرایه رفت و برگشت و اعاشه و اباته شما طی اقامت تان در کابل به عهدهء کمیسیون میباشد. آیا این نوشتهء بالا اشتباهی تایپ شده بود، یا اینکه .............. اگر برای من دعوتنامه در اسرع وقت با تکت رفت و برگشت آماده نگردد، نمیتوانم در سیمینار شرکت کنم، چون من با نشان دادن تکت و دعوت نامه به محل کارم میتوانم مرخصی بدست بیاورم، در غیر آن شما و کمیسیون شما با ریاست شعر و ادب تان بسلامت باشید. اما، در این روز ها که رادیو ها و تلویزون ها و رسانه های انترنتی با من در ارتباط با سیمینار مولانا مصاحبه ها را به راه انداخته اند، لازم میدانم آنچه روی حقیقت میچرخد، بیان کنم. من با نمایندهء افغانستان در یونسکو تماس میگیرم و آن را نیز پای صحبت مصاحبه ها مینشانم، تا مشخص گردد که مدعویین مخارج خود را باید خود شان به عهده بگیرند، یا اینکه یونسکو این وعده را در مکتوب نوشته شده از طرف معین وزارت به مهمانان داده است. کتابم را که در مورد مولانا نوشته ام و حاصل زحمات یک عمر من است، برای وزارت و به مناسبت سیمینار مولانا پیشکش نمودم، از جانب وزارت و کمیسیون کوچکترین عکس العمل دریافت نکردم. چرا؟ آیا براستی این وزارت فرهنگ است؟ آیا حقیقتأ ریاستی زیر نام شعر و ادب در افغانستان وجود دارد؟ آیا حقیقتأ به فرهنگ و کتاب توجه صورت میگیرد؟ من در نهایت بسیار متاثر استم، از اینکه، به ارزش های گرانبهای فرهنگ توجه صورت نمیگیرد. آیا در افغانستان کسانی پیدا نمیشوند که در کرسی های مربوط به فرهنگ و کتاب نصب شوند تا این امانت را بشکل درست حراست و نگهداری بکنند؟ آیا یک نفر هم در این کمیسیون وزارت نبود که مقاله و مکتوب مرا درست درک میکرد و از کتابی که به وزارت و کمیسیون اهدا کرده بودم، لااقل اظهار سپاسگزاری میکرد؟ یا اینکه هر روز در کابل زیر نام مولانا کتاب به طبع میرسد و این پیشنهاد هر روزینه بوده است. در همایش کتاب خود زیر نام سعدی، از استادان و صاحب نظران در کابل بگوش خود شنیدم که گفتند: اولین بار است که در افغانستان در مورد سعدی کتاب نوشته شده است. و این بار هم شاید چنین می شد و میگفتند که اولین بار است که در مورد مولانا کتاب جامع به طبع رسیده است...... افسوس .. افسوس .. در صورت عدم اشتراک من، آرزمندم که نوشته ها و مقالات من با حفظ امانت داری محفوظ بمانند، نشر و خوانش آنها از جانب من جواز ندارد. شما را بیش از این درد سر نمیدهم خداوند همراه شما باشد سمیع رفیع ................................................................. پاسخ دوست فرهنگی به جناب رفیع از کابل جناب سمیع عزیز باز هم سلام و عرض ادب ودرود به دوستان و خانوادهء شما آنچه من نوشته بودم، جز آنچه شنیده بودم نبود و آنچه شما نوشته اید را نیز بدون کم وکاست به کمیسیون وزارت فرهنگ می سپارم امید وارم آنچه شما را ناراحت ساخته است را از کم کاری بنده حساب نفرمائید چون آنگونه که حضرتعالی مستحضرید، من کارمند آنوزارت نبوده و نه دراین کمیسیون شاملم. والبته که آنچه درقبال نامهء شما ازوزارت فرهنگ بشنوم برای شما وسیله خواهم شد. من از آنچه اتفاق افتاده است را هم برای شما و هم برای فرهنگیانی چون شما غیر قابل تحمل میدانم ولی باید پذیرفت که درمملکتی چون افغانستان این مسائل زیاد هم دور از تصور نیست. بازهم به امید دیدار بدرود ............................................................................ نامهء جناب رفیع به دوست فرهنگی در کابل ........................... جان گل سلام: عزیزم، امیدوارم که با فامیل نجیب در حفظ خداوند باشید. من میدانم که شما مهربان، کارمند وزارت فرهنگ نیستید، و این را هم میدانم که شما صادقانه میان من و وزارت فرهنگ وسیله شده، فریضهء فرهنگی خود را به وجه احسن ادا میکنید. از شما قلبأ سپاسگزار استم و معذرت میخواهم که شما را بزحمت انداخته ام. از اینکه پیغام مرا به کمیسیون وسیله میشوید، سپاس فراوان. برای شان بفهمانید که سمیع رفیع یک نویسنده و شاعر است نه تاجر. من به ده ها سیمینار در تمام دنیا دعوت شده ام و همه مراجع فرهنگی میدانند که اشخاص امثال من پول ندارند، بلکه سروکار شان با قلم و کتاب است. مگر مخارج سیمینار را یونسکو نمیدهد؟ مقاله را بشکل اختصار برای تان میفرستم. شما زنده و سربلند باشید خداوند یار و مددگار تان سمیع رفیع ..................................................................................... با وصف این همه تفصیلات شما در مورد سیمینار، و نبشتهء جناب ناظمی جایی برای هیچ نوع سئوالی باقی نمیگذارد، مگر ناگزیرم که در مورد بعضی مسایل از شما بپرسم. سئوال : شما علت ناخرسندی و عدم همکاری کمیسیون را با وزارت فرهنگ در چه می بینید؟ پاسخ : من بدین گمانم که یک تعداد از اعضای کمیسیون، مردمان صاحب نظر و اهل معرفت، به این نظر بودند تا از مولانا آنگونه که شایستهء شأن وی است، تجلیل بعمل آید و کسانی در مورد مولانا سخنرانی داشته باشند که به واقعیت از اندیشه و افکار او چیزی در چانتهء خود برای گفتن دارند تا مولانا را با ابعاد مختلف آن به جهانیان معرفی کنند، ولی وزارت با این امر مخالفت داشت، نه تنها اشخاص صاحب صلاحیت و صاحب نظر را از خارج کشور دعوت نکرد، بلکه آنهاییکه عضو کمیسیون بودند و قرار بود که سخنرانی کنند، به آنها مجال سخنرانی داده نشد. مردمانی که زیر نام مولانا شناس از هر گوشه و کنار دنیا دعوت شده بودند، دوستان شخصی و ارتباطی حلقات سیاسی و وزارت فرهنگ بوده، حتی آنها نام مکمل مولانا را هم بلد نبودند. همچنان در پس پرده بازی های ناپاک دیگری هم وجود داشت که از گفتن آن منصرف باید شد، چون برای ملتی که خود را وارث مولانا میداند، یادآوری آن، نهایت شرم آور است. اگر صاحب نظران و مفسرین مولانا، با زبان مولانا در این سیمینار به روشنگری می پرداختند، طشت روسوایی این دولت مردان و وزارت فرهنگ از بام می افتاد. سئوال : ثمره و دست آورد این سیمینار را شما چگونه ارزیابی میکنید؟ پاسخ : بجای صاحب نظران و اهل سخن، رهبران معظم روحانی مجاهدین و قومندانان دلاور و پاکدامن در مورد مولانا حرف زدند، حالا شما خود قیاس کنید که اینها چه لباس های را به قد و اندام مولانا بریده باشند. بنظر من جناب محترم داکتر صاحب لطیف ناظمی خیلی زیبا و مختصر ارزیابی کرده اند. به ارزیابی شان باید ارج گذاشت، چون چشم دید خود را بیان کرده اند. من وقتی گزارش شان را در حاشیهء سیمینار مولانا خواندم، وحشت زده شدم و نهایت متاثر. ولی جز این انتظار چیز دیگری هم در ذهن من خطور نمیکرد. به نظر من سیمینار هاییکه در خارج از افغانستان برپا شدند، دست آورد های خیلی خوب داشتند. سئوال : میتوانید از چند سیمینار یا کنفرانسی که در خارج از کشور افغانستان به وقوع پیوسته باشد و در آن شما اشتراک کرده باشید با دست آورد های آن حکایت کنید؟ پاسخ : بلی، سیمیناری زیر عنوان « سیری در اندیشه و عرفان مولانا » از طرف « انجمن گسترش اندیشه و عرفان مولانا و بیدل» به تاریخ چهاردهم اکتوبر سال 2007 در شهر ایسن، کشور آلمان، با اشتراک تقریبأ دو صد فرهنگی برگزار شد که در آن فرهنگیان و صاحبان اندیشه پیرامون افکار و آرای مولانا، تحقیقات خود را ارائه نمودند. در این سیمینار، من هم در مورد آموزه های از مثنوی مولانا و اینکه مولانا در مثنوی به ما چه میگوید، سخنرانی داشتم. دست آورد این سیمینار با ارائهء مقالات متنوع و تازه برای حاضرین نهایت اثر بخش بود. سیمینار دوم که در کشور هالیند برای دو روز زیر نام « مولوی ساختار شکن در معرفت » به تاریخ پانزدهم و شانزدهم دسامبر سال 2007 برگزار شده بود، نیز حاوی مقالات و تحقیقات بسیار ناب و جالب بود. در این سیمینار در مورد عرفان مولانا، مثنوی و سمبولیسم سخنرانی داشتم. با صراحت میتوانم بگویم که دست آورد این سیمینار خیلی عالی و آموزنده بود. این دست آورد ها حتمأ از طریق رسانه ها و سایت های انترنتی افغانی پخش میگردند. هر یک از صاحب نظران، مطالب جالب و تازه را پیشکش نمودند. بتاریخ بیست و دوم ماه دسامبر سال 2007 از طرف انجمن فرهنگی شهر آرنهم، کشور هالیند، محفلی بمناسبت تجلیل از مقام شامخ مولانا، برگزار شده بود. در این محفل از من تقاضا نمودند تا در مورد « مولانا و روشنگری و اینکه مولانا از طریق مثنوی چگونه روشنگری میکند »، سخنرانی کنم. دست آورد این برنامه و اثر بخشی آن روی قشر جوان خیلی موثر افتاد. یک تعداد از جوانان روشن ضمیر با دلچسپی خاص در پی آن شدند که مثنوی مولانا را مطالعه کنند و در این زمینه یک گردهمایی را که من نیز در آن حضور داشته باشم، ماهوار فراهم سازند. سئوال : شما وضع کنونی فرهنگ را در کشور ما چگونه ارزیابی میکنید؟ پاسخ : فرهنگ نیز در کشور جنگ زدهء ما مانند مسایل دیگر به بازی گرفته شده، همانگونه که در دیگر عرصه ها کار به اهل آن سپرده نشده، در بخش فرهنگ نیز از آن بد تر بنظر میرسد. ادعای برچسپ زدن مشاهیر بزرگ را نسبت بخود کار ساده میدانند، اما غافل اند از اینکه هر ملتی که دعوی نسبت دادن این بزرگان را بیشتر داشته باشد، مسئولیت آن سنگین تر میشود. امروز در کشور ما هیچ نوع مسئولیت و تعهد فرهنگی احساس نمیشود. سئوال : آقای رفیع، به نظر شما، راه نجات از حالت کنونی که در بالا ذکر آن رفت، چیست؟ پاسخ : ما امروز به یک انقلا ب و وحدت فرهنگی ضرورت داریم، چون اهریمنان در پی آنند تا هویت فرهنگی ما را بپوشانند و خود باوری های ما را از ما بگیرند و ما را در زمرهء مقلدان خود دربیاورند. پیام من به اهل فرهنگ این است که، آگاهانه از حریم مقدس فرهنگ خود در هر کجا که اند، نگهداری و حراست کنند و به سهل انگاری های دولت عکس العمل صریح نشان بدهند، خاموشی ما به زیان ماست. جناب سمیع رفیع ممنون شما که به سوالاتم پاسخ گفتید . فضل الر حیم رحیم خبرنگار ازاد.5.01.2008 |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 12:34 توسط فرهاد کوهستانی |
|
|
تألیف : سمیع رفیع
محفل همایش کتاب، با تلاوت کلام الله مجید توسط مولانا لطف الله حق پرست در صحن حویلی میدیوتیک کابل آغاز گردید، سپس استاد مجید از جانب مرکز علمی و فرهنگی میدیوتیک رشتهء سخن را بدست گرفته، مهمانان را خوش آمدید گفت:
استاد مجید شاعران، نویسندگان رجاوند و مهمانان گرانقدر: هیت رهبری میدیوتیک افغانستان با عرض سلام و تمنیات تشریف آوری شما را در همایش امروزی که با پیوند موضوع کتاب آقای سمیع رفیع است، خیر مقدم گفته از حضور گرم و صمیمانهء تان اظهار سپاس مینماید. مقدم بر همه چاپ کتاب سمیع رفیع را برای جناب شان و کلیه دست اندرکاران ادب و فرهنگ و در کلیه به فرهنگ و ادب دوستان افغانستان تبریک و مبارکباد عرض میدارم و برای جناب شان عمر طویل و استعداد سرشار آرزومندم. حضار گرامی و دوستان فخیم و فهیم: میدیوتیک در حراست و نگهداری از فرهنگ پربار کشور عزیز ما سخت کوشا بوده، در نظر دارد مروارید های گرانبهای شعر، ادبیات و عرفان را به هموطنان گرامی معرفی نماید. در شرایط کنونی که دستان اهریمنان در وطن ما مشغول فرهنگ زدایی بوده تلاش میورزند تا ما را از فرهنگ اصیل ما دور سازند، لازم است نگاهی به گذشتهء پربار فرهنگی و ادبی خود بیاندازیم. کتاب « سعدی، درخت پرباری از بوستان معرفت » که در دو جلد از جانب آقای سمیع رفیع تالیف شده و ما امروز جلد اول آن را به شما معرفی میکنیم، اثریست از گنجینه های ادب و سخن که در مورد این کتاب ارزشمند، نظریات صاحب نظران، استادان و جناب سمیع رفیع را خواهیم شنید. میدیوتیک در نظر دارد، آثار جناب رفیع را پیرامون شعر و ادب، فلسفه، روانشناسی، تعلیم و تربیه، موسیقی و عرفان به حلیهء طبع آراسته گرداند تا هموطنان عزیز و سایر فارسی زبانان دسترسی به این آثار گرانبها داشته، و ما نیز خدمتی در عرصهء غنامندی فرهنگ خود انجام داده باشیم. میدیوتیک افتخار دارد در زمینه های ادب و فرهنگ و هنر با شخصیت آشنا و صاحب قلم و صاحب هنر مثل آقای سمیع رفیع همکاری دارد. استاد مجید از صاحب نظران و استادان دعوت نمود تا پشت بلند گو تشریف آورده نظرات خود را در مورد کتاب سعدی ارائه کنند.
پروفیسور استاد عبدالقیوم قویم، استاد دانشگاه ادبیات کابل متن سخنرانی استاد قویم
بسم الله الرحمن الرحیم دانشمندان معظم، خانم ها و آقایان: افتخار دارم که در همایشی اشتراک میکنم که در رابطه با یکی از کار های مهم تدبیر یافته است. سخن بر سر سعدی است، شاعری که با گذشت قرن ها، هنوز سطیرهء او از اقلیم شعر و ادب برچیده نشده است. سعدی یکی از ادب مرد هایست که هم در شعر و هم در نثر از داشتن مقام والایی برخوردار است. او صاحب سبک است، هرچند شاعران و نویسندگان دیگر هم صاحب سبک استند، ولی به یقین آن سبکی را که سعدی در غزل و در نثر پی ریزی کرد، نسبت به سبک نویسندگان و شاعران دیگر کاملأ مباینت دارد. گلستان او مخزن ِ از تعلیم و اخلاق و پند و موعظه و رهنمود های جالبی است که هر روز فرا راه ما گسترده شده است. غزل او چنان ناب است که وقتی ما آن را می خوانیم، ما را به دور دست های دور با خود میبرد و در آن هم خود را می یابیم، هم انسان را می یابیم، هم زیبایی را می یابیم و هم هر نوع احساس رقیق را می یابیم. بنابرآن صحبت و کاوش در بارهء اینگونه شخصیت ها از اعم کار های فرهنگی است و خوشبختانه یکی از هم میهنان ما، جناب سمیع رفیع که خود شاعر است و خود موسیقی دان است و خود روانشناس است و خود پژوهشگر نستوهی است، در این زمینه دست فراز برده، کتابی در بارهء سعدی تالیف کردند. خدمت به عرض برسانم که این کتاب در دید شتابزدهء که من بر آن انداخته ام، مطالب بسیار دقیقی را در خود دارد، از جمله مطالبی که میخواهم بالای آن انگشت بگذارم و یادآور شوم که چقدر مزیت دارد، بحث های جالبی در رابطه با تاثیر سعدی در اروپا است. هرچند شاید اینجا و آنجا در کتاب های و یا مقاله های راجع به تاثیر سعدی در اروپا مطالبی به چاپ رسیده باشد، ولی یکبار دیگر جناب آقای رفیع با حدت شدت تأکید کرده اند که چگونه افکار سعدی قلمرو اروپا را درنوردید و چگونه اذهان دانشمندان، شاعران، فیلسوفان، متفکران و مستشرقین را بطرف خود جلب کرد که حتی کسی یا کسانی هم پیداشدند که به تبرک داشته های فکری و ادبی و صوتی کلام سعدی، نام خود را سعدی گذاشتند. یکی از کار های که در اروپا در بارهء ارج گذاری سعدی انجام یافته است، کار های تحقیقی رونالد نیکلسون انگلیسی است که او هم در ادبیات عربی و هم در ادبیات فارسی و هم در عرفان اسلامی تبحر و وضاحت بسیار عظیمی دارد. او به عنوان سعدی شعری دارد که در آن در بارهء مقام سعدی صحبت های بسیار جالبی دارد و او سعدی را هوراس نام میگذارد و حکیم لقب میدهد و او تذکر میدهد که کودکان از گنجینهء آثار سعدی تعلیم و تربیه را می آموزند و او تذکر میدهد که کهن سالان از آثار سعدی حکمت می آموزند و بنابرآن ارج فراوانی بر سعدی میگذارد. دیگر گپی که من در این کتاب دیده ام، مقایسهء آرا و اندیشه های سعدی و مولانا است، واقعأ مولانا و سعدی دو نیرومند بزرگ در عرصهء شعر و عرفان و ادبیات فارسی دری است. بحث در مورد سعدی و مولانا بحث مستوفی ی کار لازم دارد، ولی در یک بحث نسبتأ کوتاهی جناب آقای رفیع توانسته است نکات برجستهء شخصیت این دو عارف، این دو شاعر والاتبار را به صورت بسیار خوب تشریح و بیان نماید. گپی دیگری که در زابطه به کتاب آقای رفیع میخواستم خدمت شما به عرض برسانم، آن این است که آقای رفیع توانسته است جوانب صور خیال سعدی را هم در شعرش و هم در نثرش و بخصوص در گلستانش مشخص بسازد. من تقریبأ یک ماه قبل با دعوت یکی از موسسات فرهنگی ایران با جمعی از دانشجویان دورهء ماستری دانشگاه ادبیات بخش زبان دری، به ایران رفته بودم. آنجا در محلی بنام شهر کتاب، گردهمایی ترتیب شد و در آنجا در بارهء کتاب آقای داکتر کاتوزیان، زیر عنوان« سعدی، شاعر عشق و زندگی» که در امریکا نوشته شده است، از جانب برادران ایرانی نقد و بررسی صورت گرفت و در آنجا تذکر دادند که زیبایی شناسی سعدی در این پژوهش منعکس نشده است، خوشبختانه که امروز وقتی کتاب آقای رفیع را مطالعه میکردم، متوجه شدم که آقای رفیع به بُعد زیبایی شناسی گلستان سعدی نیز تماس گرفته اند و مزایای گلستان را در این راستا هم برملا کرده اند. به این سبب ما میدانیم که یک افغان ما چطور با جنبه های بسیار باریک باریک آثار دانشمندان و متصوفین گذشتهء ما متوجه میشوند و به آن بُعد ها ارج میگذارند. بنابر آن یکی از از جنبه های بسیار مهمی که در این کتاب من به آن متوجه شدم، شرح و ایضاح و تفسیر غزل های منتخب سعدی است. من صادقانه به عرض میرسانم، یا شاید جایی ندیده باشم یا شاید برای اولین بار متوجه میشوم که یکی از پژوهشگران کشور ما در راستای تحلیل و تفصیل داشته های اشعار سعدی، کار های بسیار دقیقی انجام داده اند و غزلیات این شاعر بزرگ را تحلیل کردند که این کار، کار بسیار غنیمتی است. همینگونه نیز در قسمت تحلیل و تعبیر بعضی مشکلات و داشته های گلستان سعدی کار های صورت گرفته است. با این صحبت های مختصر میخواستم به عرض برسانم که از لحاظ کتاب نویسی، آقای رفیع کتاب خود را بسیار خوب ترتیب کرده اند. من این کتاب را یک کتاب بسیار عالی ارزیابی میکنم. برای آقای رفیع از خداوند متعال توفیق آرزو می نمایم تا این فعالیت ها را به صورت مستمر ادامه بدهند و وظیفهء خود را در راستای معرفی فرهنگ و شگوفا ساختن این فرهنگ به انجام برسانند.
تشکر از شما
استاد رهنورد زریاب، نویسنده، ژورنالیست و ادیب شناخته شدهء کشور متن سخنرانی استاد زریاب استادان فرزانهء دانشگاه، دوستان گرامی، فرهنگیان ارجمند سلام: یکی از ویژه گی های تاریخ ادبیات ما این است که ما امروز در بارهء بزرگترین سخن سرایان ما خیلی کم میدانیم، یعنی در بارهء زندگی و ویژه گی های شخصی این سخن سرایان بزرگ، اطلاعات ما بسیار اندک و محدود است. از شهید بلخی و کسایی مروزی که آغاز کنیم تا رودکی ، فردوسی، سنایی و حافظ، ما در بارهء زندگی این بزرگمردان بسیار کم میدانیم. سعدی هم یکی از همین سیما ها است، هرچند شهرت و آوازهء سعدی از زمان خود سعدی تا به امروز بسیار گسترده بوده. چه در شرق، چه در غرب، چه در حوزهء فرهنگی خود ما، چه بیرون از حوزهء فرهنگی خود ما، ولی در مورد جزییات و چگونگی زندگی سعدی اطلاعات ما بسیار اندک است. سعدی از شگفت های عرصهء ادبیات زبان دری بشمار میرود، ولی همانگونه که گفتم در مورد زندگی سعدی، اطلاعات ما اندک است. ما دقیقا نام درست سعدی را نمیدانیم، زیرا در متن های مختلف سعدی به نام های مختلف یاد شده، مثلأ ، شرف الدین، مشرف الدین و مصلح الدین، و بسیار دشوار است برای ما که بپذیریم کدام یک از این نام ها، نام واقعی سعدی بوده است. وقتی گاه در یک کتاب به سه نام یاد شده، بگونهء مثال، کتاب معروف (حبیب السیر) را در نظر بگیریم. در این کتاب گاهی مشرف ابن مصلح آمده، شرف الدین ابن عبدالله آمده و گاهی مصلح الدین سعدی آمده، ببینید در بارهء چنین بزرگمردی اطلاعات ما چقدر ناقص و اندک است. یکمقدار هم خود سعدی خوانندهء امروزی را گمراه می سازد، وقتی سعدی از سفرش به هند و کاشغر، بلخ و بامیان صحبت میکند، خوانندهء امروزی را گمراه می سازد، زیرا هیچگونه سندی در دسترس نداریم که دلالت بر آن کند که سعدی به هند رفته است و یا به کاشغر، یعنی چین غربی پا گذاشته است و یا به بلخ و یا بامیان سفر کرده است. دورهء سعدی، دورهء ناآرامی ها در شیراز بود و برای اینکه در بارهء این دوره دقیقتر بدانیم، لازم میدانم بگویم که سعدی در زمانی زندگی میکند که مارکوپولوی معروف سفر خودش را به آسیا و شرق آغاز کرد. و اما همانطور که گفتم نام سعدی بسیار پرآوازه است، چه در شرق و چه در غرب و چه در حوزهء فرهنگی ما، شاید در اروپا و باخترزمین کتاب گلستان پس از هزار و یک شب، پُرخواننده ترین کتاب مشرق زمین بوده بوده باشد. تا به امروز در زمان خود سعدی،هم آوازهء سعدی بسیار گسترده شده بود و سرزمین های دور دستی را دربر میگرفت. خود سعدی در گلستان حکایاتی دارد که در جامعه ای کاشغر میدراید و تازه جوانی را میبیند که مقدمهء نحو زمخشری را در دست دارد و میخواند و چون درمی یابد که سعدی اهل شیراز است، از سعدی می پرسد که از سعدی چی داری؟ اگر چنین حکایت را ساخته و پرداختهء تخیل پرداز سعدی بدانیم، شواهدی تاریخی استوار و محکمی در دست داریم که بسیار زود پس از وفات سعدی، آوازهء سعدی تا دور دست ها رسیده بود. یکی از این شواهد، سفرنامهء معروف ابن بطوطه است. شما میدانید که ابن بطوطه فقط چند سال پس از سعدی در سفر معروف بیست و نه سالهء خود آغاز کرد که شاید در تاریخ چنین سفر دور و درازی نظیر نداشته باشد. ابن بطوطه در سفرنامهء خود می نویسد، که چون در چین و شهر (هانگ چو) رسید، امیر شهر بخاطر ابن بطوطه، ضیافتی برپاکرد و پس از ضیافت ابن بطوطه را همراه با فرزند خود به یک سیر دریایی فرستاد. در این سیر دریایی قایق ها به روی آب بودند، و خنیاگران و مطربان به زبان های چینی، عربی و فارسی آواز میخواندند. امیرزاده، یعنی فرزند امیر هانگ چو، که به همراهی ابن بطوطه آمده بود، آوازخوان فارسی را بسیار دوست دارد ، از همین رو پی هم به مطرب دستور میداد که یک آهنگ را باز هم تکرار بخواند و این آهنگ به اندازهء تکرار شد که ابن بطوطه توانست این را یادداشت بکند و ما امروز می فهمیم که شعر این آهنگ از غزل معروف سعدی بوده و بخش از آن غزل این است: تا دل به مهرت داده ام در بحـــــــر غم افتاده ام چون در نماز ایستاده ام گویی به محراب اندری یعنی در قرن هشتم هجری، شعر سعدی در شرق چین توسط خنیاگران بزبان فارسی خوانده می شد. استادان دانشگاه و دوستان ما نیک میدانند که یکی از ارزش نما ها در ارزیابی شخصیت ها، تاثیرگذاری این شخصیت های ادبی بر آیندگان است. اثرگذاری سعدی در حوزهء فرهنگی خود ما کاملأ روشن است. همهء ما آن تقلید های را که از بوستان و گلستان شده اند، میشناسیم و میدانیم، اما من از یک اثرگذاری سعدی بر یک شاعر بسیار بزرگ روس نام میبرم و قصه میکنم که شاید برای تان جالب باشد. بدون شک شما الکساندر پوشکین، شاعر روس را می شناسید، الکساندر پوشکین، روزگاری عاشق زنی شد بنام ( کَرَم زینه ) و به او وعده سپرد که من یک سرودهء جاودانی بتو اهدا میکنم. سالها گذشت چنین الهامی به پوشکین نداد. پوشکین به جزیرهء کریمه رفت و کاخ خان کریمه را که فوارهء زیبا داشت، دید و داستان ساخته شدن این فواره را هم شنید. باز هم زمان گذشت و الهام لازم به پوشکین دست نداد، تا زمانیکه ترجمهء فرانسوی بوستان سعدی به دست پوشکین رسید و پوشکین این ترجمه را در باب اول بوستان خواند: شنیدم که جمشید فـــــــــرخ سرشت .. به سرچشمه ای بر به سنگی نبشت بر این چشمه چون ما بسی دم زدند .. برفتند چون چشــــــم برهــــــم زدند گـــــرفتیم عـــــــالم به مردی و زور .. ولــــــیکن نبردیم با خود به گـــــــور در همین لحظه بود که جانمایهء یکی از شهکار های بزرگ ادبیات روس برای پوشکین در ذهنش شکل گرفت. پوشکین بار دوم به کریمه رفت و کاخ خان تاتار را دید، بار دیگر آ ن فواره را دید، بار دیگر داستان آن فواره را شنید و سرانجام توانست یکی از شهکار های زبان روسی، یعنی منظومهء (فوارهء باغچه سرای) را به وجود بیاورد، همه زیر تاثیر چند بیت از استاد سخن سعدی. با همه شهرتی که سعدی داشته، متاسفانه و سوگمندانه باید گفت که در افغانستان سخت مظلوم افتاده بوده، من در طول سالهای که پشت سر گذاشته ام بیاد ندارم که محفلی، سیمیناری و همایشی از بهر سعدی در این سرزمین برگزار شده باشد و باز هم بیاد ندارم که کتابی، مجموعه ای از غزلیات سعدی در این سرزمین بچاپ رسیده باشد. حالا به آنچه من گفتم، ما در می یابیم که کار سودمند آقای سمیع رفیع چقدر میتواند برای ما ارزشمند باشد. از چند رهگذر میتوان بر این کتاب تکیه کرد، اولا که در این بی سرو سامانی وضیعت پژوهشی، به ویژه پژوهش های ادبی در افغانستان، هرگونه پژوهشی در عرصهء ادبیات میتواند از ارزشی برخوردار باشد. حالا ما پژوهشی را در دست داریم در بارهء یکی از سیما های تابناک زبان دری که سوگمندانه در افغانستان در باب او هیچ چیزی نداریم و هیچ کاری صورت نگرفته، پس از این رو بر آقای سمیع رفیع فراوان باید زهی و آفرین گفت که دست بر چنین کاری زده اند و ما را با این کتاب سودمند آشنا کرده اند. سمیع رفیع در این کتاب خود، در بارهء معقوله های که زیاد با سعدی ارتباطی هم نداشته، ولی از بهر شناخت سعدی لازم بود، تماس گرفته و در بارهء این معقوله ها نوشته ها دارد، از جمله در بارهء عشق، عرفان، تصوف، زهد قشری، آتش عرفانی و معرفت و مانند این ها و حتی در بارهء نظامیه ها، از جمله نظامیهء بغداد که سعدی در آنجا درس خوانده. نویسندهء کتاب، کتابی که ما از بهر معرفی آن امروز جمع شده ایم، روش بخصوص را در معرفی و آسان سازی آثار سعدی برگزیده است، بطور مثال، حکایات گلستان و بوستان را آورده و این حکایت ها را شرح کرده، پیچیدگی ها، عبارت های عربی و آیات قرآنی را معنی کرده که فراوان میتواند برای خوانندگان امروز سودمند باشد. بهر صورت، من خوشحال استم که در یک مدت کم شاهد دومین گردهمایی از بهر معرفی کتاب در شهر کابل استم و این دومین محفلی است که برای چنین منظوری برگزار میشود و من از میدیوتیک کابل فراوان سپاسگزار استم که در معرفی چنین فرهنگی ، یعنی برگزار کردن محافل به منظور معرفی کتاب گامی برداشته و گامی سودمند و در خور ستایش و زهی. به عقیدهء من میشود گفت که کار آقای رفیع شایستهء این است که به او تبریک بگوییم، تهنیت بگوییم و از ایشان بخواهیم که جلد دوم این کتاب را هرچه زودتر در اختیار دل بسته گان سعدی و دل بسته گان شعر دری بگذارند و ما اطمینان داریم با تلاشی که در ایشان سراغ داریم ، این کار را میکنند. . و اما سعدی جاودانه است، خودش در زمان زندگانیش این جاودانگی را پیش بینی کرده بود، چنانکه میگوید: من آن مرغ سخن گویم که در خاکم رود صورت هنوز آواز می آید که ســـــعدی در گلستان است شاکر و ممنون
استاد حیدری وجودی، شاعرغزلسرا و عارف وارستهء کشور استاد حیدری وجودی در مورد اهمیت این کتاب از دید عرفان مفصل پرداختند. به اجازهء یاران محفل و دوستان همدل: صحبت خود را به نام خداوند توانا و مهربان آغاز میکنم، خداوند حکیمی که گوای ثبوت کمالات انسانی، کلام را آفرید. صحبت های که بزرگان با صلاحیت ما در مورد کتابی که جناب سمیع رفیع نوشته اند، اشارات رسایی شد و من پیش از پیش عرض کرده بودم که صلاحیت سخن رانی را در مورد حضرت سعدی ندارم. بهر صورت، اشاراتی به اساس بینش عرفانی در مورد حضرت سعدی در حد ظرفیت وجودی و برداشت خود میکنم. مولانا فرموده اند که: سیر هرکس تا کمال او بُود قرب هرکس حسب حال او بُود آثار حضرت سعدی و نظام فکری او بمثابهء وهمی است که مواج علی الظاهر آرام ولی در آغوش ساحل نمی گنجد. کسانیکه بیش یا کم در مورد حضرت سعدی مقالات، رساله یا کتابی نوشته اند، به حساب اینکه حضرت سعدی عارف هم بوده، نظرات متفاوتی دارند. به نظر من حضرت سعدی حکیم است با اشاره به اندیشه های حکیمانهء حضرت سعدی. کلام سعدی در گلستان و بوستان را ما حکمت میخوانیم و خطوط اساسی کارش، اخلاق و تربیت است. عارف نیز گفته میشود، ولی نه به معنی دقیقی. حکمت کلامی است که متکی به واقعیت ها است، یعنی استوار بر واقعیت است. کلام حضرت سعدی چنین است، سعدی بزرگ هرشی و هر چیزی را که در سیر آفاقی و انفسی دیده، شنیده یا در وجود خود لمس کرده، متاثرات خود را با زبان شعر و همچنان با نثری که در مرز های حضرت سعدی جوهر شعری، جوهر مخصوص و معنی دارد، بیان کرده است. حضرت سعدی با ذوق فکری که به سماع دارد، در بوستان زیر عنوان عشق، نظر خود را در مورد سماع با کمال فصاحت و بلاغت بیان کرده و من همان ابیاتی که در مورد سماع است، تا جایی که حافظه ام کار میکند و توان دارد، همان ابیات را میخوانم. حضرت سعدی فرموده اند که: اگر مـــــــــرد عشقی سر ِ خویش گیر .. وگـــــــرنه ره عـــــــــافیت پیش گیر مترس از محبت کـــــــه خـــــاکت کند .. که باقی شوی گـــــــــــر هلاکت کند نروید نبات از حــــبوب درســـــــــــت .. مگر حال بروی بگــــــــردد نخست نه مطــــرب که آواز پای ســــــــــتور .. سماع است اگر عشق داری و شور مگس پیش شـــــــــــوریده دل پر نزد .. که او چون مگس دست بر سر نزد چو شــــــوریدگان می پرســـــتی کنند .. بـــــر آواز دولاب مســــــــــتی کنند نگویم ســـــــماع ای برادر که چیست .. مگـــــــر مستمع را بدانم که کیست گـــــــــر از برج معنی پرد طــــــیر او .. فرشته فـــــرو مــــــــاند از سیر او جهان پر سماع است و مستی و شور .. ولیکن چه بیند در آییــــــنه کـــور؟ حـــــــــلالش بُود رقص بر یاد دوست .. که هـــــر آستینیش جانی در اوست رساترین ابیات در مورد سماع از حضرت سعدی است. روایتی است که بعد از رحلت حضرت مولانا (رح) گروهی از علمای قشری خودبین و خودخواه به قاضی وقت عرض کردند که مولانا از جهان غیر به بیرنگی پیوسته اند و آن قدورت و قدرت که مولانا در راه دفاع از سماع داشت، جانشینانش چون حسام الدین چلبی و فرزندش سلطان ولد ندارد. قاضی ایکه در مسند قضا نشسته است، مسئولیت دارد که از احکام شریعت پاسداری کند. قاضی آن روزگار به علمای قشری که امر دین را کسب کرده بودند، ولی در دل و دماغ شان وجود نداشت، گفت که حسام الدین و سلطان ولد را میخواهد و به آنها گفت که شما هم حضور داشته باشید با دلایلی که دارید در مورد حرام بودن یا ناروا بودن سماع اظهار کنید و جانشینان حضرت مولانا هم دلایلی که دارند بیان نمایند. دلایل هر گروهی که قوی باشد، ما او را تایید میکنیم و بعد بسته کردن خانقاه مولانا مشکلی ندارد، چنین شد. قاضی وقت موضوع را به حسام الدین عرض کرد، حسام الدین به قاضی گفت که او یک سئوال فشرده از همان علمای که در محضر شما قرار دارد، میکند و این ها در برابر این سئوال، جواب منطقی بگویند. حضرت حسام الدین خطاب به آن علمای که سماع را حرام میدانستند، فرمود که : شما بگویید که عصای موسی (ع) از لحاظ شکل و صورت و خاصیت جنسیت طبیعی چه بود؟ علما گفتند که عصای موسی (ع) چوب بود. حسام الدین چلبی فرمود: رباب ما هم چوب است، به همانگونه که عصای موسی (ع) در هر دست به اژدها مبدل نمی شد، جز بر دست موسی (ع)، پس رباب ما هم حکم عصای موسی (ع) را دارد. بدین معنی از نگاه عرفا و مولانا و بزرگان که اهل سماع بودند، سماع چهار گونه است: سماع باالنفس، سماع باالقلب، سماع باالروح و سماع از حق در حق و با حق. اشاره های سماع باالنفس این است که در باطن شنونده قوت های شهوانی، حیوانی و مثل حسد، کینه، کبر و کماهی شر و شر نفسانی پیدا میشود. اگر همین علایم در باطن شخص یا اشخاصیکه در حالت سماع پیدا شود، سماع باالنفس است و حرام قطعی است. سماع باالقلب علایمش این است که رقت قلب، تمایل نفسانی و حتی تمایل رسیدن به وحدت در باطن شنونده پیدا میشود، در سماع باالروح، هیچ شواهدی وجود ندارد و منظور سماع از حق در حق و با حق، رعایت دقیق و بلند است که در موردش مجال صحبت نظر به مکان و زمان نیست. جان مایهء سماع، موسیقی، پایکوبی و جز عشق چیز دیگری نیست. نتایج سماع، از خود رهایی است. کتابی که جناب سمیع رفیع نوشته، کتابی است غنیمت به اشخاصی که میخواهند در قلمرو حضرت سعدی سیر و سفری بکنند که تا سعدی را بشناسند، نقش خوبی دارد. من صحبت خود را با یک رباعی حضرت ابوالمعانی بیدل (رح) به پایان میرسانم: موسی شرری ز آتش طور گــــرفت .. تا از ید بیضا اثری مور گــــــرفت برخاستن از نشاط وهم آسان نیست .. آن بار عصا بود که منصور گرفت
با عرض حال، تشکر از یاران محفل والسلام وعلیکم و رحمته الله
عبدالغفور لیوال، شاعر، نویسنده و منتقد زبان پشتو ترجمهء فشردهء محتوای متن سخنرانی جناب لیوال از زبان پشتو به دری
شاعران، نویسندگان و دانشمندان معظم : سپاس فراوان از مرکز علمی و فرهنگی میدیوتیک کابل که در غنامندی ارزش های مشترک فرهنگی ما کوشا بوده و این محفل را بمناسبت همایش کتاب ارزشمندی تبجیل نموده اند. کلام و آثار بزرگمرد شعر و استاد سخن سعدی، بالای شاعران پشتو زبان نیز اثر خاص داشته و آموزه های از حکمت سعدی در آثار شان چشمگیر است، بخصوص خوشحال ختک حکایات آموزندهء سعدی را در اشعار خود انعکاس داده است. اما سعدی آن گونه که لازم بود، برای ما معرفی شود، نشده است. یعنی نه به فارسی زبانان و نه به پشتو زبانان. امیدوارم که این کتاب بتواند برای مردم ما سعدی را خوب تر و بهتر معرفی کند و آنهاییکه در جماعت گلستان و بوستان سعدی را خوانده اند و در ذهن خود تصویری افسانوی از وی درست کرده اند، با خوانش این کتاب بتوانند به تمام ابعاد سعدی و جهان بینی اش ملتفت گردند. کمالی که من در این کتاب دیده ام این است که، در این کتاب اشعار و نثر سعدی به زبان روان و ساده تحلیل و تفسیر شده است و برای خواننده در قسمت تفهیم مطالب توجه خاص صورت گرفته، بخصوص برای آنهاییکه به زبان کلاسیک دری آشنایی ندارند. من یقین دارم که فهمیدن کلام شاعران کلاسیک و عارف برای همه سهل نبوده این را یک امر حتمی میدانم که آثار و کلام این بزرگان به شکل تحلیلی و تفسیری مانند کتاب جناب سمیع رفیع به خوانندگان و علاقمندان زبان و ادبیات عرضه گردد تا به باریکی ها و رمز و راز و اسراری که در کلام آنها نهفته است و به آن تعبیرات و مفاهیم که از زبان شده است، دسترسی کامل و دقیق حاصل گردد. من کتاب جناب سمیع رفیع را برای خود شان و برای مردم ادب پرور ما تبریک عرض نموده یکبار دیگر از مرکز میدیوتیک که در غنامندی ارزش های مشترک فرهنگی ما سخت کوشا است، اظهار خرسندی و سپاسگزاری میکنم. تشکر فراوان از توجه شما
استاد ادبیار زرینگر، نویسنده، ادیب و منتقد صاحب نظر کشور متن سخنرانی استاد زرینگر بزرگان فرزانه و عزیزان فرهیخته: یکبار دیگر نیز به تک تک شما گرانمایگان سلام میفرستم. بنام خداوند مهربان، در این تازگی ها، پیکانی که از تیر معرفت، بر آماج حقیقت نشست، با کار تحلیل گرانهء ارزشمند و پُربار آقای سمیع رفیع به نام والا و حکمت آموز « سعدی» شناسایی گردید. دلهای مشتاق نیز، در دیار ما، از دیر زمانی، انتظار چنین پویشی را داشتند. این اثر نفیس، که به گفتهء نویسندهء محقق آن، آقای سمیع رفیع، همین دو روزی پیش، با علاقهء زیادی، از سوی « میدیوتیک افغانستان» به زیور چاپ آراسته شد، تجلیی دیگری است، که در ردَهء کوششهای ادبی ـ فرهنگی ما، نوید دهندهء پویایی جوانه های فرهیختهء این دیار معرفت آفرین و درد آشنا میشود. من، که با گوهرینه نام والای «سعدی» شیفتهء کار ارجناک سمیع رفیع گردیده ام، این پویش نیکو و تحلیل استخوان سوز او را، که در تجلیل عشقی عارفانه ـ ادیبانه، جلوهء نوینی است، با فروتنی به وی، و « میدیوتیک افغانستان» مبارکباد میگویم. این اثر پنجصدو چهار صفحه یی، که زندگی سعدی را، با یادنامه های روزگاران حیاتش، و نمودار های از تفکر، احساس، حکمت و جهان بینی انسانی ـ عرفانی او، در پانزده بخش، به روشنی می آورد، تحلیلی است در نهایت، صمیمانه. در بخشی از سرآغاز کتاب، آقای رفیع می نویسد: « ..... اگر چه، در مورد سعدی و آثار او، کتب و مقالات بسیاری به رشتهء تحریر درآورده شده، اما در این اثر، سعدی را، از طریق کلام خودش، معرفی کرده ام.» نگرش به شاعری حکیم، و عارفی شاعر، از چشم انداز حکمت، جهان نگری، و احساس ویژهء درونی اش، کار هر کسی نیست. در این روند، چگونه میشود، که کسی ـ کس دیگری شود، و دید عینی و ویژهء خویش را، با همان نگرشی که او، خود را با جهان، زندگی و خواستهای نهانی اش، این همان می یابد، همسنگ یافته، به نمایش آورد؟ چه بسا که در این راستا، گامهای بلندی نیز، به پیش نهاده شده، اما، حقیقت درونیی شاعر و دید فکریی او را، به صورت مطلق، کمتر میتوان، نظر گیر یافت. لیکن، با گذشت از این قاعده، استثنا آتی هم، به کار میافتد، که در یک همامیزی ویژه، جویباری در پیوند با دریا، چون بحری، اقیانوس نشان میگردد. اگر با ژرف کاوی، به نیکویی در نظر آوریم، با توزق بر دفتر ایام، چنین همزبانی هایی را، در یگانگیی احساسهای به هم جوش خورده یی، به عینیت خواهیم دید. آقای سمیع رفیع هم، یکی از این الگوهاست، که در زمانهء ما، چراغی از شعر، هنر و عرفان در دست گرفته، به نگرش و بازنگریی زوایای مکتوم فرهنگی دیده میدوزد. به گفتهء مولانای والاتبار بلخ، جلال الدین محمد: هر کسی از ظن خود شد یار من .. از درون من نجست اسرار من در بارهء سعدی نیز، مثل دیگر فرزانگان پیشین، شخصیت های زیادی، آنگونه یی که، ذهن و ضمیر شان یاری میکرده است، از دید خود، داد سخن داده اند، که شاید، از صد، یکی را بتوان، زبان دل سعدی شناخت، اگر واقعأ، چنین توفیقی، یار اندیشه ورز سعدی شناسی گردیده باشد. اما، آقای سمیع رفیع، بی آنکه، محض از دید خود، اندیشه و جهان نگری سعدی بزرگوار را، به بررسی گرفته باشد، با کندکاو فکری خویش، چه بسا روزگارانی را که، در اندرونهء آثار او، میان گلهای بوستان، لاله های گلستان و نخلستان سبزینهء غزلیات، مثنوی و دیگر آثار حکمت آموز و احساس برانگیزش، عاشقانه، به تفکر می پرداخت، تا این که همزبان با زبان سعدی، در تحقیق دل سوزانه یی، مجموعهء ارجناکی را، به نام « سعدی، درخت پُرباری از بوستان معرفت» فراروی فرهنگیان وطن، ارمغان کرد. شناساندن سعدی « از طریق کلام خودش»، مستلزم شناختن کلام سعدی، از دید آگاهانهء شناساننده یی است، که باید، درانهماکی ژرف، و نهایت درونیی خویش با او، زبان حقیقت چنین حکیم عارف، و شاعر حکیمی را، بی هیچ واسطهء دیگری، ادراک نماید. همین که در یک نگاه، به کار پُرشور تحلیلی آقای سمیع رفیع، زیر عنوان « سعدی، درخت پُزباری از بوستان معرفت» دیده میدوزیم، حقیقت شناخت « رفیع» را نیز، به نیکویی درمیابیم. با یک دید گذرا، در فُرصت کوتاهی که این کتاب، تازه بدستم رسید، کار آقای رفیع را، در ابعاد گوناگونی از اندیشه، حکمت، عرفان، جهان نگری و احساس شاعرانهء شیخ الاجل، مُصلح الدین سعدی، به مشاهده گرفتم که وی، با چه ژرف کاوی متفکرانه یی، گوشه های پیدا و ناپیدای فکری او را، به کندوکاو گرفته است، تا زبان کلام نهانی اش، بی هیچ هاله یی از ابهام، به نگرش آمده باشد. رفیع، وقتی که در آیینهء شعر سعدی، دیده به چهرهء عشق میدوزد، جناس، استعاره، تصویرآفرینی و موسیقی کلامش، او را با هنرمندی رویا روی میگرداند، که از دمدمهء محبت، شوری بر زندگی میافزاید. در این راستا، مجموعه های تحقیقی دیگری را هم دیده باشیم، اما نه در دیار خودمان! کتاب « سعدی، درخت پُرباری از بوستان معرفت» ، نخستین تحقیقی است از کلیات شیخ الاجل، که با دست و دماغ آقای سمیع رفیع، و همیاری نشراتی « میدیوتیک افغانستان» روشنی افزای محیط عارفانه ـ ادیبانهء ما میگردد. این چراغ، جاویدانه روشن بماناد، تا دیگرانی هم، در پرتو آن، راهی بپویند. تشکر
استاد حمیدالله حُاحُی، مسئول عمومی انسجام مرکز علمی و فرهنگی میدیوتیک کابل فشردهء ترجمهء متن سخنرانی جناب استاد حمیدالله حُاحُی از زبان پشتو به دری
سلام و ادب بشما اهل کتاب و فرهنگیان : از تشریف آوری تان به این محفل، نهایت خرسند بوده شما را قلبا خوش آمدید میگویم. من نمیخواهم در مورد کتاب بیانیه ایرا ایراد کنم، چون بقدر کافی استادان و صاحب نظران در مورد کتاب سخنان ارزشمندی را ارائه نمودند. میدانم که کتاب جناب رفیع از ارزش خاص برخوردار است. میدیوتیک در چاپ کتاب های معتبر تحقیقی همیشه کوشا بوده و خواسته است که این گنجینه ها را به مردم معرفی کند. چاپ کتاب سمیع رفیع را به جناب شان و به فرهنگدوستان تبریک میگویم و از خداوند متعال برای آقای رفیع موفقیت آرزو میکنم. من برای جناب سمیع رفیع همکاری میدوتیک را وعده میدهم تا کار های اصیل و بنیادی شان در رابطه با فرهنگ و ادبیات، اقبال چاپ یابد. از ایشان توقع دارم تا در راه معرفی فرهنگ برای ملت افغانستان کار های ماندگار انجام بدهند و در غنامندی فرهنگ و ادب ما بیافزایند. میدوتیک در کار های بنیادی فرهنگی کوشا و همکار خوب است. از تشریف آوری تان، سپاسگزارم شب تان بخیر در ختم همایش از طرف مرکز علمی و فرهنگی میدیوتیک، توسط استاد حمیدالله حُاحُی برای استاد سمیع رفیع، سپاسنامه ای اهدا گردید.
میدیوتیک افغانستان مرکز اجتماعی کابل سپاسنامه شاعر خوش قریحه، نویسندهء نستوه و پژوهشگر طراز، سمیع رفیع مرکز اجتماعی میدیوتیک کابل، از کوشش های گسترده دامان شما در شناسایی، رشد و بالندگی فرهنگ و ادب زبان دری، مراتب تحسین و سپاس خود را ابراز میکند. عمر تان پُربار، خامهء تان توانا و قریحهء تان سرشار باد! حمیدالله حُاحُی، همآهنگ کنندهء میدیوتیک افغانستان بیست و چهارم میزان سال 1385 خورشیدی
تصاویری از همایش کتاب
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 1:9 توسط فرهاد کوهستانی |
|
|
هوالمحبوب آموزه های از مثنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی از قلم سمیع رفیع آتش محبت مولانا در دل این حقیر از ایام صباوت زیادت گرفته، زنجیر محبت و اطاعتش را از آنزمان بر گردن افکنده، خود را در دریای مهر او مستغرق یافته ام. کلام وی برای من خاصیت ابری را دارد که از دریای دلم بر میخیزد، باران می شود و پستیها و بلندی های وجودم را با نیروی هستی بخش خود به گلها و سر سبزی ها می آراید و دوباره به دریا باز میگردد. این حقیر به مژگان اعتقاد خاک راه و غبار درگاهش را می روبم. برای آنهاییکه پاک فطرت و اصلمند اند، تخم تربیت های مولانا در زمین فطرت شان ضایع نمیگردد.به روایت اهل دل و محققین، مولانا در ظاهر و باطن در جهان نظیر نداشت و در همه حال بسان عروسی بود آراسته. آفتاب ایمان از جبینش نور می افشاند و چون نگاه میکرد چشمانش شعشعهء الهی داشت. مثنوی مولانا، گلستانی است که نسیم آن بوی بهشت را معطر کرده و تجلی آن روی فلک را منور گردانیده، از هر شاخ درختان پُر بار معرفتش، هزاران ستاره تابان و در هر ستاره هزاران سپهر حیران. غواصان ادب و فرهنگ میتوانند از این کتاب مقدس دُر های ثمین و جواهر نفیس را بدست بیاورند. کلام جان فزایش مرده را جان میدهد و خسته را درمان. مثنوی مولانا، زبان سمبولیسم زندگی انسان ها متشکل از سمبول ها و نماد ها است که معنی ایرا ارائه میکند. تمام این داستان ها و سمبول ها در حقیقت نماد یک معنی استند. مراسم و عنعنه ها در فرهنگ و دین و مذهب ما، پُر از سمبولیک و نماد ها استند، نماد هاییکه مفاهیم را بما میرسانند، حتی رنگ ها سمبول های از مفاهیم هستند. داستان های دینی و مذهبی نیز مملو از سمبولیک استند و در همه ادیان گرایش بطرف سمبولیک وجود داشته و دارد. در هنر های مثل: مجسمه سازی نقاشی، سفالی، تیاتر و سینما از سمبولیک استفادهء اعظم صورت میگیرد. خلاصه سمبول و نماد در همه موارد زندگی ما مروج بوده، از حلقهء ازدواج گرفته تا شاخهء گل و معبد عبادت و مسجد، همه مفاهیمی را میرسانند. مولانا هم داستان ها را بشکل سمبولیک پیشکش میکند. در مثنوی معنوی هم از سمبول ها و نماد ها استفاده شده، داستان ها در مثنوی، معنی ایرا می رسانند که باید به آن متوجه شد، نه به اصل داستان، بلکه این داستان ها با سمبولیک برای ادای مطلب استفاده میشوند تا آن مفاهیم را با که مولانا میخواهد برسانند. مولانا در این باره میفرماید: اى برادر قصه چون پيمانهاى است معنى اندر وى مثال دانهاى است ای برادر! قصه و داستان مانند یک ظرف و یا پیمانه است و معنی در آن مانند دانه. آدم عاقل و هوشیار کاسه را نمی گیرد، بلکه منظورش دانهء معنی است. اگر ظرف نقل میکند، یعنی انتقال می یابد، به آن توجه ندارد. پیمانه را برای برداشتن حبوبات و غله جات استفاده میکنند و قالبی است که با آن مقدار را مشخص میکنند. داستان نیز بسان قالب است و محتوای آن که عبارت از دانه است، مطرح است نه قالب و یا خود پیمانه. پیمانه : دردهات افغانستان، پیمانه به قالب و یا ظرفی گویند که موقع برداشت حاصلات، دهقانان غله جات را اندازه بگیرند. اگرکسی از همسایه اش حبوبات و یا غله جات وام بگیرد، مقدار آن غله جات را با پیمانه که آنرا لبریز میکنند، به او داده و همانگونه با پیمانهء لبریز از او می ستانند. هرگاه کسی از نزد شخصی چیزی طلب کند و آن شخص همان شی یی خواسته شده را پُر و لبریز بیاورد، شخص طالب با شوخی میگوید: « مگر پیمانه را آورده ای؟» یعنی مگر از من مقروض بودی که ظرف را این چنین پُر و لبریز آوردی؟ این نکته را یادآور از آن سبب شدم، چون استفادهء کلمهء پیمانه بمعنی ذکر شده در دهات افغانستان مروج است. دانهء معنى بگيرد مرد عقل ننگرد پيمانه را گر گشت نقل انسان عاقل و خردمند و صاحب هوش دانهء معنی را می گیرد و به ظرف و کاسهء پیمانه توجه نمی کند، هر چند این پیمانه از یک جا بجای دیگر انتقال یابد. یعنی آنچه در داخل پیمانه است، مهم است نه ظرفی که محتوای آنرا منتقل می کند. همانگونه که دانه های غله در پیمانه با اهمیت استند، در داستان ها نیز معانی آورده شده از اهمیت برخوردارند نه قالب آنها. ماجراى بلبل و گل گوش دار گر چه گفتى نيست آن جا آشكار به داستان و ماجرای بلبل و گل را گوش بده، در حالیکه میدانیم میان این هر دو سخنی رد و بدل نمی شود، یعنی در حقیقت بین آنها گفت و گویی نیست، ولی داستان برای این بیان میشود تا معنی ایرا برساند. هزلها گويند در افسانهها گنج ميجو در همه ويرانهها در افسانه هاییکه هزلیات وجود دارد، بدین معنی است که از ویرانه ها گنج را بیرون می کنند و در داستان هاییکه مولانا هزل را آورذه است، مرادش هم همین است. هزل تعليم است آن را ِجد شنو تو مشو بر ظاهر هزلش گرو ما نباید به ظاهر هزل نگاه کنیم، بلکه به این نکته توجه کنیم که اصل و مراد از آن هزل چیست؟ مولانا سخنان بسیار هزل، رکیک و یاوه را در بیان داستان ها استفاده کرده تا با آن سخنان هزل، مفاهیمی را بگنجاند و به اصطلاح از ویرانه ها گنج را بیرون بیاورد. هر ِجدي هزل است پيش هازلان هزلها ِجد است پيش عاقلان نزد اشخاص هازل و بیهوده گو، هر سخن جِدی و مهم، هزل و بیهوده است و نزد عاقلان و صاحبان سخن، هر سخن هزل و بیهوده، جدی و مهم است. عاقلي گر خاك گيرد زر شود جاهل ار زر برد خاكستر شود انسان عاقل و صاحب خرد، خاک را تبدیل به زر میکند، اما آدم جاهل اگر زر بدستش بیاید، آنرا حیف و میل میکند. به مثال دیگر در دفتر دوم مثنوی توجه میکنیم که مولانا در قالب تمثیل فرموده است: ماجراى شمع با پروانه نيز بشنو و معنى گزين كن اى عزيز ای عزیز! داستان شمع و پروانه را بشنو و از آن، معنی و مراد و اصل و هدف را برگزین. گر چه گفتى نيست سر گفت هست هين ببالا پر مپر چون جغد پست گر چه میان شمع و پروانه عملأ گفت و شنودی ظاهرأ در کار نیست، ولی در این گفتگو راز ها و اسرار در میان گفته میشود و تو سطحی نگری را کنار بگذار و بالا فکر کن. تو از دید بالا به مسئله نگاه کن و مانند جغد به پستی ها منگر و فرو میا، چون ما در این داستان سِر های را آورده ایم. حضرت مولانا مثال می آورد: گفت در شطرنج كاين خانهء رخ است گفت خانه از كجاش آمد بدست؟ شخصی کسی را تعلیم شطرنج میداد و او را بقوانین آن بلد می ساخت. برای وی گفت که این خانهء رُخ است. آن شخص بجای اینکه متوجه نحوه و قوانین شطرنج شود، از تعلیم دهنده سئوالات جاهلانه میکند، از قبیل اینکه: این خانه را رُخ از کجا بدست آورده است؟ خانه را بخريد يا ميراث يافت؟ فرخ آن كس كاو سوى معنى شتافت خانه را رُخ خریده است یا به ارث برده؟ خوشا بحال آن کسی که بسوی معنی می شتابد و فکرش متوجه اصل سخن و مقصود است. این شخص متوجه اصل سخن و تعلیم شطرنج نیست، بلکه در ظاهر کلام فکر خود را معطوف کرده است. و باز هم مثال دیگر: گفت نحوى: زيد عمرواً قد ضرب گفت چونش كرد بىجرمى ادب؟ یک عالم زبان عربی، به کسی درس میداد. برای اینکه به او فاعل، مغعول و فعل را مثال بدهد، جمله ای می آورد و میگوید: ( زید عمرو را زد ). شنونده، بجای اینکه به مثال توجه کند و مقصود را بداند، می پردازد به سئوال احمقانه و از روی نادانی می گوید: مگر عمرو گناهی را مرتکب شده بود که زید او را مورد ضرب قرار داد؟ عمرو را جرمش چه بد كان زيد خام بىگنه او را بزد همچون غلام؟ چه گناهی از عمرو سر زده بود که زید نا اهل و خام بی موجب و جرمی او را زد؟ گفت اين پيمانهء معنى بود گندمى بستان كه پيمانه است رد عالم زبان عربی میگوید: این مثالی را که گفتم بسان یک پیمانه است که دانه ها را حمل میکند. تو به اصل معنی که مراد این مثال است توجه کن و به پیمانه و قالب داستان منگر. زيد و عمرو از بهر اعراب است و ساز گر دروغ است آن تو با اعراب ساز زید و عمرو را من مثال آوردم تا تو را بر زبان عربی و دستور آن وقوف حاصل گردد، حالا اگر این داستان دروغ هم باشد، ولی تو برای فراگرفتن زبان عربی قبولش کن، چون مراد و هدف، آموزش زبان با گرامر و دستور آن است. گفت نه من آن ندانم عمرو را زيد چون زد بىگناه و بىخطا ؟ با وصف گفتهء بالا، باز هم شنوندهء نادان میگوید: نه ، من از این حرف ها سر در نمی آورم و هنوز هم نفهمیدم که علت زدن عمرو بی موجب و گناه از طرف زید چه بوده است؟ گفت از ناچار و لاغى بر گشود عمرو يك واو فزون دزديده بود عالم زبان عربی از روی ناچاری به شوخی به او سبب زدن عمرو را چنین بیان میکند: برای اینکه اسم « عَمرو» با « عُمر» اشتباه نشود، واوی زائد در انتهای آن می افزایند. عالم زبان میگوید که عمرو یک « واو» را دزدیده بود. زيد واقف گشت دزدش را بزد چون كه از حد برد او را حد سزد زید وقتی از این دزدی عمرو باخبر شد، او را مورد ضرب قرار داد، چون مرتکب دزدی شده بود. با این بیان شوخی آمیز عالم زیبان عربی خود را از چنگ آن ساده لوح که در ظاهر کلام خود را گم کرده بود، نجات میدهد. داستان های امروزی سمبولیک بوده، مکتبی ادبی بنام سمبولیسم وجود دارد که در دهه های 1880 و 1890 به ظهور رسیده، اما مولانای بلخ، قرن ها قبل از ظهور این مکتب، زبان داستان ها و نماد ها را بکار برده است. لازم میدانم معلوماتی در بارهء این مکتب ارائه گردد. سئوال کردن خلیفه از لیلی و جواب دادن لیلی در این داستان مولانا به چند مطلب مهم اشاره دارد:
گفت لــــیلی را خلیـفه کان توی کز تو مجنون شد پریشــان و غوی از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خامش چون تو مجنون نیستی خلیفه به لیلی گفت : آیا کسیکه مجنون را پریشان حال کرده و از راه بدر برده تو استی؟ تو که از خوبان و ماهرویان دیگر چیزی بالاتر نداری. لیلی جواب داد : ای خلیفه برو تو این حسن را درک نخواهی کرد چون تو مجنون نیستی. اگر چشمیکه مجنون دارد تو نیز دارا بودی، در دنیا و آخرت برای تو خطری نبود. تو با خودی، ولی مجنون از خود بی خود شده است. منظور مولانای بزرگ این است که : حسن معنوی از چشم عوام مستور و پوشیده است. مشاهدهء جمال با کمال را اهل بصیرت داند نه عوام. هر که بیدار است او در خواب تر هست بیداریش از خوابش بتر در راه عشق بیداری بد ترین حال است. هرکس بیدار است، بیشتر در خواب غفلت است و بیداریش از خوابش بد تراست. این بیداری که مولانا از آن حرف می زند، بیداری یی است که انسان از امور دنیا و احوال آن باخبر است و پیوسته در این بیداری از گناه و عصیان محفوظ نخواهد ماند، از این رو بهتر است که در خواب باشد تا از گناهان بری بماند. چون به حق بیدار نبود جان ما هست بیداری چو در بندان ما چون جان ما به حق بیدار نیست، بیداری ما مثل حبس است. هرگاه جان ما در بیداری به حقیقت بیدار نباشد و تنها با عقل و حس بیدار بود، چنین بیداری برای ما بمنزلهء حبس محسوب میشود. مولانا، در این حکایت به چند موضوع اشاره میکند: یکی، تفاوت ادراک میان حسن معنوی و ظاهری که در بالا ذکر آن رفت، دوم، اشاره به غفلت انسان ها دارد و آن را با یک تمثیل بسیار زیبا چنین بیان میکند:
مرغ، بر بالا پَران و ســـــــــــایه اش می دود بر خاک، پَران مرغ وَش ابلهی، صــــــیاد آن ســــــــــایه شود می دود چندانکه بی مـــــایه شود بی خبر کان عکس آن، مرغ هواست بی خبر که اصل آن سایه کجاست تیر اندازد به ســــــوی ســـــــــایه او تر کشش خــالی شود از جستجو ترکش عمرش تهی شــــد، عمر رفت از دویدن در شـــکار سایه، تفت مرغی در هوا بال و پر گشوده می پَرد و سایه اش بر روی خاک نیز بال و پر می زند و می دود. صیاد ابله به خیال شکار آن مرغ عقب آن سایه می دود تا اینکه خسته و کوفته میشود. بی خبر از اینکه او عکس و سایهء مرغی است که در هوا پرواز میکند و هیچ نمیداند که اصل این سایه و عکس در کجا است. بفکر شکار بطرف سایه تیراندازی میکند تا ترکشش ( تیر دان، که در آن تیر را می نهند) از تیر خالی میشود. بلی، حالت وهم و خیال بالای صیاد غلبه میکند و دنبال سایه شتابان می دود، ولی شکار نصیبش نمی شود. این است حال بندگانی که توجه به وجود حقیقی که «مرغ» است ندارند و تمام عمر را عقب «سایه» وجود مجازی، و امور دنیوی میدوند تا ترکش عمرشان خالی میشود.
سایهء یزدان چو باشد دایه اش وارهاند از خیال و سایه اش سایهء یزدان بود بندهء خـــــدا مردهء این عالم و زندهء خـدا دامن او گیر زود تر بی گــمان تا رهی در دامن ِ آخـــر زمان کیف مد الظل نقش اولــــیاست کو دلیل نور خورشید خداست اندرین وادی مرو بی این دلیل لا اُحِب الافلین گو چـون خلیل در اینجا مولانا از «سایهء یزدان» که مراد از « ولی خدا » است، حرف می زند و میگوید: اگر راهنما و استاد آن صیادی که سایه را شکار میکرد، ولی خدا باشد، آنوقت گرفتار اوهام و خیالات نمیگردد. زیرا مرشد حق، راه نجات و رهایی از خیالات و اوهام و دنیا پرستی را به او هدایت میکند. ولی خدا، بندهء خدا است که زنده به اوست و مردهء این عالم. ای که اسیر سایه ها و کامجویی های دنیوی استی، دامن ولی کامل را بی گمان و شک بگیر تا از فتنه های آخرالزمان نجات یابی. در قرآن کریم، آیهء 45 و 46 سورهء فرقان آمده است که: أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاء لَجَعَلَهُ سَاكِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا « آيا نديدى چگونه پروردگارت سايه را گسترده ساخت؟! و اگر مىخواست آن را ساكن قرار مىداد; سپس خورشيد را بر وجود آن دليل قرار داديم. سپس آن را آهسته جمع مىكنيم (و نظام سايه و آفتاب را حاكم مىسازيم!.» مراد از سایهء خدا، ولی خداست که مظهر ذات پروردگار بوده، سالک راه حق را بسوی او راهنمایی میکند. سایه، دلیل بر موجودیت آفتاب است، همینطور مولانای بزرگ، ولی خدا را دلیل و سایهء خدا میداند. در وادی سیر و سلوک عشق، که راهی است بسا خطیر، بدون مرشد گام برمدار، و مانند حضرت ابراهیم خلیل (ع) از موجوداتی که افول گر استند، دوری گرین و خلیل وار بگو که، فرو روندگان را دوست ندارم. در آیهء 76 سورهء انعام آمده است : فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَبًا قَالَ هَـذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِينَ . « هنگامى كه(تاريكى) شب او را پوشانيد، ستارهاى مشاهده كرد، گفت: «اين خداى من است؟ اما هنگامى كه غروب كرد، گفت: «غروبكنندگان را دوست ندارم!» در این جا مولانا، در بیان مرشد و ولی حق، متوجه مرشد خود میشود و میفرماید: رَو ز ســـــــایه آفـــــتابی را بیاب دامن شـــــه شمس تبریزی بتاب ره ندانی جانب این سور و عُرس از ضیاء الحق حُسام الدین بپرس برو و از سایهء خدا، یعنی ولی کامل، خدا را طلب کن و بیاب، برو دامن آن پادشاه را که شمس تبریزی است، بگیر. برو چنگ در دامن ولی مرشد بزن و از آن طریق خدا را جستجو کن. دامن همان سایهء یزدان را بگیر تا از آفات زمانه مستخلص گردی . برو از سایهء حق آفتابی پیدا کن و دامن شمس تبریزی را بگیر. اگر راه این مجلس سور و سرور را نمیدانی، از حضرت ضیاالحق حسام الدین بپرس.
ور حســــــــــد گیرد تو را در ره گلو در حســـــــد ابلیس را باشـــــــــــد غُلو کــــو ز آدم ننگ دارد از حســــــــــد با ســــعادت جنگ دارد از حســـــــــــد عَقبه یی زین صعب تر در راه نیست ای خُنُک آن کِش حســــد همراه نیست این جســـــد، خانهء حســـد آمد بدان کز حســـــــد آلوده باشــــــــــد خاندان گر جســـــد خانهء حسد باشد، ولیک آن جســـــد را پاک کـــــــــرد الله، نیک طهـــــــرا بیتی بیان پاکی اســـــــــت گنج نور است، ار طلسمش خاکی است چون کنی بر بی حســد مکر و حسد زآن حســـــــــد، دل را سیاهی ها رسد خاک شــــو مــــردان حق را زیر پا خاک، بر سر کن حســــــد را همچو ما مبادا در این راه حسد گلوی تو را بگیرد و به ولی حق تعظیم نکنی، که شیطان در حسد فوق العاده دست دارد. او از روی حسادت، ننگ داشت که بر حضرت آدم (ع) سجده آرد و در حقیقت با این حسادت خود را از سعادت محروم کرد. در راه سیر و سلوک، مشکلتر و دشوار تر از حسادت، ( عَقبه) راه ایکه عبور آن مشکل باشد، نیست. ای خوشا حال کسیکه حسود نیست. جسم انسان محل حسادت است و یقین داشته باش که حسادت نه تنها از جملهء صفات نقیصه و زذیلهء وجود است، بلکه آنقدر زشت و پلید است که به خاندان انسان نیز لطمه می زند و عزت و آبروی شخص را با خاندان وی خدشه دار می سازد. گرچه جسم انسان جای حسد است، اما خداوند به نیکی آن جسم را از این صفت زشت مثل جسم پیغمبران و اولیا پاک میگرداند. در سورهء بقره آیهء 125 آمده است که: « و (به خاطر بياوريد) هنگامى كه خانه كعبه را محل بازگشت و مركز امن و امان براى مردم قرار داديم! و (براى تجديد خاطره،) از مقام ابراهيم، عبادتگاهى براى خود انتخاب كنيد! و ما به ابراهيم و اسماعيل امر كرديم كه: «خانه مرا براى طوافكنندگان و مجاوران و ركوع كنندگان و سجدهكنندگان، پاك و پاكيزه كنيد!» مولانا، اشاره به این آیه میکند که، به حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل (ع) فرموده شد تا کعبه را پاک و پاکیزه کنند تا بندگان خدا آن محل را عبادتگاه خود سازند. مولانا، میفرماید که، انسان باید خانهء دل، قلب خود را پاک و منزه بسازد، زیرا آن جا محل انوار معنوی است و باید از زشتی ها و پلیدی ها پاک گردد. انسان، گنجینهء انوار معنوی است، گرچه طلسم آن، خاکی است. اگر تو بر کسیکه از حسد خالی است، رشک ببری و مکر و حسادت روا داری ، دود این حسد آیینهء دلت را تاریک و سیاه خواهد کرد. پس تو نیز مثل ما، خاک بر سر حسد کن و بیا در زیر پای مردان حق چون خاک تیره پست و نا چیز شو تا رستگار شوی . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 22:49 توسط فرهاد کوهستانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هموطنان و همزبانان عزیز سلام
پایداری ملتها به نیرومندی اندیشه و افکار بلند آنان بستگی دارد. میهن عزیز ما طی سالیان متمادی، با همین وسیلهء موثر و مهم توانسته است در برابر هجوم فرهنگ های گوناگون که از طریق جنگ و خونریزی و قتل و غارت صورت میگرفته است، در عرصهء جهانی راست و مقاوم و با صلابت به پیش گام بردارد و بر تارک تاریخ همچون الماسی بدرخشد و اندیشه ها و فرهنگ تابناک خود را حفظ نماید. در عوض، آنانکه از فرهنگ خود بیگانه و راه تقلید از اجنبی را طی کردند، نابود شدند و نامی کمرنگ در تاریخ دارند. در سرزمین ادب پرور افغانستان، ستارگان درخشان زیادی در طی قرون درخشیده اند و مردم کشور عزیز ما بر پر و بال اندیشه های خلاق این خداوندگاران سخن، پروازی عاشقانه داشته اند و قله های بلند زیادی را در سرزمین دلها، حتی در دورترین نقاط عالم، تسخیر نموده اند. یکی از آن اندیشمندان و فرزانه گان شعر و ادب، عرفان و موسیقی، جناب استاد سمیع رفیع استند که بنده نیز یکی از جمله ء ارادتمندان شان استم. گر چه جناب رفیع به داشتن سایت انترنتی علاقمند نبودند، ولی بنده با دوستان سبب شدیم تا این سایت به یاری خدای متعال با نوشته های گرانبها،اشعار ناب و تحقیقات ارزشمند شان پیرامون فرهنگ و روشنگری مزین گردد. آرزومندم تا هموطنان و همزبانان با فرهنگ ما از دانش و اندوخته های شان مستفید شده با نظریات سازندهء خود در این سایت زمینهء مباحثه و پیشرفت در این عرصه را فراهم سازند. التماس و دعا، |
| پیوندهای روزانه |
|
طرب سرای محبت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|